تبلیغات
خاطرات یه دخی آبانی - خواب :/

خواب :/

شنبه 9 تیر 1397 09:07 ق.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
آغا من دیشب یه خواب فوق الجالب دیدم :|
اون قدر خفنه که اومدم تعریفش کنم ._.
یاتو رو دیدم .-. هیوری و کوفکو هم بودن :|
 این جوری بود که یه ساختمون خیلی بلندی بود که یه عالمه پله داشت .-. بعد یه حیاط بزرگ هم داشت ، اون ور دیوارشم بوفه بود :|
بعدش انگار اینجا مدرسه بوده :/ 
من و یاتو و هیوری هم تو یه کلاس بودیم :|
بعدش زنگ که خورد هیوری و یاتو رفتن بیرون بعدش خانوم چاکر عباسی  (این جاش آدمو خفه میکنه  آخه چاکر؟  فک کنین همه با دامن کوتاه یدونه چاکر با چادر ) اومد به من دوتا کاغذ داد بعدشم روی نقشه ی اون ساختمون یه جایی رو علامت زد و گفتش که دو نفر تو این مکان قراره به یاتو حمله کنن بدزدنش :/ 
اون دوتا کاغذ دیگه هم قیمت خوراکیای بوفه بود :| 
بعدش من گفتم که آخه چرا باید یاتو رو بدزدن؟
بعد چاکر گفت چون یاتو یه الهه بید اگه مردم اعتقادشونو بهش از دست بدن یاتو میمیره . بعد اگه یاتو آیاکاشی هارو نکشه مردم اعتقادشونو بهش از دست میدن بعد یاتو میمیره ._.
بعدش از یه ور یه دختره که یادم نیست کی بود اومد بعدش با هم نشستیم نقشه کشیدیم که جلوی اون دوتا رو بگیریم و نذاریم یاتو رو بدزدن :/ 
آغا زنگ بعدی من قرار بود برم از بوفه ارزون ترین خوراکیشو بخرم بعد از من هم یاتو قرار بود به اون محل برسه و من نذارم که یاتو دزدیده بشه :/ 
زنگ که خورد من پام از پله سر خورد کاغذا موندن بالای پله . تا من برم کاغذا رو بردارم اون دوتا رفتن . آغا هی من میدوئم هی اون دوتا میدوئن . بعد آخرش همزمان به جایی که قرار بود یاتو رو بدزدن رسیدیم بعدش دیدیم که یاتو با هیوری رفته تو بوفه که غذا بخره :/ 
بعدش اون دوتا هم به من گفتن که چون تو نقشه های ما دخالت کردی تورو میدزدیم :/ 
بعدا هم میایم به حساب یاتو میرسیم :/ 
بعدش منم از این ور هی جیغ میزنم : یــــــــــــــاتـــــــــــــــــــو!!! :|||||
بعدش یهویی یاتو و هیوری و کوفکو (فک کنم بیشامون هم بود :|) وارد میشن میگن چه خبره؟ :|
بعدش به طور عجیبی اونا یاتو رو که میبنن میترسن منو ول میکنن منم میرم پشت یاتو قایم میشم :|
بعدش یاتو به من میگه اینجا چه خبره؟ :|
بعدش منم میگم که یاتو اینا میخواستن تورو بدزدن که نتونی آیاکاشی شکار کنی یعدش مردم اعتقادشونو بهت از دست بدن بعدش بمیری :|
بعد کلی رفته بودم تو فاز خفنی هی از این حرفای فلمبه سلمبه میزدم میگفتم : کار شما نابخشودنیه باید گور به گور شین باید فلان بلای آسمانی بر سرتون ظاهر بشه :|
حالا اینجا به طور عجیبی اون دوتا داشتن عین بید به خودشون میلرزیدن منم به طور فوق العاده ای میخواستم بپرم بغل یاتو  :/ 
بعد همون لحظه یاتو یهو وحشی شد چشاش سیاه شد ازش یهو نور درومد و خلاصه شد شبیه یه نره غول بیابونی :|
(یه چیزی شبیه آکیهیتو وقتی که یومه میشد :| منتها با این تفاوت که یه چیزی مثل پوزه ی گرگ داشت :/ )
بعد منم هی وواهاییی ووهوووییی را انداختم میگم حالا چه گوهی خورم؟ :|
بعدش هیوری میگه بسپرش به من :"|
بعدش همینجوری میاد میپره پوزه ی یاتو رو میبوسه :|
بعد یاتو یهویی آدم میشه میگه : اینجا چه خبره؟:|
بعدش منم که کلا نگاهم روی اون دوتاست که عین چوس دارن نگا میکنن :|
آغا آخرشم یاتو و هیوری با هم دیگه محو میشن بعدش کوفکو قیافشو یه جوری میکنه میگه : این دیگه چجورشه؟! :|
بعد منم تاسف خورده سرمو میندازم پایین از مدرسه میرم بیرون :| 
بعدش با خودم میگم بذار برم حموم عمومی حالم جا بیاد :/ 
میرم حموم بعدش دم در حموم بودم میبینم یه دونه عتیقه فروشی رو به روی حموم هست :|
بعدش میرم داخل عتیقه فروشی میبینم کلی خرت و پرت داره :/ 
یه پیرمردیم اونجا فروشنده بود :|
من یه موجود پشمالو پسندیدم که نوعی مار بید ورنگ های مختلفی داشت بعدش لاک ناخونت هر رنگی که بود همون رنگی مار میومد به دستت میچسبید :|
ولی خدایی شبیه مار نبودن عین یه نخ پشمالو بدن :/ سرشونم شبیه میمون بود :/
خوبیش اینه لاک ناخون منم سرمه ای بود ولی من مار سیاه میخواستم :/ 
بعدشم با مرده سر همین بحثم شد هیچی نخریدم :/
اومدم خونه مادربزرگم ":|
بعدش یه جا مادربزرگم داشت میرفت جایی صندلی جلوی پاش بود منم جهیدم صندلی رو برداشتم که بتونه راهشو بره :|
بعدش به مادربزرگم برخورد گفت : ینی اینقدر فک میکنی پیر شدم؟ این قدر که نمیتونم یه دونه ی صندلی بر دارم؟ میخوای از روی تلوزیون بپرم؟ (چه ربطی داشت آخع :|)
آره دگ کلی بش برخورد بعدشم رفت خوابید :/
منم دوباره رفتم عتیقه فروشی هر دوتا مار سرمه ای و سیاه رو خریدم ._.
لامصب خواب نی ک توماره :))



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: شنبه 9 تیر 1397 09:33 ق.ظ



]