تبلیغات
خاطرات یه دخی آبانی - وعی اوتانجوبی ^.^

وعی اوتانجوبی ^.^

جمعه 21 اردیبهشت 1397 12:53 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
همف من عومدم :|
بلی ....
علاوه بر حساسیت فصلی دچار سرما خوردگی هم شدم:| 
ینی تف تو این شانس :| 
از یه ور دماغم کیپه نمیتونم بالابرکشم از یه ورم آبریزش داره!:|
گلومم که چوب اصلا مگه صدا در میاد؟
چشامم شدن دیگ لبو :|
اونروز داورنیا برگشته میگه گریه کردی؟ :|
هااااه بگم از دیروز 
بنده تو جشنواره نوجوان سالم رشته نقاشی رتبه سوم رو کسب نمودم لذا چاهارشنبه قرار بود برم کانون رجایی برای دریافت جایزه  
بعدش صب که مامی بیدارم کرد ، هیچی نداشتیم برا صبونه :/ 
تا من لود میشم به طاها پول داد بره خامه بخره اونم رفت دوسال بعد برگشت گفت خامه نداشت :"|
آغا منم مجبور شدم پنیر و گردو بخورم :| پنیر و گردو رو فقط در هنگام قحطی میخرم :|
خا آغا خوردیم و اینا و رفتیم و اینا . اونجا زهرا ژان همکلاسی اول که متاسفانه اون این سه سال اخیر که پس از سال ها همدیگه رو دیده بودیم اصن منو نشناخته بود هم عومده بود +شهباز و راثی جان ":|
بعدشم که رفتیم داخل ...
مجری جشنواره معلم کلاس اولم بود *^*
کلیه خاطراتم زنده گشت *^* -فین فین*^*-
البته جشنواره پر شده بود از بچه ابتدایی ها :| اومدن نمایش اجرا کردن : بچه ها زود بخوابین رود پاشین مسواک بزنین :| 
قیافه ی من :
نابودم کرد اصلا :|
آخرشم پس از سال ها اسم منو خوندن خیلی خیاری رفتن جلو دوتا عکس انداختن بعد برگشتم :|
آغا پ کو این تجلیل؟:|
البت آخر سر هنگام خروج از محدوده یو پاکت بهم دادن توش کارت هدیه صد تومنی بود الهی شکر ^^
بعدشم برگشتی با مامی رفتیم بستنی بخوریم که سر راه داورنیا رو دیدم که داشت از تقویتی بر میگشت :"|
سپس اومدم خونه و دیدم خاک بر چوک طاها یو گندی بالا آورده ک بماند چی بود :|
خا بعدش حاضر شدم و از این حرفا رفتیم خونه هالیش *^*
تولد هنگامه بود و منو طاها و مل رو هم دعوت کرده بود ^^
من ب طاها گفتم فرزندم اونجا پر از دخترای عشوه ای و افاده ایه خوشت نمیاد بهت خوش نمیگذره ولی گف چون دفه ی پیش مامانش گفت بیاد منمم میام منم گفتم باش :»|
آغوووووو رفتم .... وارد اتاق هاله که شدم جــــــــــــــِی؟ با یه صحنه ی خیلی خوشگل مواجه شدم 
عخیییی 
The only & first love ... for ever & ever 
وااااااه 
الهیییییی به پای هم پیر شن 
تابستون اگه شد با بروبچ نقشه میریزیم هانائه رو هم به سرنوشت یومیکو دچار میکنیم 
آآآآخ کل دیوارش شده بود عکسای یوووری 
(پ.ن: البت بماند که منم از چندین وقت پیش قصد داشتم همین کارو بکنم تو اتاق جدیدم._.)
اهم ._.
یو ذره عکس و اینا ...
بستنی و پاستیل و خرت و پرت و اینا خوردیم و اینا (#همیش_اینا_اینا_:|_کوفت_اینا_:|)
بعدشم مل اومد و اینا و بچه ها اومدن و اینا ...
آغغغغغااااا اونقد ما با این آهنگا ادا در آوردیم ... 
اونقدر ادا درآوردیم ...
آخرش به خودمون که اومدیم دیدیم این بچه فسقلیا یه جوری نگاهمون میکنن انگار که مثلا چی دیدن 
آدم احمق و اسکول ندیدین شوما؟-0-
چ وضع نگاهه-0-
آخرشم فهمیستیم همش تو فیلم افتاده :|
تهنا کسی که عین آدم میرقصید طاها بود 
این وسطا هم من و مل رفتیم تو اتاخ هاله و هی من ب مل آهنگ نشون میدم ، هی مل به من آهنگ نشون میده :|
آغا این مل عاشق میکو و لن شد 
مخصوصا میکو اینقد از آهنگای این میکو خوشش اومد 
بعدشم هی من عکس نشون میدم هی مل عکس نشون میده 
همین جوری کل گالریمو داشتم نشونش میدادم یهو گف : عه این کیه؟
بعدش رفت رو این عکس :
آغغغغاااااااااااااا -0-
من لکنت گرفتم یه لحظه نتونستم چیزی بگم :|
بعدش این مل گف : اووووو چه خوشگله *^*
من در درون :
شات آپ شات آپ شاااتتتت آآآپپپپپپپ -______________-
گوه نخور گوه نخورررر گووووه نخوووووووررررررر -______________________-
غلط کردی بش گفتی خوشگل تو گوه خوردی اصلا ب چ جرئتی -______-
این کجاش خوشگله این عشقه عشققق -_-
این حضره عالیه کاکویی خفنه قویه تروریسته شورشیه رئیسه اصلا هرچی صف خوب تو دنیا هست رو یه تنه داره -_-
خودمو کنتلر کردم :| سپس گفتم : ایشون کراش من بیدن *^*
واااااهاااااا *^* 
فداش بشممم منننن *^*
مل : آها ^^ شبیه یوریه :|
من : آخه ابلح کجاش شبیه یوریه؟:|
این موهاش از یوری بلند تره *^*
چشاش خوشرنگ تره *^*
تازه ترکیب قیافشم بهتره *^*
اصلا همه چیزش از یوری بهتره *^*
مل: ولی خیلیم بلند نیستا :|
من : واااع -_- اینجا خو موهاشو بسته *میزنم یه عکس دیگه* نگا چه بلنده موهاش *^*
مل : عه آره ...
و سپس چنتا AMV از گای نشونش دادم *^*
واهاهی *^*
هی هر وقت از نزدیک نشونش میداد میگفت چه ژذابع :|
آخه یه آدم چقد میتونه گوه خور باشه؟-0-
چقد میتونه به کراش دیگران نظر داشته باشه؟-0-
چقد میتونه متجاوز باشه؟-0-
کور خونده اگه لحظه ای فعک کرده ایجازه میدم نزدیک گای شه -0-
یاعنی چی آخه -0- تاعزه مل ژان ب یوری هم نظر داره :|
ولی خا بازم کور خونده :|
برگردیم ب بحث تفلد *^*
اتفاقای زیادی افتاد یه جا بچه ها سر مداداشون دعوا کردن :|
من اینو نمیخوام فرشتش پسره :|
من اینو نمیخوام اینجاش آبیه :|
من اینو نمیخوام اینجاش زر نداره :|
و غیره و غیره و غیره :|
یه جام من بادکنک هلیومی دذستم گرفته بودم هی میپریدم مل ازم عکس میگرفت ^0^
باحال شدن 
آخراشم عین چی عکس و ویدیو گرفتیم ^0^
بعدشم که برگشتیم و من طبق معمول یادم رفته بود و بابا نیم ساعد دم در منتظر مونده بود -_-
کلی سرکوفت زد -_-
ولی اشکال نداره عکسا ارزششو داشتن *0*
برگشتیمم عین چی گرفتیم خوابیدیم :|
عا راستی هاله یو کیف پول بهم هدیه داد ^-^
خیلی خوجله ^-^
بعدشم که کلی شوکولات داد ^-^
به طاها عم مداد رنگی داد ^-^
از خودش و مامانش و کلا دست اندر کاران سپاس گذاریم ^-^
امروز صبم کلا صدام در نمیومد :|
یه ذره شیر و اینا خوردم الان حداقل میتونم حرف بزنم :|
بعدشم ماسک خیار گذاشتم :|
فعلا جانه :|
ایماوا واتاشی :



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: جمعه 21 اردیبهشت 1397 01:42 ب.ظ



]