تبلیغات
خاطرات یه دخی آبانی - بعی بعی :|

بعی بعی :|

سه شنبه 21 فروردین 1397 07:35 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
یوهاهاهاهاهاهاها :|
برین کنار ملکه ای نشین :| من امروز کلا یه حس یه جوری دارم :| هی یه جوریم :| نمیدونم چجوری ولی یه جوری :| وع :| خا صب پاشیدم رفدم مد . یه کم بعد من مل اومد بَد نشست سر جای هاله (کنار من) بعد گف هاله امروز حالش بده نمیاد 0_0 جالبیش اینه پر هم غایب بود! غایب شدم پریسا و هاله پدیده ایه که هر 2800 سال یک بار رخ میده! ینی باورتون میشه؟ :| خا زنگ اول پیام داشتیمطبق معمول تیکه تیکه پرسید و درس داد و اینا بعدش یه ربع آخرم وخت داد ک بخونیم . البته من و مل که کلا نخودیم فقط داشتیم تخلب نوشتن میکردیم  خا بعدش هچی دیه زنگ دومم که عربی داشتیم گرار بود مکالمه حفظ کنیم . قرار بود من و مل ستون دوم و هاله ستون اول رو حفظ کنیم منتها هاله غایب شد :"| بنابراین مل که گف من حفظ نکردم بنابر این میرم ستون اول . هانیه عم رفت سر وقت ستون اول که خیر سرمون سه نفری بریم جلو . 
دیالوگ های پناهی و بچه ها در هنگام حفظ کردن دیالوگ ها :
پناهی : اینجا کجاست؟
- کلاسه!
پناهی : من کیم؟
- معلم!
پناهی : نه دیگه معلم خوبتونم :| خوب حالا شما کی هستین؟
- دانش آموزای خووووب!
(البته من تو دلم گفتم دشمن )
پناهی : لابد شما خوبین من بدبجنس :|
آغا همه چی شاد و خوب و گل و بلبل و سنبل بود که چی یهو نمیدونم چی شد گشگرگ به پا شد :| پناهی ژان به فیزیک میگفت : اسمشو نیار :|
همه به خاطر خوندن فیزیک عربی نخونده بودن مسئله از اینجا سرچشمه گرفت . آخرش پناهی رفت مدیر رو بیاره که یه دو کلوم با ما صحبت کنه . آغا تا این رفت همه پاشدن جابجایی صندلی ها که برگردن سر گروه جدیدشون! حالا چون هاله غایب بود من از جام جم نخوردم  ولی خوب دوساعت بعد پناهی اومد و گف که مدیر کار داشت نیومد :| ینی دقیقا این جوری شدیم :
خیدایی چ وضعشه؟ :| زنگ بعدی عم که آمادگی داشتبم :| آقا رجایی اومد نرسیده سلام نکرده گفت : شما امتحان فیزیک دادین؟ 
مام گفتیم : ناااااا ._______. 
آغا رجایی اینجوری شد :
بعدش گف : پس چرا اومدین به من گفتیم امتح دارین بعدش نخودین هااااااع؟ =_____________=
ما : خانوم عاخه زنگ بعد داریم 
رجایی خیار شده : عجب 
آغا ی کم درسید و اینا . زنگ تفریح مل رفت دسشویی کل تقلباش پاک شد :| بعدش اومد بم گفت : چرا چن روزه خراسانی رو نمیبینم؟ 
اسم خراسانی رو شنیدم این جوری شدم :
(عه کاگورا استفراغ کرد :|)
آغا مل رفته از صبا میپرسه : صبا ژان آیدا رفته لس آنجلس؟ چن روزیه نمیبینمش 
از اون ور اون دختره ای که از اون دوستای خراسانی بود یه علامتی ب صبا داد بعد صبام گف : به من و تو چه ربطی داره؟ 
مل : ن آخه چن روزیه نمیبینمش!
صبا : خو دوروزه نمیاد .
یه دختره همراه با هر هر کردن ناشی از عصبی شدن : حالا چون نمیبینیش دلیل نمیشه که نمیاد! هر هر هر :|
من و ملم پوکر گونه راهمونو کشیدیم رفدیم  آغا برگشتیم کلاس دیدیم شورش شده . معلما اینا جلسه دارن هفتما و هشتما هم قیام کردن میخوان وسط جلسه وارد شن!! البته این اعتصابشون به جایی نرسید همونطور که اعتصاب اسم ننوشتن تو برگه ی امتحانی کلاس ما هم موفق نشد . و خب اسمعیل اومد و امتحان گرفت و مام حرفه قهوه ایش کردیم و خلاص ._. البته دست آخر یه نامه هم در رابطه های امحتحان های فیزیک که اینقدر بهشون عشق می ورزیم انداختم تو صندوق ._. 
آغو خیلاصه من اومدم هی واسادم دیدم بابی نیومد .___. بعدش برا این که آیناز معطل نشه گفتم جهم و درک پیاده بریم . آغا با آیناز رفتیم و اینا اومدیم دیدم بابا خیلی شیک و مجلسی این ماشینو پارک کرده خودشم تو اون خونه داره با آقای دهقان حرف میزنه! ":| خیدایی کجای دنیا این حجم از محبت خانوادگی رو دیده بودین؟ :|
خیلاصه بعدشم تا وارد شدم لباس پوشیدم رفتم پذیرایی برادر زاده های مادربزرگم :| تا ساعت 5 بعدشم عین خر درس خوندم :| مدیونید فک کنید اگه انیمه دیدم :| بعدشم که اومدم اینجا و الان باس برم شام :| بوس بوس بای :|



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: سه شنبه 21 فروردین 1397 07:59 ب.ظ



]