تبلیغات
خاطرات یه دخی آبانی - :')

:')

یکشنبه 12 فروردین 1397 12:10 ق.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
این اواخر این حس خیلی بهم دست میده ...
وحشتناکه ...
وحشتناک ...
نمیتونم بگم هیچکس درکم نمیکنه ...
نمیتونم بگم هیچکس دوسم نداره ...
نمیتونم بگم برای هیچکس مهم نیستم ...
نمیتونم بگم هیچکس منو نمیخواد ...
نه ...
واقعا بعضی وقتا کسایی بودن که خیلی بیشتر از حدم بهم لطف داشتن ...
کنارم بودن ...
دوسم داشتن و غیره ...
اما ....
داخل دلم غوغاست ....
جوری وحشتناکه که نمیتونم به زبون بیارمش ....
یه جوریه که باعث میشه خوبی های اطرافیانم رو فراموش کنم ....
جدا از فضای دوستان ...
من فک میکردم بچه های فامیلمون ...
حداقل به خاطر نسبتی که باهم داریم هوامو دارن ...
کنارمن...
حداقل آدم حسابم میکنن!! 
ولی امسال فهمیدم که نه خیر از این خبرا نیست ...
یادم نمیره ...
این صحنه های لعنتی تا ابد جلوی چشمامه ...
این بغض های لعنتی تا ابد ته گلومه ...
این اشک لعنتی تا ابد روی چشمامه ...
نمیتونم فراموشش کنم نمیتونم ....
چشممو رو خیلیاشون بستم ....
ولی دیکه ظرفیت ندارم ....
نمیدونم چیکار کردم که باید این جوری شه ...
وقتی با این همه ذوق نیر سمتش فقط یه سلام خشک تحویلم میده ...
در حالی که من کل سال منتظر بودم ببینمش و باهاش حرف بزنم ....
در حالی که من تمام شب های این سال رو با خودم جر و بحث کردم تا ببینم چه رفتاری بهتره داشته باشم ...
گریم میاد وقتی بهش فکر میکنم ...
اون فقط با من خشکه .... 
افرادی رو که هر آخر هفته میبینه حتی بغل میکنه ولی به زور فامیل با من دست میده ....
نمیشه گفت .... مامانمو هم بغل میکنه و باهاش گرم میگیره ...
کوچیک ... بزرگ ... همه جز من ...
همه جز من ....
هر وقت هم رفتم تو اتاقش شروع کرده به لباس عوض کردن ....
که ینی گمشو بیرون ....
همیشه یه عده ای به خاطر مسائلی که تصمیم گیریش به عهده ی خودم بوده باهام لج میکنن ...
مگه بده جلوی نامحرم حجاب داشته باشی؟
 مگه بده؟؟
 چرا .... پس چرا سعی میکنن روسری منو از سرم بکشن؟ 
چرا سعی میکنن منم بندازن تو راه خودشون؟ 
حتی مادر من تو حجابم دخالت نمیکنه ...
میگه هر جور دلت میخواد باش ...
بعد چرا اینا به تفکرم توهین میکنن؟ 
چرا با نگاه هاشون آزارم میدن؟
 خدایا ... 
توی هر چیزی هم که گناه کرده باشم ...
دلم نمیخواد حجابم لکه دار شه ...
دلم نمیخواد بی حجاب شم ...
خیلی خوشحالم که حجاب دارم ... 
اینو ازم نگیر ...
جلوی این آدما رو بگیر ...
جلوی کسایی رو بگیر که فقط قصد اهانت دارن ...
خداجون خودت میدونی داخل چه خبره ...
خودت میدونی وقتی کسی بهم اهمیت نمیده چه حالی میشم ....
خودت میدونی الان چه حالی دارم ....
در حالی که هیچکس درکم نمیکنه و از داخل خبر نداره ....
به خاطر دسته گل بعضیا حق اعتراض هم که ندارم ...
چون زشته ....
فقط میتونم همه چیزو تو خودم بریزم و به درد خودم بسازم و بسوزم ....
خدایا ... 
خدایا ....خودت میدونی اشک جلوی چشمامو گرفته ...
نمیتونم درست حسابی تایپ کنم ....
بار ها و بار ها بهش فکر کردم ....
 " اگه من بمیرم چی میشه؟ " 
شاید حتی بشه با این موضوع یه رمان نوشت ....
خیلی بهش فک کردم ....
واکنش کسایی که دوسم دارن یا ازم متنفرن....
تک تکشون رو پیشبینی کردم ...
با این حال ....
بازم حس میکنم بهتره نباشم ...
بهتره نباشم....
نه این که بقیه از شرم خلاص شن ....
حس میکنم خودم راحت ترم ....
رنج و غذایی که به بقیه میدم با مرگم ....
نهایتش تا یکی دو سال دووم داره ...
بعدش دیگه نام و یاد و خاطرمم توی اعماق قلب بقیه دفن میشه ....
دوس داشتم همین الان از درد سرطان از بین برم ....
اینجوری شاید اونایی که در حقم ظلم کردن ....
اونایی که باعث شدن همه ی ابنا رو بنویسم ذره ای دلشون به حالم بسوزه ....
به ذره پیش خودشون بگن .... هه ... شاید باید بهتر رفتار میکردم ... 
شاید باید بیشتر بهش اهمیت میدادم ....
دلم میخواد از زیر سنگ قبر زجه و شیون شون رو بشنوم .... 
وقتی کسی میمیره ... 
غم و غصه ای که اطرافم وجود داره رو به خوبی حس میکنم ....
حس میکنم بازتاب از درون من هستن ....
همونی که قابل وصف نیست ....
هه ....
رین شلتر رو میشناسین؟ 
اون دقیقا منم :) 
از لحظه ای که دیدمش ....
میدونستم خیلی شبیه منه ...
بعدشم مائو تامایی متولد شد ...
شما چه برداشتی از مائو دارین؟ 
اون احساسات منه ...
هرکی رمانمو خونده باشه میفهمه ...
دختریه که به داشتن دوست صمیمیش میباله ولی حقیقتو بهش نمیگه ...
دختری که تمام حرف دلشو برای هیولا کوچولوی درونش بازگو میکنه ...
دختری که خیلی دلش میخواست آدم حساب شه ولی در نگاه خیلیا نشد ....
میدونین ....
وقتی از چیزی ناراحت میشم... 
یا زیر پتو یا پشت در گریه میکنم ...
همراهش تصور میکنم اگه اون لحظه تبدیل به مائو میشدم و تمامی احساساتم رک و پوسکنده بیرون میریختن چی میشد؟ 
اگه واقعا این دیالوگ "واتاشی وا کانوجو جانای ، واتاشیوا تامایی مائو ، کانوجو نو هونتونی کیموجی" شنیده میشد چی میشد؟
اگه همون لحظه که پشتش بهم بود میگفتم : هوی تو ...
میدونم داری میشنوی و میدونی با تو ام ولی نادیده میگیری ....
چرا ازم متنفری؟
چرا وانمود میکنی که متوجهم نشدی ولی میر به مامانم میگی آوا بهم محل نمیذاره؟
توی گوشیتو یه نگا بنداز ... 
حتی با نوه ی عموی پسر خاله ی عموتم عکس داری!! 
با تمام بچه های فامیل عکس یا حتی فیلم داری ... 
کی تو این عکسا نیست؟ 
چرا میدونی و به روت نمیاری؟
دفه ی آخری که اومدی خونمون رو یادته؟ 
یادته بهت از معجون سری چشم میولینر دادم؟
ما که رابطمون خوب بود پس چت شد؟
خیر داری به خاطر تو همه ازم شاکی شدن؟ 
چنان منو نادیده میگرفتی که میترسیدم خودمو نشون بدم ...
بعد همه یه جور دیکه برای خودشون برداشت کردن حتی خود تو!!!



هه ...
دوس داشتم بعد این دیالوگ بیهوش بشم و دیگه به هوش نیام ....
این طوری مقصر خیلی خوب معلوم میشد ...
ولی دریغا ....
دیگه بیشتر نمیتونم بنویسم ...
کل مسافرت کوفتم شد ...



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -



]