تبلیغات
خاطرات یه دخی آبانی - چاهار شمبه تان ماباراک .-.

چاهار شمبه تان ماباراک .-.

چهارشنبه 23 اسفند 1396 07:39 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
نه جدی جدی من یه مرضی گرفتم یه روز درمیون میام /: 
خا بذارین بگم دیروز که چاهار شنبه سوری بود چی شُ -0- صبش که عالی و پرتقال خیلیم خوب ماگی رو تمومیدم *.* شوگوی بید *.* تیتوس که جز عشق های جدیدم بید مرد ولی گسمت آخر زنده شد *.* از این بهتر نیموشه *.* فگد آخرش ... -.- هاکوریو دوستاشو ول کلد :"| حتی مورجیانا رو هم ول کرد :"| 
قیافه ی من وختی تیتوس زنده شد :
قیافه ی من وختی هاکو عجخشو ول کلد :
(ک ا ن ا ت و *-*)
هعیییی .... :"| ولی اکشال نداله من همچنان هاکو دوس *.* اصن هاکوریو رن و تیتوس جز بزرگترین عخشای من شدن *.* خااااب (این دو قسمت آخرشو بالا دیدم ساعت 11 شب!) بعله چاهار شنبه سوری خوب و خوشی رو پیش گرفتم ؛ یه بسته بمب کبریتی رو یه جا انداختیم تو آتیش ._. همچین پاچید که نوگو ._. مامانی اومد عیدی هامونو داد ^.^ نمودونین یه ساعتی خریده برام قرررمزززز *.* خیلی خوجله *.* واکنش من در برابر عیدی هام :
(عع نیکو *-*)
البت بماند که در داخل این بودم :
:/ خل و چلم خودتونین -0- بعله دیه رفتیم پش بوم و بالن روشن کردیم ^.^ خیلی تانوشی بودندی ^.^ همسایه بقلیمونم روشن کرد ولی مال اونا رو پشت بوم خودشون فرود اومد :/ لا مصب احساس راپونزلیت بهم دست داده بود :/ 
خاااب بعدشم رفتیم خونه مادرجون بالایی بعد از شام و اینا رفتم خونه اون یکی مادرجون و آجیل و اینا خوردیم . شیما اینا عم زنگیدن گفدت فردا میایم ^^ خووب ما تو اون یکی خونه با خاله اینا و زن دایی اینا که اومدن یه کم حرفیدیم . این پسر خالم اینا عم ایکس باکس تازشو خریدن طاها این وسط داره حرص میخوره میگه منم میخوام :/ آخه یکی نی تو همینی که تو دستته رو بازی نمیکنی ..... :| خو بعله چون از خونه ی اونا عم دیر برگشتیم فرصت نشد بریم خونه عمو اینا -0- بعدشم که من برگشتم شرو کردم آکادمی جادوگران کوچک تا غسمت 5 دیدم *.* از آکو و سوزی و اون دایانا خوشم عامد ^^ لامصب این آکو خیلی شبیه منه :/ منم اولا که داشتم جادو یاد میگرفتم مث این بودم :/ ولی خوب فرقمون اینه من کلا جادوگر به دنیا اومدم ولی اون آدمه -.-
آکو :
پ.ن: دیدن چه دسته گلی به آب داد؟ خود خودمم ._.
سوزی :
پ.ن: ملقب به قارچ سمی ._. یه کلکسیون از زهر های نا یاب داره *^* واسه عمونم میدوستمش *^*
دایانا :
(یه نموره مغروره ولی میدوستمش ^^)
خاااااب امروزم که از صب هی دارم با مادرجون خفن هی مبل جا به جا میکنم ، دیوار میشورم ، جاروبرقی میکشم و حیاط جارو میکنم :/ خلاصه شدم زن زندگی بس که کار کردم :/ خو اومدم کمی هم ریاضی حل کردم . بعدشم که خاله و مادرجون و اینا اومدن خونمون و شیما اینام اومدن و هنوزم نرفتن . ولی خاله اینا رفتن . اونام عیدی هامونو آورده بودن . لباسی که خاله داد هنو تنمه ^^ اون لباس جقدی عم که زن دایی اینا فرستاده بودنو هنو نپوشیدم و مادرجون مِیربونم که یو گرنبند طلا گرفته بود گربونش بشم *.* خا دیه تا الان داشتم طبققققق معمول ورق بازی میکردم :/ همشم میبرم لا مصب -0- اوووووففففف شیرو ی کی بودم من ؟ /: 
(گیف بالا استفانی دولا بید .-.)
بعدشم که اومدم داستان سیلور شدو و اینا رو خوندم و همین دیه ._. جانه ._.



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 اسفند 1396 08:13 ب.ظ



]