تبلیغات
خاطرات یه دخی آبانی - ّآخجوووون *^*

ّآخجوووون *^*

چهارشنبه 9 اسفند 1396 08:07 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
الان دقیقا من : (تازه ا حموم درومدم ._./)
(جیغغغغ ساگیری *^*)
باورتون میشه؟ عمروزم صبونه شیکر حلوایی خوردم *^* وایی هورا *^* خاب رفتم .... وسطا ی صف رسیدم بنابراین موندم تو . نمیدونم من شل مغز شدم یا چی ولی رفتم دیدم هانیه دفتر هاله رو ورداشته عین چی داره مینویسه :/ 
- هانیه چی مینویسی؟ 0.0 
- تمارین ریاضیو دیگه :/ 
- هااااااااننننننننن؟ مگه قرار نبود تست بزنیم؟ 0.0
- تستا که برا شنبه بود :| تمرین برا امروز :|
- مگه شنبه امتح نداریم؟ 0.0
- خو تا ما امتح میدیم اون میبینه تستا رو :/ 
حالا هی نجمین بنویس هی مجمدین بنویس '_'
خا عین چی نسشتیم نوشتیم تا صف تموم شه مام تموم کردیم . زنگ اول قرآن داشتیم که طبق معمول منو صدا کرد :/ همه میدونن که بتی چش قشنگه ما من مشگل داره :| اصن یک در صد پیش میاد منو صدا نکنه جلو :| البته من هر دفه خیارش میکنم و درست حسابی جواب مودم 
خا زنگ دوم ریاضی داشتیم . احسنی لپ گلی تا وارد شد پونصد تومن بهم داد گف دخدرم برو برام یدونه آب بگیر . ۀقو رفتم گرفتم اومدم . بعد گف برو ی لیوان آبم برام بیار ^^ 
منم که سر به زیر  رفتم آوردم و بعد از یه چن تا سوال منو صدا کرد جلو . البته من درس نوشتم ولی چون بعضیا درست حسابی ننوشته بودم ی امتح چاهار سواله گرفت که من فقد دو سوال وسطشو تونستم بنویسم خعلی سخت بود :((((( لعنتی دخیخا واساده بود بالا سر ما نمیذاشت تخلب کنم :/ قیافه ی من در درون :
(عرررر بازم سانائه سان *^*)
تازه این شیکمم یو قار و قوری را انداخته بود ک بیا و ببین -_- یه جوری بود ملیکا عم میشنید :/ نمد چرا اینجوری شده بود *~* خاب زنگ خورد و مل نصف لخمه کوکوشو بهم داد *.* بعدش منم دسر کیک و پفک خریدم با هم خوردیم *-* خا این زنگ عنشا داشتیم . من عنشامو پاک نویس نکرده بودم بنابر این تا انوشیروان اومد شرو کردم پاکنویس کردن ... هی انوش هیکسیو واس عنشا صدا میکرد میگف دفتر نیاورم :/ اعم از عسل ، کتایون ، یکانه ، داورنیا و عده ی دیگری ک یادم نمیاد :/ آخرشم دنیز اومد خوند که فتوکپی مال پناهی و مرادی بود :||||| بعدشم که خانوم پرسید : خاب قاسمی نظرت چیه؟ مثل مال کسی نبود؟ هاله هم مجبور شد بگه و دنیز که داشت میپروند : سر پل صراط هلت میدم >.< و من ک میگفتم : هلش بدی میگیرمش و مل ک میگف : چرا هر چی من میگم میگی؟ بعدشم یو عنشا با موضوع عازاد نوشتیم . من زن دایی رو عنتخاب کردم *0* یهویی یاد دختر زن دایی افتادم :((((((خا زنگ خورد و من پاک نویس هم کردم . اشاره کنم که هاله در مورد فیزیک و مل در مورد انشا نوشته بود .  بعدشم که دنیز و ریحانه و شایقی اینا کوله هاشونو ورداشته بودن هی داشتن مانور میداد داریم میریم اردو داریم میریم اردو :| آقا زنگ خورد ما اومدیم داخل ... بعدش آقووووو ریحانه و ادراکی ورداشته بودن جامدادیا رو عوض کرده بودن :/ مال هاله تو کیف هانیه بود ولی مال من .... :| خیلی عصبی شدم دخیخا اینجوری :
(ای من فدای این اسطورم بشم *^* سیستینااااااا )
آخرش خود ادراک رو مجبور کردم بده بم .^. خا زنگ آخر زیست داشتیم . وقتی اومد درس داد و یه کم ک ب ثنا سر کوف زد که چرا آدامس میجوئی و اینا . بعد نمد چی شد بعد تکمیلی یهو ف.م عصبی شد و شرو کرد سرکوفت زدن به همه ی ما مخصوصا سارا . نمد سارا چه گناهی کرده در حالی که ثنا آدامس میجوئه و لگد میپرونه :/ دلم برا فتح الله سوخت :((( داش گیه موکرد :(((( 
من بازم دلم عشخمو خاس =^= حلزون دریایی و خیار دریایی =^=
ببینین حلزونه رو *^* خیلی کاواییه *^* لعنت ب تو ماناکا -_- لعنتی هی زرت زرت حلزون پیدا میکنه :/
پ.ن : گیف بالا از عنیمه ی ناگی نو آسوکارا بید که بهترین انیمه ی عاشقانه ایه که من دیدم (بعد دروغ آوریل) واقعا عالیه خیلی احساسیه هی بغضم میگرفت اینو نگا کردنی :/ هی احساساتی میشدم :/ ترجیحا ببینین اولاش چرته ولی بعدش خیلی قشنگ میشه . فارسیش میشه نسیمی از فردا .
خاااب اومدم خونه . ظرفا رو شستم ، ناهارمو خوردمبعدش که داشتم واسه سلور شدو دکمه میساختم مامانم گف داره میره خونه مادرجون اوکّی . منم گفدم موشه منو هم سر راه ببری عتیقه فروشی؟*^* اونم گف باعشه ^_^ 
وایی من بالاخره ب اون عتیقه فروشی دست یافتم *__*
قیافم :
(جیغغغغ ریکاااا اسطورم *^*)
آقو رفتیم اونجا ... سه تا گردنبند خریدم . سنگ کوارتز صورتی ، یشم و کریستال ^_^ اون یارو خودشم یه دونه اشانتیون بهم داد *0* ی سنگ که سیاه و تراش نخورده بود و وقتی میگرفتیش تو نور سبز میشد *0* به طاهائم گف یکی وردار اگه دلت میخواد ^_^ اسکل ورنداشت /: گف دوس ندارم /: بعد اومده بیورن بهم میگه من عاشق سنگ قیمتی ام /: چی بگم بهش؟ آقو اومدیم .... من دلم سنگ آمیتیس میخواست :( ولی آمیتیس اون یارو شکسته بود :( سر راه تو همون عتیقه فروشی که زاش انگشتر گرگی خریدمم ی نگاه عنداختم . آمیتیس داشت ولی 50 تومن بود!0.0 منم که فقد 45 تومن داشتم. البته اگه پولمم میرسیئ نمیخریدمش /: بعدش یارو بهم یو انگشتر آمیتیسی نشون داد از نقره! که 48 تومن بود! خیلی خوشم اومد و 45 تومن خریدمش ! قیافم بعد خرید :
ته مهای کیفم ی هزاری پیدا کردم برا تاکسی ^^ بعدش اومدیم خونه . رفتم خوه ماردجون خریدامو بهش نشون دادم ^^ خیلی خوشش اومد مخصوصا از انگشتره! خودشم شنگاشو بهم نشون داد چن تا عقیق و سنگ شتاره و یاقوت /^-^ یاقوته رو همیشه دستش میکنه چون مال نامزدیشه و یادگاری بابابزرگ خدا بیامرزمه ^*^ روحش شاد *^* خو بابامم دید .... حدس بزنید چی گف؟ /: 
.
.
.
گف : آخه چی بگم بهت؟ رفتی بازم ولخرجی کردی؟ شاید شیشه باشه !
آخه یکی نیس بگه پدر من آخه شیشه رگه دار میشه؟ شیشه کدر میشه؟ نمیشه دیگه! حالا بیا و بفهمون :/
بعدشم که مامی اومد و از انگشتره خوشش اومد و گف اگه سنگشم بد باشه حلقش با ارزشه خود نقره بید و باس بگم مفت خریدی! ولی سنگا ممکنه آزمایشگاهی باشن ^^ بعدشم ک رفتم حموم و الان اومدم دیه . اوووف شنبه عم امتح ریاضی داریم >_< حال ندارم بخونم »_« تازه خوبیش اینه فردا تقویتی ندارم >.< خا دیه جانه!
الان وضع من :
0جیغغ ماگی0



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: چهارشنبه 9 اسفند 1396 09:14 ب.ظ



]