تبلیغات
خاطرات یه دخی آبانی - امروز .....

امروز .....

پنجشنبه 2 شهریور 1396 04:50 ق.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
دیگه جدا از این زندگی نکبتی خسته شدم . اگه میتونستم واقعا خودکشی میکردم . من با چه ذوق و شوقی رفتم پیش هاناعه بهش طلسم های چونیبیومو نشون بدم اونم با چه نیروی عظیمی زده تو ذوقم من خیلی تنهام و مشکل دارم تو درک نمیکنی :| 
آخه یکی نیس بگه مگه تو تنها کس تو دنیا هستی که مشکل داری؟ مگه تنها کسی هستی که تنهایی؟ مثلا من مشکل ندارم؟ مثلا من تنها نیستم؟ هرررررررر دفه رفتم دو کلمه باهاش حرف بزنم شرو کرده درکم نمیکنی و فلان و بسار . شرو کردم یه ذره دلداری بدم باز شرو کرده شرایط درکو نداری =| بعدشم که میگم پاشو بیا وب یه ذره زر بزنیم شر کرده میگه وبو بیشتر از من دوس داری :| آخه من چی بگم؟ چجوری به این بشر بفهمونم آخه عقل کل من تلگرام ندارمممممممم اون تلگرام زهر ماری واسه مامانمه منم دم به دیقع نمیتونم پاشم بیام باهات حرف بزنم . مثلا میمیری بیای تو وبم همون زری که تو تلگرام میزنیو بزنی؟ بعدشم میگی تنها چیزی که لازم داشتم این بود که ارتباطمون بیشتر شع :| آخه انیشتین تو دلت ارتباط بیشتر میخواد دقیقا چرا وقتی اومدم دو کلمه باهات حرف بزنم بین هر جمله میگی بدرود تو درک نمیکنی چه حالی دارم؟ بعدشم که میگم تو خوبی درک نمیکنم بهت بر میخوره میگی تو درک نمیکنی منم هیچی نمیگم :| آخه بابا جان نمیخوای دردتو به کسی بگی لطفا مثل سرباز شکست خورده حرف نزن . اگرم میخوای بفهمم دردت چیه خوب عین بچه آدم حرفتو بزن دیگع -____- اومده میگع خیلی تنهام . بعد هزار جور حرف میگه همه چیزو توضیح دادم =| اه . هر چیم میگم میگه منظورمو برعکس فهمیدی =| خوب من کج فهم نیستم که لای تو بذار گفتی که من بد فهمیدم -_- 



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -



]