تبلیغات
خاطرات یه دخی آبانی - امروز .....

امروز .....

سه شنبه 10 مرداد 1396 06:33 ق.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
تنها چیزی که الان میخوام اینه که بمیرم . یه حمله ی قلبی یا چمیدونم سکته ای شوکی چیزی . میخوام بدونم جدا کی ناراحت میشه؟ نه ... سوال اصلی اینه که ناراحتیش تا کی دووم داره؟ وقتی موقع تقسیم وظایف میرسه میگه : مال تو فقط شستن ظرفا و تمیز کردن پله هاست . 
ولی بعدش چی؟ گلا رو باید آب بدم جارو برقی بکشم و گازو تمیز کنم علاوه یر اون مرتب کردن آشپز خونه هم بهم سپرده شده حالا از اتاق خودم که بگذریم مجبورم بر بالا و پنجره تمیز کنم چون دست مادر جون نمیرسه . در آخر چی تحویل میگیرم؟ جیجیجیجیجیجیجیجیجیجیجیجیجیجیجی!!!!!! 
یا هم که عین خمیر زیر دست مادر گرام له میشم -_- وقتیم میگی نکنننن میگه خوشم میاد -_-
بعد من چی؟ حق ندارم از چیزی خوشم بیاد . وقتی که میگم تا وقتی ادامو در بیاری کاری نمیکنم قهر میکنه ... من دیگه باهاش کاری ندارم -_-  
تازه مگه فقط همینه؟ کل ایل و طایفه میشینن یکصدا میگن جیجیجیجی!
کجای صدای من بدبخت اینقدر ریزه؟ جریان لارتن کم نبود؟؟؟ کم به خاطرش غصه خوردمو گریه کردم؟ خدایا خودت بهم صبر بده خواهش!!!
من به دلبر میگم دیگه معجزه گر نیستم ور میداره مردمو میفرسته پیش من تاییدشون کنم ... خدا من سرمو کجا بکوبم آخه؟؟؟
تنها خوشیم کتاب بود که اون کتابخونه ی لعنتی هم بسته شد موند بیکار بیعار ... بعدشم صد تا سرکوفت خوردم که چرا وقتتو بع بطالت میگذونی؟؟؟؟ 
خدایا خداوندا تو این بلبشو دیگه یارو ها چیمیگن؟؟؟ اومدن برام از نماد شیطان پرستی ور میزنن! 
از یه ور داغ لارتن رو دلمه از یه ور بسته شدن کتابخونه و از یه ور سرکوفت . بعدشم یه دنیا تمسخر!!! در آخر چی؟؟؟ قهر کردن و حتی بشقاب نذاشتن تو سفره که غذا کوفت کنم!




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -



]