تبلیغات
خاطرات یه دخی آبانی - امروز ...

امروز ...

شنبه 24 تیر 1396 12:29 ق.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
دیروز داداشم دادس از دل درد حسابی ناله میکرد . چن روزی بود که هی میگفت دلم درد میکنه . اما میدونین داداشم خیلی اهل ادا اسوله ... یه انگشت بهش بزنی فک میکنه مسسل بهش خورده . خلاصه ما فک نمیکردیم حالش اینقد بد باشه ... خلاصه شب از شدت درد گریش گرفت ... نصفه شب مجبور شدیم ببریمش بیمارستان . مامان و بابا طاها رو بردن دکتر .. قبل رفتن من گفتم آپاندیسشه ولی مامانم اهمیت نداد . خلاصه رفتن و منم نشستم ساعت ها آهنگ اینوری خوندم  بعدش خوابم برد . نزدیک سحر مامانم اومد و بیدارم کرد .. گفت طاها باید عمل شه و من اونروز تنها هستم .... تعجب کردم که حدسم درست بوده .. ساعت 11/15 از خواب پاشدم . میل هیچی نداشتم. یه لیوان چای و کیک خوردمواسه صبونه .... بعدش ساعت 1 بابا اومدو گفت هنوز طاها بیهوشه . و ساعت 2/30 وقت ملاقاته . خلاصه تصمیم گرفتم داستانشو بنویسم یه کم شاد شه فانگاس ^_^ یهو دلم خواست خاطرات امروز بسیار گهر بارم بنویسم ... مهمونامونم سه چهار روز پیش رفتن .... سایونارا 



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -



]