تبلیغات
خاطرات یه دخی آبانی - روعز سوم :»|

روعز سوم :»|

سه شنبه 3 مهر 1397 08:36 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
جابجایی هانیه اصلا ایده ی بدی نبود! 
بهتره بگم که از این که گیراخم احساس آرامش میکنم! 
امروز صب مثل همیشه بود وختی میخواستم کفشامو بپوشم با خودم گفتما امروز ورزش داریم این طوسیا داغون میشن ولی این احساس رو سرکوب کرده و کار خودمو کردم :"|
امروز روز جهانی نمیدونم چیچی بود برا همون بعضی از مدارس تعطیل بودن ولی ما نبودیم :"| اممم ... زنگ اول آغازین شیمی داشتیم . 10 تا سوال تستی فوق آسون بود ولی من بنا به تغلیمات مامان ژونی قهوه ایش کردم D: خدایی خیلی خوبه مامانت بهت بگه «امتحانتو گند بزنیااا نبینم خوب نوشته باشی!»  خب ... فقط اونایی که فک میکردم درسته رو زدم غلطم بود که بود به چپم :| یه کمی هم درس داد و اتفاق خاصی نیوفتاد . 
زنگ بعدش ورزش داشتیم! یه خانوم تازه اومد که خیلی ساده به نظر میومد ._. ولی فک میکنم ورزش امسالمون پر بار تر از سال های قبل قراره باشه . )اسمشو یادم نی =_=) حس میکنم لحن صحبتش مثل مامان هالست -.- نمد چرا *-* بعدش گف که از دفه ی بعد قراره بریم سالن 0.0 و میتونیم شلوارک و اینا بپوشیم 0.0 . آغا این نمون برگ آگاهی از سلامتو که داد یهو 34 تا ورقه سرازیر شد رو میز هاله  بابای دکتر داشتنم مصیبتیه ها  خلاصه زنگ ورزش خفنی بود با حرکات موزون خودمونو گرم نمودیم بعد این دنیزم حداسش نبود جلو خانوم داشت زومبا میرقصید  بعدش ما یه کم والبال تمرین کردیم و رفتیم فوتبال بازی کردیم D: حالا میفهمم الینا چه استعدادی توی دروازه بانی داره D: قدر استعداداشو ندونستن داره حیف میشه تو ایران D: ما در مواجهه با معلم ورزش :
این زنگ من و هاله و هانیه و پر و اسرا تصمیمی اساسی گرفتیم D: تصمیم گرفتیم که از دانشگاه تهران قبول شیم و بریم اونجا یه خونه اجاره کنیم و پنج نفری اونجا زندگی کنیم D: هاله هم گف که با خانواده شرط ببندین اگه قبول شدین چیکار براتون کنن D: 
ما : چه شرطی بستی خودت؟ 0.0
هاله : قبول شدم باید با 8 بسته قرص خواب آور منو بفرستن ژاپن D:
من : عه =-= بدون من تو غلط میکنی بری ژاپن =-=
*دستش را روی شانه ام میگذارد* هاله : خو تورم با خودم میبرم *-*
من : هوراااا /*.*\
خب چیزای دیگه از قبیل درس خوندن تو کتابخونه با آقای مجد و گل پسرا ی کلاس پنجمی و چیزای دیگه هک بود که مارو پاچونده بود جلوی یه دختر دوازدهمی .0.
اینقد شاد روان میشم وختی پنج نفری وز وز میکنیم ^-^:
زنگ بعدی زیست داشتیم . نمیخوام بش لقبی بدم ولی خب خوشم اومد ازش . راستش اونجوری که مل میگفت سریع سریع حرف نمیزنه و اتفاقا خیلیم شمرده شمرده درس میده! فقط اولش کلییی خط و نشون برامون کشید -_- خیلی سخت گیره معلمش! ولی خوشم اومد ازش خانوم ... چی بود اسمش؟ :| نمد ولی من با مواجهه با اون :
زنگ عاخر حدس بزنین چی داشتیم؟ بعلی دین و زندگی با تدریس خانوم جباری معلم پیام سال پیشمون! تنها تفاوتی که کرده بود عینکش بود *-* واعی خدا خاطذاتمو زنده کرد TvT دلم برای صداش تنگ شده بود TwT  خلاصع ... دیدن یه معلم قدیمی تو یه کلاس جدید بین انبوهی از افراد ناشناس حس خوبیه نهی؟:)  من :
هــه ... مثلا فک کردین برا خودتون گروه تشکیل دادین؟ هــه!!! لیاقتمونو ندارین! -->دیالوگ برتر من و هاله وختی که پر و اسرا و هانیه برا خودشون داتشن وز وز میکردن در حالی که انگار ما وجود خارجی نداریم :| تا وختی که معلم توپا رو جم کنه باهاشون قهر بودیم 
+
خونه هم خبری نبود راستش تنها کار مفیدم این بود که زیستو دوره کردم و حموم رفتم ^^
مامانمم برام یع لباس خریدع بود که خیلی جینگولی بود *.* البته گف باید ببره و یه سایز بزرگترشو بخره *-*
طاها عم هی زر زر میکرد میگفت مشقام زیادن :////
اینجوری :
فلک زده ی دماغو =-=
من همسن تو بودم چقد مشق مینوشتم؟ =-=



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: سه شنبه 3 مهر 1397 08:59 ب.ظ



]