تبلیغات
خاطرات یه دخی آبانی

kinichiva

چهارشنبه 11 اسفند 1395 09:12 ق.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
سلام به همه
این وب رو فقط برای این ساختم
که خاطراتمو توش بنویسم
بنابراین اینجا هیچ قانونی نداره
هیچی 
فقط اینو بدونین که دارین با یه اوتاکو حرف میزنین
یه اوتاکو ی خیلی سر سخت ^_^
همین دیگه 
برین خوش باشین
پ.ن : لطفا شعور داشته باشین و از عکسا کاپی نکانین :|
دوزتان عزیز همه ی چیزایی که تو این خاطرات نوشته میشن رو جدی نگیرین!
من تو هر شرایطی مینویسم پس ممکنه وختی عصبانی ، ناراحت ، خوشحال یا ... یاشمم یه چیزی بنویسم پس لطفا بهتون بر نخوره! 
من کلا آدم دمدمی مزاجیم خودمم نمیدونم چی میخوام :|



دیدگاه : بوگو بوگو ._.
آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 اسفند 1396 07:21 ب.ظ

چس ناله های یک خسته ...

دوشنبه 21 آبان 1397 08:39 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
جدا یادم نمیاد از کی دیگه ننوشتم ولی این مدت اونقدر خسته و له شدم که نگو و نپرس!
الان تنها چیزی که یادم میاد اون به منش چیز صفته که انشا الله هزار و یک بلای آسمانی بر سرش نازل بشه! 
با اون خخخاب خخخخاب گفتنش :| یا با اون جک های مسخرش سر کلاس :| (چقد تو بامزه ای آخه :|) (موش بخورتت نمکدون :|)
من اولا ازش خوشم میومد و فک میکردم که خوب درس میده ولی این عقیده شنبه به طور کامل عوض شد. از اونجایی که چهارشنبه تعطیل بود، عموجان و خانواده از تهران اومده بودن که خوشبختانه با خیر و خوشی دوران شادی رو گذروندیم که حالا اونم تعریف میکنم ._.
از اونجایی که اونا اومده بودن، شیما اینا هم هر روز میومدن و من به هیچ وجه وقت درس خوندن پیدا نمیکدرم که اگرم وقت پیدا میکردم، حوصله نداشتم و هیچی تو مغزم نمیرفت. خصوصا این که زد و فیروز آقا آسمانی شد و درگیری های تشیع جنازه و مجلس ختم و این چیزا شروع شد. اوضاع به شدت قمر در عقرب و شلم شوربا بود و از یه طرفم من نمیدونستم که زیست قراره امتحان بگیره .
(از اونجایی که جلسه ی پیش قرار بود بگیره و من دیر سر کلاس رفتم و نفهمیدم که تاریخ امتحانو عوض کرده و انداخته نشبه این هفته!)
خلاصه قرار شد که صب پاشم بخونم که اونم خواب موندم و طبق معمول دیر رسیدم سر کلاس و نتونستم حداقل تو کلاس یه دور کنم .
این به منشم که به قول بچه ها معلوم بود یه چیزی کشیده از صب کلا اعصاب معصاب نداشت و تا وارد شد شروع کرد سرکوفت و شکست نفسی که شما ها یه مشت بی لیاقت هستید و چرا وقتی امتحان دارید صندلی هاتونو درست نکردید؟!
آغا بگذریم ... 
امتحان شروع شد و این قبل ازاین که ورقه هارو بده گف سرتونو جم بدید ورقتونو میگریم و نگید که خانوم من چیکار کردم. حتما یه کاری میکردی دیگه! (دیالوگی که از روز اول سال تحصیلی تا همین جلسه ی آخر داشت تکرار میکرد) 
امتحانم از یه مشت خزعبلات سوال داده بود که واقعا توضیح جالبی توی کلاس ازشون نداده بود تا جایی که من یادم میاد (یون +Na و نحوه ی انتشارش!=|) منم که استرسی شدنی تیک میزنمو هی در و دیوار نگا میکنم :| خو استرس داشتم یه کلمه عم درس نخونده بودم :| این اسرا کنار من نشسته بود و منم طبق عادت داشتم به اون پایه میز و دسته ی صندلیش نگا میکردم که یهو دهن علفیشو باز کرد و نالید : مفهومی پاشو بیا برگتو بده ...
آغا خلاصه این برگه منو گرفت و نذاشت بنویسم :| ینی اون لحظه دقیقا دلم میخواست چنان مشتی یه اون دماغ زیگیلوش بزنم که بخش بشه تو کل سیستم صورتش :| تا وقت امتحان تموم شه بیکار نشستم و وقتی برگه هارو گرفت و صندلی هارو درست کردن، هاله اومد و همینطور که میخواست زبون باز تا دلداریم بده، یهو بغض من ترکید و شروع کردم زار زار گریه کردن -_- (باورتون میشه هنومز که عمیقا بهش فک میکنم گریم میاد؟:|)
مغنعمو کشیدم جلو صورتمو و به سرعت خودمو تو اون سرما و اون بارون رسوندم به دسشویی توی حیاط. خدا شاهده یه ربع الی نیم ساعت تو دسشویی بودم و اشکم بند نمیومد -.- نمیخواستم برگردم سر کلاس چون اعصاب اون صدای تو دماغی و قیافه ی جای خالیشو به هیچ عنوان نداشتم /: ولی خب خلاصه باید برمیگشتم چون خیلی به زنگ مونده بود . تو سالن یه کم قر دادم ولی این حنجرش اینقده طلاییه که کل طول و غرض سالن رو فرکانس های گوشخراشش پر کرده بود ._. 
منم که اونقد گریه کرده بودم که چشام داااااغ شده بود فجیع ... اومدم کلاس فقط داشتم با دستام که داشتن یخ میزدن چشمامو سرد میکردم:|از همین جهتم نتونستم چیزی یاد بگیرم، بشنوم یا بنویسم -_- اون زنگ تموم شد ... آیناز و پناهی از اون یکی کلاس اومدن و از کلاس خودمونم هاله و اسرا  و شایقی و دنیز اینا کلی دلداریم دادن ... این وسط بابایی هم غیرتی شده بود D: آ من قربون دوستام برم ^-^ 
خلاصه اون زنگ نتونستیم برای هاله تولد بگیریم ... زنگ بعدشم که ریاضی بود و من فک میکنم حسین پور فهمید که احوالم خوش نیست چون کلا یه جوری نگام میکرد ولی به روش نیاورد ولی خا من که فهمیدم ":| 
من از زنگای ادبیات و انشا خیلی خوشم میاد و به معنی واقعی ادبیاتو دوس دارم ^-^ خیلی خوشحال بودم که زنگ شوم انشا داریم و مخنفی قراره بیاد چون حداقل مخنفی تنها معلمیه که فک میکنم میتونم مث عادم باهاش حرف بزنم ... 
ولی حدس بزنین چی شد؟  
به منش *** اومد زنگ انشا رو گرفت و گف که از درس عقبیم :| 
ینی من در اون لحظه :
به معنی واقعی میخواستم دونه دونه موهای سر خودمو و خودشو بکنم :| 
حالا این همون یاروییه که اول سال اومده بود میگفت : برام مهم نیست مینویسین یا نه . تا آخر سال قرار نیست بشنوین که بگم فلانی چرا نمینویسی؟
مامانم بهم گفته بود اگه تو دبیرستان اسمتو بفهمن به گا(ج) میری دلبندم :|
ینی فقط میخوام بدونین که شانس من در چه گوهه که بین این همه معلم این اسم منو یاد گرفته ":| زنگ شروع شده منم قرار بود دفتر هاله رو ببرم اینم شرو کرده داره نکته میگه ... "ترشحات پانکراس حالت بازی دارد ... عه مفهومی چرا نمینویسی؟" 
:|
:|
:|
:|
...I'm done
ینی فقط شانس آوردم هاله گفت که خانوم قراره دفترمو بدم بهش و اینا در غیر این صورت من موقعی که عصبانیم اصلا کنترل کلماتمو ندارم خصوصا توی همچین مواردی:| 
ینی اگه ازم بپرسن بتونی 5 دیقه نامرئی بشی چیکار میکنی میگم میرم چنان میزنمش که ... استغفر الله ربی و اتوبو الیه -_-
حالا چن روز گذشته ... مارم از پونه بدش میاد، درست جلو خونش سبز میشه .
چپ میرم به منش ، راست میرم ، به منش :|||
(عه این صحنه رو تو خواب دیده بودم .___.)
ینی فقط خدا خودش بهم صبر بده باقی سالو ...
چجوری میخوام سر کلاس تحملش کنم فقط خدا میدونه ... 



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: دوشنبه 21 آبان 1397 09:33 ب.ظ

به منش *** :|

شنبه 19 آبان 1397 04:34 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
ینی اگر در تمام طول عمرم، فقط یه روز وجود داشته باشه که توش از ته دل از خدا خواسته باشم که منو آسمانی کنه، اون روز یقینا امروزه!
#فاک_زیست



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 19 آبان 1397 04:33 ب.ظ

مطلب رمز دار : عیح =-=

یکشنبه 6 آبان 1397 07:59 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: - -

روعز سوم :»|

سه شنبه 3 مهر 1397 08:36 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
جابجایی هانیه اصلا ایده ی بدی نبود! 
بهتره بگم که از این که گیراخم احساس آرامش میکنم! 
امروز صب مثل همیشه بود وختی میخواستم کفشامو بپوشم با خودم گفتما امروز ورزش داریم این طوسیا داغون میشن ولی این احساس رو سرکوب کرده و کار خودمو کردم :"|
امروز روز جهانی نمیدونم چیچی بود برا همون بعضی از مدارس تعطیل بودن ولی ما نبودیم :"| اممم ... زنگ اول آغازین شیمی داشتیم . 10 تا سوال تستی فوق آسون بود ولی من بنا به تغلیمات مامان ژونی قهوه ایش کردم D: خدایی خیلی خوبه مامانت بهت بگه «امتحانتو گند بزنیااا نبینم خوب نوشته باشی!»  خب ... فقط اونایی که فک میکردم درسته رو زدم غلطم بود که بود به چپم :| یه کمی هم درس داد و اتفاق خاصی نیوفتاد . 
زنگ بعدش ورزش داشتیم! یه خانوم تازه اومد که خیلی ساده به نظر میومد ._. ولی فک میکنم ورزش امسالمون پر بار تر از سال های قبل قراره باشه . )اسمشو یادم نی =_=) حس میکنم لحن صحبتش مثل مامان هالست -.- نمد چرا *-* بعدش گف که از دفه ی بعد قراره بریم سالن 0.0 و میتونیم شلوارک و اینا بپوشیم 0.0 . آغا این نمون برگ آگاهی از سلامتو که داد یهو 34 تا ورقه سرازیر شد رو میز هاله  بابای دکتر داشتنم مصیبتیه ها  خلاصه زنگ ورزش خفنی بود با حرکات موزون خودمونو گرم نمودیم بعد این دنیزم حداسش نبود جلو خانوم داشت زومبا میرقصید  بعدش ما یه کم والبال تمرین کردیم و رفتیم فوتبال بازی کردیم D: حالا میفهمم الینا چه استعدادی توی دروازه بانی داره D: قدر استعداداشو ندونستن داره حیف میشه تو ایران D: ما در مواجهه با معلم ورزش :
این زنگ من و هاله و هانیه و پر و اسرا تصمیمی اساسی گرفتیم D: تصمیم گرفتیم که از دانشگاه تهران قبول شیم و بریم اونجا یه خونه اجاره کنیم و پنج نفری اونجا زندگی کنیم D: هاله هم گف که با خانواده شرط ببندین اگه قبول شدین چیکار براتون کنن D: 
ما : چه شرطی بستی خودت؟ 0.0
هاله : قبول شدم باید با 8 بسته قرص خواب آور منو بفرستن ژاپن D:
من : عه =-= بدون من تو غلط میکنی بری ژاپن =-=
*دستش را روی شانه ام میگذارد* هاله : خو تورم با خودم میبرم *-*
من : هوراااا /*.*\
خب چیزای دیگه از قبیل درس خوندن تو کتابخونه با آقای مجد و گل پسرا ی کلاس پنجمی و چیزای دیگه هک بود که مارو پاچونده بود جلوی یه دختر دوازدهمی .0.
اینقد شاد روان میشم وختی پنج نفری وز وز میکنیم ^-^:
زنگ بعدی زیست داشتیم . نمیخوام بش لقبی بدم ولی خب خوشم اومد ازش . راستش اونجوری که مل میگفت سریع سریع حرف نمیزنه و اتفاقا خیلیم شمرده شمرده درس میده! فقط اولش کلییی خط و نشون برامون کشید -_- خیلی سخت گیره معلمش! ولی خوشم اومد ازش خانوم ... چی بود اسمش؟ :| نمد ولی من با مواجهه با اون :
زنگ عاخر حدس بزنین چی داشتیم؟ بعلی دین و زندگی با تدریس خانوم جباری معلم پیام سال پیشمون! تنها تفاوتی که کرده بود عینکش بود *-* واعی خدا خاطذاتمو زنده کرد TvT دلم برای صداش تنگ شده بود TwT  خلاصع ... دیدن یه معلم قدیمی تو یه کلاس جدید بین انبوهی از افراد ناشناس حس خوبیه نهی؟:)  من :
هــه ... مثلا فک کردین برا خودتون گروه تشکیل دادین؟ هــه!!! لیاقتمونو ندارین! -->دیالوگ برتر من و هاله وختی که پر و اسرا و هانیه برا خودشون داتشن وز وز میکردن در حالی که انگار ما وجود خارجی نداریم :| تا وختی که معلم توپا رو جم کنه باهاشون قهر بودیم 
+
خونه هم خبری نبود راستش تنها کار مفیدم این بود که زیستو دوره کردم و حموم رفتم ^^
مامانمم برام یع لباس خریدع بود که خیلی جینگولی بود *.* البته گف باید ببره و یه سایز بزرگترشو بخره *-*
طاها عم هی زر زر میکرد میگفت مشقام زیادن :////
اینجوری :
فلک زده ی دماغو =-=
من همسن تو بودم چقد مشق مینوشتم؟ =-=



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: سه شنبه 3 مهر 1397 08:59 ب.ظ

روعز دوم :"|

دوشنبه 2 مهر 1397 08:39 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
باز هم راحت بیدار شدم :"| 
صبونه عم نون بربری خالی خوردم :"|
بعدشم کفش تازه هامو ... مخملی طوسی هارو که بسی میدوستمشون رو پوشیدم :"|
البت ددم گف که بارون باریده و گلی میشه ولی من گوشم بدهکار نبود دلم میخواست بپوشمش -.-
رفتم مدرسه با صحنه دردناکی مواجه شدم :"| 
تور اهم همش دلم شور میزد که قراره اینجوری بشه ولی سعی میکردم نفوس بد نزنم -..-
ولی چیزی که ازش میترسیدم اتفاق افتاد :") 
رفتم دیدم مارو انداختن ردیف سوم و هانیه رفته پیش اسرا ... پری هم کنارشه . خلاصه گیراخ افتادم :") درونم :
البته اونجوری که فک میکردم پیش نرفت و بهتر از تفکراتم بود ولی بالاخره دیگه :") زنگ اول ... شیمی داشتیم . ملقب به "توضیح" یا "هیس" یه جمله رو صد دفه میگه :/ (از اول آفرینش سه سوال ذهن انسانها رو درگیر کرده بود . پس چی شد؟ سه سوال ذهن آدما رو درگیر کرده بود . پس یه بار دیگه میگم از ابتدای آفریش سه سوال ، دقت کن سه سوال ذهن آدما رو چی؟ درگیر کرده بود!) :|||| هر جمله رو همینجوری شیش دفه میگفت =___= ولی خوشم اومد ازش موهاشو زرد رنگ کرده ._. قیافه ی من در مواجهه با سولماز فرج الهی :
زنگ دوم زبان داشتیم :| معلمش شبیه معلمای دین و زندگی بود -.- ولی خیلی خوشم اومد ازش!! به "دوبله" ملقب شد چون فک میکنم صداش به قیافش نمیخوره .____. میگه روی هر صفحه باس 25 دیقه وخت گذاشت! اینجوری شد که فقط تا فهرست صفحه خوندیم :/ یه فرم هم بهمون داد و درباره ی خودمون توش نوشتیم و ... دوتا انجمن هست با اسمای دوست کتاب یا کتاب دوستان یا همچین چیزی و انجمن زبان که من ت کتابیه عضو شدم :"| اینجوریه که توش قراره کتاب بخونیم فرقی نمیکنه چه کتابی فارسی یا انگلیسی! آخرشم یه برگه با متن دلخواه نوشتیم و دادیم بهش ... راستش من یه مشت چرت و پرت نوشتم :") همچین برگه ای رو به خودم میدادن میگفتم چه دانش آموز احمقیه یارو :/ ازم پرسید : با اسما مفهومی رابطه ای داری؟ منم با تاکید گفتم بعععععلههههههه اونم گف چه نسبتی؟ منم گفتم پسر عمو زاده ی بابامه!!! کلاس داشت دوساعت ریسه میرفت :/ خون پسر عمو زاده ی بابا نسبت محسوب نمیشه؟ :/ بماند که خودمم پاچیده بودم و سعی میکردم نخندم و جدی باشم :
خلاصع ... قیافه ی من با مواجهه با خانم ویدا احمدی: 
زنگ بعدی جغرافیا داشتیم که من نمیخوام به معلمش ینی خانوم "رویا سعید دانش" لقبی بدم .___. قیافش یه جوریه ... ولی دوسش دارم! خیلی خیلی خوب توضیح میده و تمامی نظراتش دقیقا با نظرات من یکین :| ینی همش حرفای دل منو میزنه =-= ینی از سد قوسی خراسان رضوی رفت رسید به دفع زباله های رادیو اکتیو توی زمین های آفریقا :|| اون یکی کلاس میگفتن از ماست به حضرت ابراهیم رسید!!! به هر حال خوشم اومد ازش ^^ حیف که از درسش خوشم نمیاد -_- قیافه ی من در مواجهه باهاش :
زنگ آخرم آزمایشگاه داشتیم که گفتن معلمش دو هفته مرخصیه :///// WTS -____- شایعه شده بود زیست قراره بیاد ولی شیمی اومد -__- یه ذره روخوانی کردیم منم که گوش ندادم بعدشم خانومه گف درک باو بشینین حرف بزنیم اصن به من چ =___= آغااا آیناز رفت انیمه دید بالاخره *^* شاهزاده کاگویا ^_^ البته میگه خیلی تاریکه :/ به کاگویا میگه تاریک؟ =-= من برم بمیرم =-= بهش یور نیم رو معرفی نمودم و خیلی تاکید کردم روش امیدوارم ببینع ...
حالا اینقد زنگ تفریح با عینک اسرا و مقنعه هامون ادا دراوردیم =)) هی یاد تمرکز ، تمرکس میوفتم =)) «زمینو میکنم ... طاهاااع زمینو چی میکنی؟0-0 ، زمینو میکنم... میکنممممم ..... :|»
ما :
بعدشم که ... ماژیک هانیه رو بالاخره پس دادم ... دلم برا مل تنگ شده =-= ای کاش تو کلاس ما بود =-= به نظرم نسبت به سال پیش ملایم تر شده برا همون دلم میخواست کلاس ما باشه ... ولی نیست :(
دلم برای آینازم تنگ شده =-= دلم برا آذینم تنگ شده =-= هیععععع =-= وختی به این که بچه ها دیگه همکلاسیمون نیستن اینجوری میشم :
جای تاسف اینجاست که یک مشت شکر ... که شبو تو خیارشور میخوابن اینقد که نمکدونن پز کردن :/ افرادی از جمله کمالی :/ از ابتدای شناخت ازش متنفر بودم :/ «آره خانوم روپوش آزمایشگاه وسیلهی  انتقال شپشمونه :/ » لابد شپشای هفت خاندانشو پخش میکنه رو روپوشا :/ نمکدون :| 
یاد حرف اسی افتادم که میگفت :«معلومه خانوادت چه موجوداتی ان تو این شدی . اصلا من تورو میبینم به نسل و خاندانت پی میبرم :| با اون خانوادت :|»
I'm done ....
قیافه ی من موقع شکر بازی بچه های کلاسای دیگه :
خلاصع :/ خونه هم با کلی دردسر یدونه قالب ساختم و... یه کم تضادی نوشتم و اسمارو یه کم تغییر دادم و یه کمی هم درسا رو مرور کردم :/ 
همین =-= 
یارو هم اومد کمد دیواری طاها و مامانمو درست کرد مال من موند گفت که بعد از پارکت باید بزنع :/ 
#شانس ....
من :



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: دوشنبه 2 مهر 1397 09:13 ب.ظ

اول مهر :»|

یکشنبه 1 مهر 1397 04:18 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
هاه و روز اول مدرسه :| «و آنگاه که تمامی امید مردم به یکباره به نا امیدی تبدیل شده، چه خواهی کرد؟ -تضاد سیرک :|» این جمله دقیقا وضع منو نشون میده وقتی که با دیدن مدرسه به کل از زندگیم سیر شدم -.- ینی خلاصه بگم اینجوری بودم :
صب خیلی راحت بدون این که کسی بیدارم کنه بیدار شدم ، صبونه خرما خوردم و اینا . قرار شد که طاها با مامان و من با بابا برم . باباهم که هر ثانیه شیش بار میگفت :زود باش دیرم شد :| خلاصه با کلی عجله رفتم نشستم تو ماشین بعد بابا گف :عه ساعتا رو عقب نکشیدیم :| ینییااااا =____= یه ساعت زودتر منو از خواب نازنینم جدا کردن =____= من در اون لحظه :
خب اولین نفری که تو مدرسه جدید دیدم یگانه بود بعدشم الینا . دو دیقه نگذشت که کتایون هم اومد و بحث راجب آیفون و این که کلیه هامونم بفروشیم دیگه نمیتونیم بخریم شروع شد .___. ینی 83 میلیون پول یه گوشی که حتی وارد ایران هم نشده .-. به هر حال ... الینا تا دکمه نکویی های منو دید پاشد گف :اینا چینننن؟؟؟؟ ناسلامتی دبیرستانی این ادا اصولا چیعععع؟؟؟؟؟ ولی خب شانس آوردم که هاله همون لحظه اومد و به دادم رسید *^* مدرسه درخت داره و الاچیق ... بوفش کنار دسشوییه و خوبه نسبتا پرباره گرچه که به نوروزی نمیرسه . به قول هاله داخل مدرسه مث نمازخونه میمونه :/ چهاررررر طبقست ... سه طبقه ی اول خالی خالی پرنده هم پر نمیزنه و طبقه ی آخر هر سه پایه رو جا دادن :/ 
مسئولیت شناسی میباره -_- تنها خوبیش اینه که زمینش مرمریه ینی اگه از این مورائیک دون دونیا بود رسما خودمو از درخت کنار کلاس پرت میکردم پایین -_- 
خب ... تا "س" دهم 1 ان و بقیه از جمله من و هاله و پری و هانی و البته اسرا تو یه کلاسیم . به گروه های هفتممون برگشتیم *^*
و صد البته وارد نشده من لقب "پست فطرت" رو گرفتم چرا که نذاشتم هانیه بره پیش اسرا :/ به دلایل خاصی :|||~~~ اممممم :||| کل مدرسه پر آرمی بود :||||| حالت تحوع خاصی بهم دست میداد :||| از شیش جهت جغرافیایی توسط آرمی ها محاصره شده بودم ":| یدونه اوتاکو اینجا پیدا نمیشه؟=--= اصن همون بهتر هر چسی لیاقت اوتاکو بودنو ندارع :| قیاف من با دیدن انبوهی از کیپاپران :
حالا من چه خوش بین بودم تصور مینمودم بتونم یه همزاد جیپاپر پیدا کنم انس بگیرم باهاش از زلف افشان و خال رخ یویا بگم :/ زارت :| هالع دسبند جین انداختع بود مل کیف بی تی اس خریدع بود انبوهی از دانش آموزا هم پیکسل بی تی اس داشتن و حتی یه نفرم کیف بی تی اس داشت :| اینجاست که شاعر میگه "خب به چپم :| خب به یه ورم :| نه به اون ور یه ورم :|" خب ... از زنگ اول شروع کنیم با خانوم حسین پور ملقب به متحرک D: چنان حرکات صورت و گردن و حالات چهره از خودش نشون میداد که میپاشیدیم از خنده D: خوشم اومد ازش یه کمم تحریر میره موقع حرف زدن ولی خداعی خوب درس میده =-= البته هیچکس مث احسنی لپ گلی نمیتونه منو به ریاضی علاقه مند کنع ولی ایشون معلم جیگولیایی ایه خوشمان آمد ازش D: قیافه ی من در مواجهه با ایشون :
زنگ دومم که ادبیات داشتیم با همراهی خانم مُخنَفی (کسی که همواره مُخ اش نَفی میکند) ایشونم منو یه شدت یاد بینا مینداخت البته با این تفاوت که اخلاقش آدم گونه بود عین آدم حرف میزد یه کم شخصیت قائل بود برامون مث یک مشت گوسفند باهامون رفتار نمیکرد و سرمون داد نمیزد ._. گرچه که من معتقدم هیچکس انوش نمیشع *^* به هر حال ایشون به فرمالیته ملقب شدن و معتقدن که تمامی نظام آموزشی ایران یک مشت چیز "فرمالیته" هستش و اصلا ارزش معنوی نداره :/ هـــیم ... ولی اینم خانم خوبیه خوشم اومد ازش D: خوشم که ... خب حسی بش نداره |: قیافه ی من در مواجهه باهاش:
و زنگ سوم ... فیزیک! خب ... از این خانوم رضایی بگم که تنها تفاوتش با خانم صداقت سال هفتم اینه که مانتو خاکستری نمیپوشه :/ ینی تن صدا و حالت حرف و درس دادن و کلا وجناتش مث صداقته :| ینی اون جوری که اسمعیل با سرعت نور مسئله رو در آن ثانیه مینوشت و حل میکرد و توضیح میداد و میخوند ، ایشون چنان با آرامش و متانت درس میداد ... خب راستش دچار دوگانگی وحشتناکی شدم :| ملقب به "آنشرلی" چرا که ظاهرا در کلاس های تقویتی موهاشو شرابی رنگ کرده بوده ._. به هر حال من حسی بش ندارم ... حسم بم میگه حتی اگه خانوم خیلی خوبی باشه قرار نی ازش خوشم بیاد چون که من به معنی واقعی از درسش ینی فیزیک متنفرم |: قیافه ی من در مواجهه با ایشون :
گویم از زنگ آخر که آمادگی داشتیم با همیاری خانم تَوالدی (اشتباه نکنید دوستانم ... توالتی نه ... توالدی ._.) خب ... چونه داشت :| القابی از جمله گلابی و بوقلمون کسب نمود . گرچه که من دوس ندارم روش لقبی بذارم ._. صداش شباهت زیادی به آری اوزاوا داشت ._. ولی قیافتن ... آخع این چ مقایسه ایه :||||||| هیم ... این فقط گروه بندی کرد و رفت ._. آغاا ما گروه 5 نفره شدیم دوساعت داتشیم مذاکره میکردیم که اسم گروهو "اهپاه" بذاریم ، یا "بکاع" بعدش این پرید گف : دختر اسم گروهتونو بیت المقدس گذاشتین با فتح المبین؟ XD پشمامون تو اون لحظه پاچید از خنده :
آخرشم گذاشتیم "باب الحوائج 2" گرچه که رو 2 اصلا تاکید نداشت .___. ولی ما خیلی تاکید داشتیم اسم های زیادی از قبیل "مرصاد 2" رو امتحان کردیم و خلاصه اون 2 باید وجود میداشت .___. به هر حال ... عا راستی هاله یه نامه از گرجستان برام آورده بید که بسی شادروانم کرد *^* من با دیدن کادو ی داخل نامع :
(حس کائوری ای رو داشتم که از پول تو جیبی کوسی برا خودش لوازم التحریر و عروسک خریده ._.)
خلاصع بع عنوانع روزع اولع مدرسع بدع نبودع  !_!
پ.ن: ننم میگه خیلی بی اعصاب شدی امروز :|
واقعا این طورع؟ -_-
من فقط حس میکنم این تابستون تحولات زیادی درونم روی داد :|
به چیز های زیادی علاقه پیدا کردم =_=
*به یاد شیپ های افسانه ای می افتند*
*باری دیگر داستان های هنتای و یوری خویش را مرور میکند*
*سپس به فکر کراشش و اندام خویش می افتد*
*مشتی عکس را برای بار هزارم برانداز میکند*
*سیلی ای حواله ی خود میکند*
این بود آرمان های امام؟ :"|
+
الان من :



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 مهر 1397 05:09 ب.ظ

مطلب رمز دار : Vjvv

جمعه 16 شهریور 1397 05:42 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 16 آبان 1397 07:31 ب.ظ

افکارم^^

جمعه 9 شهریور 1397 09:48 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
بعضی وقتا به این فک میکنم که برای نوشتن خاطره، احتیاجی به داشتن یه موضوع نیست. میدونین ، منظورم این که لازم نیست چشزایی رو که اتفاق افتاده بنویسم، منظورم اینه که گاهی اوقات لازمه که چیزایی که همینجوری توی ذهنم میان و میرن و بهشون بی محلی میکنمو بنویسم . بدونم توجه به این که ممکنه جمله بندیم غلط باشه یا این که جملم بی معنی و غلط بوده باشه . من فک میکنم یه بند خاطره میتونه خود اون روزم رو ثبت بکنه . امروز که داشتم حیاط رو جارو میکردم پیش خودم گفتم چه بسی روز هایی که هدرشون ندادم! میگی چرا . خوب چون معلومه یادم رفته که اون موقع چی بودم . مامانم میگه اگه حتی یه روز هم تغییر نکنی زندگیت میگنده . ینی این که هر روز ما تغییر میکنیم هرچقدرم که تلاش کنیم بدون تغییر باقی یمونیم! شاید عقیده هایی که داریم عوض نشن اما خیلی چیزا هستن که عوض میشن . پس یه جورایی میشه گفت همون لحظه باید با نوشتن افکار خودم رو ثبت کنم . این تغییر های کوچولو بعدا اونقدر روی هم جمع میشن که کلا منو یه آدم دیگه میکنن اون وقته که میتونم بگم "من تغییر کردم" ولی همیشه یه احتیاجی هست که به قبل برگردم و ببینم که کی بودم . بقیه رو نمیدونم ولی من همیشه از خودن خاطرات خودم لذت میبرم برامم مهم نیست چقدر کلیشه ای و مسخره یا شاید ناراحت کننده باشن . (میتونین حدش بزنین چن بار خاطراتی که بچه ها برام نوشته بودن رو خوندم:)؟) هعی طاها چه کردی رشته افکارم پاره شد آخه -_- آها گفتم رشته ی افکار یاد چاکر افتادم! با خودم فک میکنم اگه چاکر اون نامه رو بخونه چه قیافه ای میشه؟! مدیر گفت که به جوادی داده بخونتش ... راستش اون جوری که خودش گفت میخواد بزنتش به دیوار!! راستش حس میکتم قدر مدیرمونو ندونستم . هر چقدر که مزخرف بوده باشه(اوه این لحظه رو تو خواب دیده بودم!) احتمالا به مزخرفی مدیر الانمون نیست . البته میدونم که نباید پیش داوری کنم . مثل همون موقعی که فک نمیکردم خانوم احسنی لپ گلی اینقد کاوایی و بگوگولی جینگولیایی باشه! منظورم همون لحظات شکوفایی استعداد نوحه خونی طاها در رابطه با موضوع (خانوم معلمتون احسنیه) افتادم! راستش هنوزم طاها این نوحه خونی رو ادامه و هر وقت که میخونه یاد وقتایی می افتم که هر شب تو اپا پلاس بودم! یاد وقتایی که دلبر برامون داستان میگفت! دوران مزخرفی بود اما باید بگم خیلی ازش لذت میبردم . شاید هر شب ایلیا رو دیوونه میکردم تا یه لحظه دست از سرم برداره و بذاره به حرفا یا به قولی چرندیات دلبر گوش کنم! چرندیاتی که هنوزم برام مثل یه بشکه خاطره میمونن. البته خب ... دلبر هنوزم با ایم لاولس چان به وبم میاد . نمیدونم پستامو میبینه یا نه ولی همیشه زیر پست معرفی داستان تضار سیرک نظر میذاره . البته الان خیلی وقته که نیومده آخرین نظرش راجب انیمه ی فرشتگان مرگ بود مال وقتی که تازه قسمت 4ـش اومده بود و میگفت که مانگاش خیلی باحاله و این حرفا که البته برای من فرقی نمیکرد چون من کلا مانگا نمیخونم . چون هر دفه که بحث از مانگا میشه یاد خادم سیاه میوفتم . آخرین مانگایی که خوندم همون خادم سیاه بود و تا چپتر 48 خوندم . جایی که سباستین مرد و من دیگه امیدی برای زندگی نداشتم . البته من از اون سباس لاور ها نیستم شاید اصلا سباستین شخصیت مورد علاقمم نباشه اما چه معنی ای میده خادم سیاه بمیره؟! منظور از خادم سیاه سباستینه نمیشه که بمیره! مرگ یه شیطان اونم فقط با یه سیخ واقعا برام غیر قابل هضم بود و البته هست! هنوزم نمیتونم قبول کنم حرفای اون دختره که صد سال پیش توی سامانم اومده بود و میگفت که سباستین نمرده .خب اولش جوری با اطمینان حرف میزد که واقعا اشتیاق پیدا کردم برم ادامشم بخونم اما آخرش یه سوتی وحشتناک داد و اونم این بود که اصلا مانگا رو نخونده بود و تازه با گفتن من متوجه مرگ سباستین شده بود . اوف خدا چرا دارم راجب بلک باتلر حرف میزنم؟! اون که اصلا انیمه ی مورد علاثم نیست چون من کلا از انیمه های شیطانی خوشم نمیاد ... 
هر دفه که یه لحظه سکوت میکنم تا ببینم توی افکارم چی هست یاد دوستای مجازیم میوفتم این تابستون به این عقیده رسیدم که تمامی تفکراتی که بهم میگفت کسی تورو درک نمیکنه داشتم همشون غلط بودن . البته ها! هنوزم همین حسو دارم . بعضی وقتا واقعا اطرافیانم نمیفهمن که چی میگم . منظورم اینه که تابستونا همین این مسئله برام پیش میومد به این صورت که فک میکردم خیلی تنهام . من تابستونا واقعا احساس تنهایی میکنم شایدم همین باعث شده آدم انزوا طلبی بشم . من فک میکردم که وقتی این احساس تنهایی بهم دست میده، چیزی که حالمو بهتر میکنه چت با دوستای مجازیمه . چن سال پیش که این قضیه پیش اومده بود و آخرشم با طرد شدن توسط اون دوستم مواجه شدم به خودم قول دادم که سراغش نمیرم اما دوباره با دوستای مجازی تازه ای آشنا شدم و گفتم :نه! این بار دیگه فرق میکنه!" ولی خب در آخر اینم هیچ فرقی نداشت مثل این که بازم دارم طرد میشم. البته درسته مثل بار اول قوی نیست و به اون حد ناراحتم نکرده اما خب آدمم دیگه! احساس غم و غصه میکنم پیش خودم! چی داشتم میبافیدم؟! این فیلم شرلوک هلمز رشته افکارمو پاره میکرد . داشتم فک میکردم که تونی هم بازی کرده ولی تو نقش مرد آهنی قیافش بیشتر شبیه بابامه! البته تا وقتی که اونجرز3 رو ندیده بودم و سحر در این مورد اظهار نظر نمیکرد بهش توجهی نمیکرد اما خب اون راست میگه تونی واقعا شبیه بابامه! منتها بابای من قیافه ی جوون تری داره تونی خیلی پیره =_= 
هوف! افکارم خالی شد! خخخ بعضی وقتا خوبه بیای این جوری چرندیات به هم ببافی! میدونی بعضی وقتا فکر آدم میپوکه از فکر! خوبه که یه جایی برای خودت داشته باشی تا چرندیاتی که تو فکرته رو توش خالی بکنی! به نظر من نباید نگران این باشم که کشی اینا رو میخونه یا نه چون اولا فک میکنم که کسی حوص2لش نمیکشه این همه رو بخونه شاید حتی خودمم برنگردم که بخونمش! حالا منی که عاشق خوندن خاطرات خودمم! همین الان یه چیزی اومد تو ذهنم! دکمه! اوخ که من چقد بهش عشق میورزم! یاد روزی افتادم که با سحر رفتیم پاساژ ... خخ به قول تن بازارو لرزوندیم من قفط دوتا دونه دکمهخریدم و اونم یه جفت جوراب! از وقتی ناهید خانوم اینا که اصلا نسبتشونو با خودم درک نکردم، (منظورم این که ازشون بدم میاد! منظورم اینه که فامیل دور بودن خو! ولی آدمای خوبی بودن جوش مثل وقتی بود که سوگل جون اینا اینجا بودن!) یه حس یه جوری پیدا کردم که فک میکنم راجبشون رحف نزنم بهتره! حس بدی نیست فقط حس میکنم الان میتونم از دید بهتری به فامیلامون نگاه کنم! به هر حال همه بزرگ میشن! ولی خدایی هر وقت به اون حرف مامان فک میکنم راجب فلان و فلان یاد اون وقتی میوفتم که سپهر تصادف کرده بود و من سحر عین خیار داشتیم مبل نگا میکردیم! البته تو اون مبل فروشی یخچال های کوچولو هم میفروختن که سحر با دیدنشون گفت که احتیاجه یدونه زا یانا برا اتاقش بخره! بهش گفتم به چه دردت میخوره یخچال تو اتاق؟! و اون گفت که این اتاق نه که! اتاق آینده! خخخ خواستم بگم از الان به همچین چیزی فک میکنی؟! ولی قبل از گفتن یادم افتاد که خوب اون 21 سالشه اولا! دوما خب به من چه که فک میکنه یا نه! و بعدشم این که مگ خودم کم فک میکنم؟:| جدی میگم از وقتی قضیه ی کراش شرو شده فکرم خیلی درگیر شده! البته هر وقتم درگیر میشه یه حس "کم گوه بخور" توی مخم فعال میشه که هر دو ثانیه اخطار میده که کم تر گوه بخور رودل میکنی! 
این دفه دیگه واقعا افکارم خالی شد! تا دوباره شروع نکردم بهتره بس کنم! :))



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 9 شهریور 1397 10:32 ب.ظ

مطلب رمز دار : ت90ه

شنبه 3 شهریور 1397 07:03 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 11 مهر 1397 09:30 ب.ظ

وتف '-'؟؟

دوشنبه 8 مرداد 1397 10:31 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
قیافه ی من در حال حاضر :
الان بهتون بگم چرا :| اول از همه به هاله جانم خوب و بد و خسته نباشی میگم بالاخره وارد شد *-* ینی وختی دیدم نظر دادع ، پست گذاشتع ، این جوری شدم از خوشی :
از بین شونصد تا انیمه سینمایی که معرفی کرده بود -اکثرا ندیده بودمشون ...- اون "هال" خیلی چشممو گرفت  البته به همون دلیلی که خودشم اشاره کرد چون لقبش کلا حال بود "-" خلاصه از عکساش بسی خوشم اومد همون لحظه رفتم زدم دیدمش :"| خیلی خوب بود لامصب :"| فلجم کرد :"| تنم بی حس شده بید :"| از اون کورومی اینقده خوشم اومد :"| منم میخوام کلکسیو دکمه جم کنم :"| (الکی مثلا کم شنزر پنزر جم کردم :/) ولی از این به بعد میخوام بیشتر جم کنم *-* (یاد اون یارو پیرمرده تو شازده کوچولو افتادم :/) خلاصه من بعد دیدن هال :
(هوم :( این هانابی خیلی خوشگله انیمشم خیلی قشنگ بود فقط اگه هنتای نبود -.- ای کاش هنتای نبووود »:| موضوعشم خیلی بد نبود ولی خیلی صحنه داشت -.- اه ... این هانابی خیلی کاواییه -.-)
:"| هعی :"| بیاین در موردش حرفی نزنیم :") سرود قلب رو هم با این که یه بار دیده بودم دوباره شروع کردم دیدم :/ خوشم میاد ازش :| از اون دختره ی بیچورع .. ناروسه T^T ...  دلم به حالش میسوزه T^T ... حسم میگه بدبختیاش تخصیر مامانشه :/ آغا اینا رو بیخیال ... بابام با هول و بلا اومد به مامانم گف که جــی؟! بریم کاشی بخریم برای ایوون اون خونه . راستی یادم رفته بید بگم که اون خونه نما و زیرکار گچش تموم شدععععع فقط مونده ایوونش ، لایه ی گچ جدیدش و یه سری خرت و پرتای دیگه مثل کابینت و پارکت و کاغذ دیواری اینا ^^ رو به اتمامه ^0^ از نما خیلی خوشم اومد مرمرش خ خوبه :/ قیافه ی من وختی میرم اونجا :
علاقه ی خاصی به خونه نیمه کاره پیدا کردم :/ ها چی ... داشتم میگفتم بابام اومد گف که بریم کاشی بخریم . منم دست از پا دراز تر اومدم آویزون مامانم شدم که چی؟! منم میام :/ اونم گف باش ._. آغا جلدی حاضر شدم ... حالا بگم چرا میخواستم برم . تو پست قبل اشاره نکردم به چینی علاقه نشون دادم؟! بینمون سوژه شده به ماغازه چینی فروشیا میگیم "گوگولستان" بعد هدف منم از رفتن همراه اینا رفتن به گوگولستون بود "-" به مامانمم گفتم گف باشه بعد از کاشی میریم "-" دقیقا ساعت 8 راه افتادن =____= قیافم اون لحظه :
(برو بمیر زندگی .-.)
به یومیکو قول داده بودم ساعت 8 آن شم راجب کولاکمون حرف بزنیم =___= آغا گفتم به درک نهایتش فردا با یومیکو میحرفم دگ :/ حاضر شدم رفتم ... هی اینجا برو اونجا برو ... آخرشم از یه گورستانی پسندیدن کاشی هارو اومدیم این طرف داشتیم به سمت گوگولستون میرفتیم که ننم گف که از انتخابش پشیمون شده میخواد عوض کنه کاشی هارو :| قیافه ی من در اون لحظه :
بعله :| تا برن عوض کنن انتخابشونو هوا تاریک شد ننم گف بابات گیر میده توضیح میده چه میکنه گمشیم خونه :/ عین چوس اون همه راه رفتم و عین خیار برگشتم :| حالا فته فردا شاید رفتیم خدا بزرگه =_= 
همفففف همین دیگه ... الانم عروسی دختر همسایمونه کل دیوارای خونمون دارن عربی میرقصن از صدای آهنگ ._. منم از پشت بوم نشسته بودم داشتم نگا میکردم .-. 
+یادم رفت بگن ظهر نشسته بودم با مادرجون و حمیده خاله خمیر له میکردم *-* (به اوماج آشی تو فارسی چی میگن؟! :"| داشتم اوماج اووو ماخ میکردم :"|) از این کار خیلی خوشم میاد احساس میکنم کهن سال شدم D: 
+خیلی دوس دارم زود تر پیر شم :"| 
از دوران کهن سالی خیلی خوشم میاد :"| 
کلا پیرزن و پیرمردا رو خیلی دوس دارم :"|




دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: دوشنبه 8 مرداد 1397 10:57 ب.ظ

#زندگی :|

یکشنبه 7 مرداد 1397 12:43 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن زنده امممممم!
وای خدا من زنده ام :|
حال بیاین یک صدا فریاد بزنیم :
"من زنده ام"
:|
:|
:|
هیچی نگین میدونم مغز خر خوردم :|
خیلی هم خوشمزه بود دلتونم بخواد :|
الان من :
از اونجایی که تابستون بسی تهی ای دارم ، به جا خاطره میخوام از دستاورد هام براتون تعریف نمایم :|
+هر چی میگذره عشقم به میکو بیشتر میشه :|
+بنده یوری لاور شدم :| 
فکرشم نمیکردم روزی به LG روی بیارم :|
+به شیپ میکو و ایا ، جابامی و سائوتومه عشق میورزم :|
+کتاب یافتم فوق الخفن :|
نغمه ی یخ و آتش . 
جلد اولشم ولی خ طولانیه... همون 900 صفحه ای که اشاره نمودم :|
+کاسپلی هاکوریو شدم :|
+شروع به ساخت یک خونه ی مینیاتوری کردم که جونمو به لبم رسونده :|
+زندگیمو بر مبنا ی ادامه ی تضاد سیرک بنا کردم :|
+موچی درست کردم :|
+برای خانواده در زمینه ی جارو کردن حیاط و ظرف شستن و تمیز نمودن آشپزخونه مفید واقع شدم :|
+موفق به اختراع سازی نامرئی شدم که قادره صدای تمامی ساز های دنیا رو دربیاره :|
هشدار! استفاده از این ساز باعث میشود اسکل به نظر بیایید :|
همچنین باعث میشود فکر کنید در ژاپن کنسرت گذاشته اید! :|
+با طاها نشستیم تتو کردیم -_-
+به چینی بیش از پیش علاقه نشان دادم  :|
با مامانم هی میریم چینی نگا میکنیم عین گاو خرید میکنیم :|
+هیچ انیمه ای حوصلمو سر جاش نمیاره -_-
هر روز خدا میبینما! ولی فک میکنم حسش نی :|
+خبر خوش!--> بعضیا رفتن تهران -_-
+خبر خوش تر!--> حمیده خاله اینجاست *-*
+دوکیلو کم کردم -_-
+رفتم واکسن زدم -_-
+زنه چیزامونو آزمایید -_- 
برای اطمینان از این که سرطان نداریم -_-
#زنیکه_هنتای_-_-
:|
:|
:|
چیز دیگه ای یادم نمیاد فعلا -_-



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 مرداد 1397 01:06 ب.ظ

: |

دوشنبه 1 مرداد 1397 02:41 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
قیاف ظاهری بنده :
زندگیم اینقدر پوچه که هیچی نمیتونم بگم :"| 
تنها کار مفیدی که تونستنم تو این ایام انجام بدم رسیدگی به داستان تضاد سیرک بیده :|
وایی خیلی خفن شدههههه *^*
کلا اون ایده ای که اولش داشتم رو عوض کردم باو اون نابود بود :|
اصلا اولش خیلی مسخره بود :|
قرار بود این جوری باشه که یه دختر اشرافی از خونشون فرار میکنه میره توی یه سیرکی . اونجا یه مدت میمونه میفهمه تو شهر کلی قتل اتفاق میوفته :| آخرشم معلوم میشد رئیس سیرکشون قاتل بوده :|
ینی مزخرف تر از این؟ :|
باو الان کلا عوضش کردم خیلی خفن شدهههه 
کلی رفتم از تو ویکی پدیا راجب افسانه های قدیمی تحقیق اینا کردم الان کلی ایده دارم *0*
یه کتاب گوگولی هم پیدا کردم که لامصب جلد اولش 981 صفحست :"| 
لهم کرده :"|
میو :"|
تازه جلد اولش این همست 5 جلده :"|
جلد شیشمشم تو راهه :"|
ولی خیلی باحاله -.-
یااااه من برم به داستان جاسوسیم برسم باو :|
+کلی داستان مونده رو دستم ایده های همشون با هم قر و قاطی شدن :|
فقط تصور کنین ...
دارم به یه مرگ توی ارواح کابوری فک میکنم ،
یهو میگم عه قاتل که کیدو بود :|
بعد یاد کورو کیدو می افتم کلی راجب اون ایده پردازی میکنم 
بعدش میگم این خیلی طبیعیه وسطاش باید یه شیطان وارد شه :|
بعدش یاد ناناکیوجین می افتم دوساعت به اون فک میکنم کلی ایده پردازی میگم اینجا باید یه افسانه باشه :|
بعدش افسانه که میگم یاد تضاد سیرک می افتم میشینم ایده هامو بنویسم میبینم همه برا شخصیتاشون چیزای مدرن گفتن :|
بعد کل تصوراتم میره سمت چیزای مدرن برا همون یاد تئوری آرگوهیپریون می افتم :|
از اونجایی که اونم داستان عاشقانست به جاهای عاشقانش فک میکنم یاد کولاک تابستون می افتم :|
بعدش میشینم به اون که فک میکنم یاد خاطرات مدرسه می افتم دوساعت هم به اون فک میکنم :|
بعد به قسمت های نت که میرسم ، یاد سایکو می افتم میرم یه رویا های فراموش شده فک میکنم :|
به مرگ توسط اناید ها که میرسم دوباره یاد ارواح کابوری می افتم :|
و این چرخه تا ابد ادامه دارد :|
در آخرم مخم از کار میوفته وا میرم این جوری میشم :
پ.ن: اونایی که زیرشون خط کشیدم اسم داستانام هستن =|



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: دوشنبه 1 مرداد 1397 02:55 ب.ظ

مطلب رمز دار : ...

دوشنبه 25 تیر 1397 06:48 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : چی شد؟! حالا دلت خواست بهم کامنت هم بدی؟!
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 تیر 1397 06:55 ب.ظ

مطلب رمز دار : پس که این طور ...

پنجشنبه 21 تیر 1397 12:16 ق.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 7 شهریور 1397 04:42 ب.ظ

اندر احوالات یک بیچاره تبار :|

سه شنبه 19 تیر 1397 07:36 ب.ظ

نویسنده: ♡мɒo♡тɒмɒii♡
هر روز که میگذره این تابستون گوه تر و گوه تر میشه! 
ینی گوه ترین و عن ترین تابستون عمرمه!
الان از ظاهر نگا کنی قیافم اینه :
داخلم اینه :
اصن میخوام برینم به همچین زندگی ای که توش آدم حساب نمیشم ، همه چی بارم میشه ، سرکوفتاشم میخورم ، میوفتم میمیرم یه گوشه ، دلم شکسته میشه ، ناراحت میشم ، آخرشم همه چی میشه تقصیر من!!!
هـــاه از اول امروز شروع کنیم ... (حداقل شروع خوبی داشت ...)
صب مامانم بیدارم کرد که بریم دیوارای مدرسه رو رنگ کنیم . با هاله عضو بسیج شدیم و طی یک اردوی 10 روزه قراره دیوار های یه مدرسه رو رنگ کنیم. امروز روز سوم بود و من و هاله روز دوم و سوم رو رفتیم .  یکشنبه یکی از دیوار هارو تا نصف شفید کرده بودیم و چون بارون اومد دیگه نتونستیم کاملش کنیم . امروز مامانم بیدارم کرد طبق معمول بدون صبحانه رفتیم اونجا . بعدش وقتی که داشتم لباسامو عوض میکردم دیدم روسریمو نیاوردم =_= همونی که دفه ی پیش سر کردم و حسابی رنگی شد =_= مجبور شدم روسری اصلیمو سر کنم =_= همون طوسیه ای که عاشقشم =_= راحت ترین روسری ایه که دارم =_= خیلیم دوسش دارم =_= قیافم وقتی دیدم روسری نیاوردم :
آغا خلاصه رفتیم رنگ برداشتیم ... دیواری که برای سفید کردن انتخاب کرده بود توی نور ترین نقطه ی مدرسه بود :/ ینی آفتاب با زاویه 90 میکوبید تو کلمون :/ تازه این رنگه زیادی سفید بود چش آدمو چنان میزد که هر ثانیه به مرز کوری میرفتیم و برمیگشتیم :| پایین هاشو تموم کردیم مونده بود بالاهاش . اونم من با کلی مشقت رفتم چهارپایه آوردم نشستم رنگ زدم . منتها این دیواره جلوش سکو داشت نمیشد چهارپایه رو روش گذاشت برای همون مجبور بودم کلی خودمو دراز کنم رنگ بزنم :/ از زیرم که رنگ روغن زده بودن این رنگ پلاستیکی هاییم که به ما داده بودن مگه پوشانندگی داشتن؟ :/ ده لایه میزدی بازم نوشته های زیرش معلوم بود :/ برا همین مجبورم شدیم از رنگ غلیظ استفاده کنیم . ینی رنگ نبود که :/ اینقدر سفید بود از کت و کول افتادم ._. چنان عرق کرده بودم جلو اون آفتاب ...
آغا بالاخره با کلی سختی اون دیوار رو تموم کردیم اومدیم این طرف . بعدش مامانم داشت روی یه دیوار منظره رو تازه میکرد بهمون گفت رنگ آبی درست کنیم آسمونشو رنگ کنیم . آغا ما دوباره رفتیم اون چهارپایه رو از اون سر دنیا آوردیم تا گذاشتیم یکی از اون دختر غول ها اومد گف که من لازم دارم یعد همینجوری ورداشت رفت :/ مام هیچی نگفتیم :/ آخه مامانم گفت تا به قول خودش "یه ذره" رو تموم میکنه من و هاله استراحت کنیم . بعدش هاله از بی تی اس چن تا آهنگ ژاپنی گذاشت و یک سری آهنگ های فوق الخفن فارسی رو گذاشت :))) عین بزغاله داشتم گوش میدادم ._.
بعدش یه کم بعد گفتیم آغا این " یه ذره" تموم نشد ؟ :| رفتیم دیدیدیم همشون یه گوشی گرفتن دستشون چهارپایه هم بیکار علاف یه گوشه افتاده :/ تا خواستیم اینو ورداریم یارو عربده کشید : من که هنو کارم تموم نشده :| کجا میبرین ... ینی مدیونین اگه فک کنین "یه ذره" یعنی یه متر از بالای سه تا دیوار :/ 
بعدش رفتیم به مامانم گفتیم که این نمیده چهارپایه رو . مامانمم گفت : درک باو بیاین این گله رو تازه کنین :)) مام گفتیم چشم :)) پ.ن : حس میکنم خر شده بودیم :|
یه گل رز رنگ و رو رفته روی دیوار بود . با چه سختی ای بک گراند اینو سبز و آبی و اینا کردیم . بعدش مامانم یاد داد چجوری گل بکشیم و شروع کردیم ترکیب رنگ و رنگ کردن گل  بعدش آغا یه جایی  نوک کلاه آفتاب گیر من خورد به نوک کلاه آفتاب گیر هاله . بعد عین این فیلم هندیا دوساعت همو نگاه کردیم ، بس از مدتها چش تو چشمی همزمان گفتیم : واااای بـــبـــخشــــید!!!! بعد یهو قیافه ها پوکر شد بعدشم عین اسب دوساعت خندیدیم  صحنش خیلی باحال بود لامصب  
کل سر و صورتم دون دونی رنگ سبز شده بود :/ آغا ما اومدیم از دور این گله رو نگاهیدیم اینقده خوشمون اومد *0* بعدش برگشتیم اون یکی دیوارا رو که قبلا روش گل کشیده بودنو نگا کردیم ... ینی جفتمون این جوری شدیم :
وااای اینقدررر تفاوتمند بودن اینااا 0_0 مال اونا خیلی طبیعی بود مال ما ... :| البته چون کار اولمون بود خوب بود ولی بالاخره دگ ._. مامانم آخر سر اومد یه دستی کشید درستش کرد . این خانوم مدیره هم برامون بستنی خرید *ــ* وای اینقدر چسبید که نگو *ــ* 
آخرشم برگشتیم و اینا . آغا من دیروز داشتم به معنی "بوقلمون" فک میکردم :/ ینی بوقلمون بوی قلمون (قلم ها) هست ، یا بوقِ لمون؟ بوقل (بغل) مون؟ :| خیلی درگیرم کرده بود آخرشم به نتیجه نرسیدم :| مشکل اصلی من اینجاست که دیروز این دختر دایی های گرامم از تهران شرفیاب شدن . بعدشم که ما دیروز رفته بودیم خونه ی اون یکی داییم که اونا رو ببینیم فقط خواستم گفته باشم . روی چونیبیوییم به شدت فعال شده بود 
هعی ... از رنگشتون که برگشتیم من مستقیم گرفتم خوابیدم و بازم خواب دیدم :///: خواننده های گرامی و اعضای دربار هم خواهشا اینقدر گوه نخورن :///: بعدشم وقتی بیدار شدم ساعت 5 بود ناهارمو که ماکارونی و سیب زمینی مونده بود رو خوردم ، اومدم وب یه کم چت و اینا قالبمم الی ژان برام ساخت اینقدررر خوشگلههههه *ـ* عاشقشم *^* بعدشم مامانم هی رفت اومد سرکوفت زد که بیا بالا :| جهت اطلاع عشق هایمان از تهران اومدن که البته فک کنم قبلا هم اشاره نمودم :| خیلی اعصابم خورده که اومدن =~=
بعدش آغا من رفتم بالا اینا کارتای مارو برداشتن نشستن خودشون بازی کردن مارو راه ندادن :| من از همین تریبون قسم میخورم تو آخرت ازشون نمیگذرم -.- خیلی ناراحتم کردن یا بهتره بگم کرده!!! مثلا فک کرده چون بزرگتره هر گوهی دلش میخواد میتونه بخوره!!! دوباره جریانات عید داره تکرار میشه -_- من تازه فک میکردم آدم شده ولی خـــیر :| به هر حال در آخر همه ی تقصیرا گردن منه :) وقتی حتی مامانم حرف منو قبول نداره که من نباید انتظار دیگه ای از بقیه داشته باشم :) خلاصه الان هم ناراحتم هم عصبانی چون توی این خونه بنده اصلا آدم نبیدم =.= 
+دیروز اتفاقی خفن افتاد :| فهمستم که گای (*____*) داداش ماتسوئه .0. نمیدونستم آبجی هم داره ^.^ اوخی ^.^ 
+الانم صدای هر چهار تا **** *** *** داره میاد :| برن بمیرن **** *** *** *** :| 
+الان من :



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: سه شنبه 19 تیر 1397 08:22 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 7 1 2 3 4 5 6 7
]