تبلیغات
خاطرات یه دخی آبانی

kinichiva

چهارشنبه 11 اسفند 1395 10:12 ق.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
سلام به همه
این وب رو فقط برای این ساختم
که خاطراتمو توش بنویسم
بنابراین اینجا هیچ قانونی نداره
هیچی 
فقط اینو بدونین که دارین با یه اوتاکو حرف میزنین
یه اوتاکو ی خیلی سر سخت ^_^
همین دیگه 
برین خوش باشین
پ.ن : لطفا شعور داشته باشین و از عکسا کاپی نکانین :|
دوزتان عزیز همه ی چیزایی که تو این خاطرات نوشته میشن رو جدی نگیرین!
من تو هر شرایطی مینویسم پس ممکنه وختی عصبانی ، ناراحت ، خوشحال یا ... یاشمم یه چیزی بنویسم پس لطفا بهتون بر نخوره! 
من کلا آدم دمدمی مزاجیم خودمم نمیدونم چی میخوام :|



دیدگاه : بوگو بوگو ._.
آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 اسفند 1396 08:21 ب.ظ

افکارم^^

جمعه 9 شهریور 1397 09:48 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
بعضی وقتا به این فک میکنم که برای نوشتن خاطره، احتیاجی به داشتن یه موضوع نیست. میدونین ، منظورم این که لازم نیست چشزایی رو که اتفاق افتاده بنویسم، منظورم اینه که گاهی اوقات لازمه که چیزایی که همینجوری توی ذهنم میان و میرن و بهشون بی محلی میکنمو بنویسم . بدونم توجه به این که ممکنه جمله بندیم غلط باشه یا این که جملم بی معنی و غلط بوده باشه . من فک میکنم یه بند خاطره میتونه خود اون روزم رو ثبت بکنه . امروز که داشتم حیاط رو جارو میکردم پیش خودم گفتم چه بسی روز هایی که هدرشون ندادم! میگی چرا . خوب چون معلومه یادم رفته که اون موقع چی بودم . مامانم میگه اگه حتی یه روز هم تغییر نکنی زندگیت میگنده . ینی این که هر روز ما تغییر میکنیم هرچقدرم که تلاش کنیم بدون تغییر باقی یمونیم! شاید عقیده هایی که داریم عوض نشن اما خیلی چیزا هستن که عوض میشن . پس یه جورایی میشه گفت همون لحظه باید با نوشتن افکار خودم رو ثبت کنم . این تغییر های کوچولو بعدا اونقدر روی هم جمع میشن که کلا منو یه آدم دیگه میکنن اون وقته که میتونم بگم "من تغییر کردم" ولی همیشه یه احتیاجی هست که به قبل برگردم و ببینم که کی بودم . بقیه رو نمیدونم ولی من همیشه از خودن خاطرات خودم لذت میبرم برامم مهم نیست چقدر کلیشه ای و مسخره یا شاید ناراحت کننده باشن . (میتونین حدش بزنین چن بار خاطراتی که بچه ها برام نوشته بودن رو خوندم:)؟) هعی طاها چه کردی رشته افکارم پاره شد آخه -_- آها گفتم رشته ی افکار یاد چاکر افتادم! با خودم فک میکنم اگه چاکر اون نامه رو بخونه چه قیافه ای میشه؟! مدیر گفت که به جوادی داده بخونتش ... راستش اون جوری که خودش گفت میخواد بزنتش به دیوار!! راستش حس میکتم قدر مدیرمونو ندونستم . هر چقدر که مزخرف بوده باشه(اوه این لحظه رو تو خواب دیده بودم!) احتمالا به مزخرفی مدیر الانمون نیست . البته میدونم که نباید پیش داوری کنم . مثل همون موقعی که فک نمیکردم خانوم احسنی لپ گلی اینقد کاوایی و بگوگولی جینگولیایی باشه! منظورم همون لحظات شکوفایی استعداد نوحه خونی طاها در رابطه با موضوع (خانوم معلمتون احسنیه) افتادم! راستش هنوزم طاها این نوحه خونی رو ادامه و هر وقت که میخونه یاد وقتایی می افتم که هر شب تو اپا پلاس بودم! یاد وقتایی که دلبر برامون داستان میگفت! دوران مزخرفی بود اما باید بگم خیلی ازش لذت میبردم . شاید هر شب ایلیا رو دیوونه میکردم تا یه لحظه دست از سرم برداره و بذاره به حرفا یا به قولی چرندیات دلبر گوش کنم! چرندیاتی که هنوزم برام مثل یه بشکه خاطره میمونن. البته خب ... دلبر هنوزم با ایم لاولس چان به وبم میاد . نمیدونم پستامو میبینه یا نه ولی همیشه زیر پست معرفی داستان تضار سیرک نظر میذاره . البته الان خیلی وقته که نیومده آخرین نظرش راجب انیمه ی فرشتگان مرگ بود مال وقتی که تازه قسمت 4ـش اومده بود و میگفت که مانگاش خیلی باحاله و این حرفا که البته برای من فرقی نمیکرد چون من کلا مانگا نمیخونم . چون هر دفه که بحث از مانگا میشه یاد خادم سیاه میوفتم . آخرین مانگایی که خوندم همون خادم سیاه بود و تا چپتر 48 خوندم . جایی که سباستین مرد و من دیگه امیدی برای زندگی نداشتم . البته من از اون سباس لاور ها نیستم شاید اصلا سباستین شخصیت مورد علاقمم نباشه اما چه معنی ای میده خادم سیاه بمیره؟! منظور از خادم سیاه سباستینه نمیشه که بمیره! مرگ یه شیطان اونم فقط با یه سیخ واقعا برام غیر قابل هضم بود و البته هست! هنوزم نمیتونم قبول کنم حرفای اون دختره که صد سال پیش توی سامانم اومده بود و میگفت که سباستین نمرده .خب اولش جوری با اطمینان حرف میزد که واقعا اشتیاق پیدا کردم برم ادامشم بخونم اما آخرش یه سوتی وحشتناک داد و اونم این بود که اصلا مانگا رو نخونده بود و تازه با گفتن من متوجه مرگ سباستین شده بود . اوف خدا چرا دارم راجب بلک باتلر حرف میزنم؟! اون که اصلا انیمه ی مورد علاثم نیست چون من کلا از انیمه های شیطانی خوشم نمیاد ... 
هر دفه که یه لحظه سکوت میکنم تا ببینم توی افکارم چی هست یاد دوستای مجازیم میوفتم این تابستون به این عقیده رسیدم که تمامی تفکراتی که بهم میگفت کسی تورو درک نمیکنه داشتم همشون غلط بودن . البته ها! هنوزم همین حسو دارم . بعضی وقتا واقعا اطرافیانم نمیفهمن که چی میگم . منظورم اینه که تابستونا همین این مسئله برام پیش میومد به این صورت که فک میکردم خیلی تنهام . من تابستونا واقعا احساس تنهایی میکنم شایدم همین باعث شده آدم انزوا طلبی بشم . من فک میکردم که وقتی این احساس تنهایی بهم دست میده، چیزی که حالمو بهتر میکنه چت با دوستای مجازیمه . چن سال پیش که این قضیه پیش اومده بود و آخرشم با طرد شدن توسط اون دوستم مواجه شدم به خودم قول دادم که سراغش نمیرم اما دوباره با دوستای مجازی تازه ای آشنا شدم و گفتم :نه! این بار دیگه فرق میکنه!" ولی خب در آخر اینم هیچ فرقی نداشت مثل این که بازم دارم طرد میشم. البته درسته مثل بار اول قوی نیست و به اون حد ناراحتم نکرده اما خب آدمم دیگه! احساس غم و غصه میکنم پیش خودم! چی داشتم میبافیدم؟! این فیلم شرلوک هلمز رشته افکارمو پاره میکرد . داشتم فک میکردم که تونی هم بازی کرده ولی تو نقش مرد آهنی قیافش بیشتر شبیه بابامه! البته تا وقتی که اونجرز3 رو ندیده بودم و سحر در این مورد اظهار نظر نمیکرد بهش توجهی نمیکرد اما خب اون راست میگه تونی واقعا شبیه بابامه! منتها بابای من قیافه ی جوون تری داره تونی خیلی پیره =_= 
هوف! افکارم خالی شد! خخخ بعضی وقتا خوبه بیای این جوری چرندیات به هم ببافی! میدونی بعضی وقتا فکر آدم میپوکه از فکر! خوبه که یه جایی برای خودت داشته باشی تا چرندیاتی که تو فکرته رو توش خالی بکنی! به نظر من نباید نگران این باشم که کشی اینا رو میخونه یا نه چون اولا فک میکنم که کسی حوص2لش نمیکشه این همه رو بخونه شاید حتی خودمم برنگردم که بخونمش! حالا منی که عاشق خوندن خاطرات خودمم! همین الان یه چیزی اومد تو ذهنم! دکمه! اوخ که من چقد بهش عشق میورزم! یاد روزی افتادم که با سحر رفتیم پاساژ ... خخ به قول تن بازارو لرزوندیم من قفط دوتا دونه دکمهخریدم و اونم یه جفت جوراب! از وقتی ناهید خانوم اینا که اصلا نسبتشونو با خودم درک نکردم، (منظورم این که ازشون بدم میاد! منظورم اینه که فامیل دور بودن خو! ولی آدمای خوبی بودن جوش مثل وقتی بود که سوگل جون اینا اینجا بودن!) یه حس یه جوری پیدا کردم که فک میکنم راجبشون رحف نزنم بهتره! حس بدی نیست فقط حس میکنم الان میتونم از دید بهتری به فامیلامون نگاه کنم! به هر حال همه بزرگ میشن! ولی خدایی هر وقت به اون حرف مامان فک میکنم راجب فلان و فلان یاد اون وقتی میوفتم که سپهر تصادف کرده بود و من سحر عین خیار داشتیم مبل نگا میکردیم! البته تو اون مبل فروشی یخچال های کوچولو هم میفروختن که سحر با دیدنشون گفت که احتیاجه یدونه زا یانا برا اتاقش بخره! بهش گفتم به چه دردت میخوره یخچال تو اتاق؟! و اون گفت که این اتاق نه که! اتاق آینده! خخخ خواستم بگم از الان به همچین چیزی فک میکنی؟! ولی قبل از گفتن یادم افتاد که خوب اون 21 سالشه اولا! دوما خب به من چه که فک میکنه یا نه! و بعدشم این که مگ خودم کم فک میکنم؟:| جدی میگم از وقتی قضیه ی کراش شرو شده فکرم خیلی درگیر شده! البته هر وقتم درگیر میشه یه حس "کم گوه بخور" توی مخم فعال میشه که هر دو ثانیه اخطار میده که کم تر گوه بخور رودل میکنی! 
این دفه دیگه واقعا افکارم خالی شد! تا دوباره شروع نکردم بهتره بس کنم! :))



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 9 شهریور 1397 10:32 ب.ظ

مطلب رمز دار : ت90ه

شنبه 3 شهریور 1397 07:03 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 15 شهریور 1397 07:11 ب.ظ

وتف '-'؟؟

دوشنبه 8 مرداد 1397 10:31 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
قیافه ی من در حال حاضر :
الان بهتون بگم چرا :| اول از همه به هاله جانم خوب و بد و خسته نباشی میگم بالاخره وارد شد *-* ینی وختی دیدم نظر دادع ، پست گذاشتع ، این جوری شدم از خوشی :
از بین شونصد تا انیمه سینمایی که معرفی کرده بود -اکثرا ندیده بودمشون ...- اون "هال" خیلی چشممو گرفت  البته به همون دلیلی که خودشم اشاره کرد چون لقبش کلا حال بود "-" خلاصه از عکساش بسی خوشم اومد همون لحظه رفتم زدم دیدمش :"| خیلی خوب بود لامصب :"| فلجم کرد :"| تنم بی حس شده بید :"| از اون کورومی اینقده خوشم اومد :"| منم میخوام کلکسیو دکمه جم کنم :"| (الکی مثلا کم شنزر پنزر جم کردم :/) ولی از این به بعد میخوام بیشتر جم کنم *-* (یاد اون یارو پیرمرده تو شازده کوچولو افتادم :/) خلاصه من بعد دیدن هال :
(هوم :( این هانابی خیلی خوشگله انیمشم خیلی قشنگ بود فقط اگه هنتای نبود -.- ای کاش هنتای نبووود »:| موضوعشم خیلی بد نبود ولی خیلی صحنه داشت -.- اه ... این هانابی خیلی کاواییه -.-)
:"| هعی :"| بیاین در موردش حرفی نزنیم :") سرود قلب رو هم با این که یه بار دیده بودم دوباره شروع کردم دیدم :/ خوشم میاد ازش :| از اون دختره ی بیچورع .. ناروسه T^T ...  دلم به حالش میسوزه T^T ... حسم میگه بدبختیاش تخصیر مامانشه :/ آغا اینا رو بیخیال ... بابام با هول و بلا اومد به مامانم گف که جــی؟! بریم کاشی بخریم برای ایوون اون خونه . راستی یادم رفته بید بگم که اون خونه نما و زیرکار گچش تموم شدععععع فقط مونده ایوونش ، لایه ی گچ جدیدش و یه سری خرت و پرتای دیگه مثل کابینت و پارکت و کاغذ دیواری اینا ^^ رو به اتمامه ^0^ از نما خیلی خوشم اومد مرمرش خ خوبه :/ قیافه ی من وختی میرم اونجا :
علاقه ی خاصی به خونه نیمه کاره پیدا کردم :/ ها چی ... داشتم میگفتم بابام اومد گف که بریم کاشی بخریم . منم دست از پا دراز تر اومدم آویزون مامانم شدم که چی؟! منم میام :/ اونم گف باش ._. آغا جلدی حاضر شدم ... حالا بگم چرا میخواستم برم . تو پست قبل اشاره نکردم به چینی علاقه نشون دادم؟! بینمون سوژه شده به ماغازه چینی فروشیا میگیم "گوگولستان" بعد هدف منم از رفتن همراه اینا رفتن به گوگولستون بود "-" به مامانمم گفتم گف باشه بعد از کاشی میریم "-" دقیقا ساعت 8 راه افتادن =____= قیافم اون لحظه :
(برو بمیر زندگی .-.)
به یومیکو قول داده بودم ساعت 8 آن شم راجب کولاکمون حرف بزنیم =___= آغا گفتم به درک نهایتش فردا با یومیکو میحرفم دگ :/ حاضر شدم رفتم ... هی اینجا برو اونجا برو ... آخرشم از یه گورستانی پسندیدن کاشی هارو اومدیم این طرف داشتیم به سمت گوگولستون میرفتیم که ننم گف که از انتخابش پشیمون شده میخواد عوض کنه کاشی هارو :| قیافه ی من در اون لحظه :
بعله :| تا برن عوض کنن انتخابشونو هوا تاریک شد ننم گف بابات گیر میده توضیح میده چه میکنه گمشیم خونه :/ عین چوس اون همه راه رفتم و عین خیار برگشتم :| حالا فته فردا شاید رفتیم خدا بزرگه =_= 
همفففف همین دیگه ... الانم عروسی دختر همسایمونه کل دیوارای خونمون دارن عربی میرقصن از صدای آهنگ ._. منم از پشت بوم نشسته بودم داشتم نگا میکردم .-. 
+یادم رفت بگن ظهر نشسته بودم با مادرجون و حمیده خاله خمیر له میکردم *-* (به اوماج آشی تو فارسی چی میگن؟! :"| داشتم اوماج اووو ماخ میکردم :"|) از این کار خیلی خوشم میاد احساس میکنم کهن سال شدم D: 
+خیلی دوس دارم زود تر پیر شم :"| 
از دوران کهن سالی خیلی خوشم میاد :"| 
کلا پیرزن و پیرمردا رو خیلی دوس دارم :"|




دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: دوشنبه 8 مرداد 1397 10:57 ب.ظ

#زندگی :|

یکشنبه 7 مرداد 1397 12:43 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن زنده امممممم!
وای خدا من زنده ام :|
حال بیاین یک صدا فریاد بزنیم :
"من زنده ام"
:|
:|
:|
هیچی نگین میدونم مغز خر خوردم :|
خیلی هم خوشمزه بود دلتونم بخواد :|
الان من :
از اونجایی که تابستون بسی تهی ای دارم ، به جا خاطره میخوام از دستاورد هام براتون تعریف نمایم :|
+هر چی میگذره عشقم به میکو بیشتر میشه :|
+بنده یوری لاور شدم :| 
فکرشم نمیکردم روزی به LG روی بیارم :|
+به شیپ میکو و ایا ، جابامی و سائوتومه عشق میورزم :|
+کتاب یافتم فوق الخفن :|
نغمه ی یخ و آتش . 
جلد اولشم ولی خ طولانیه... همون 900 صفحه ای که اشاره نمودم :|
+کاسپلی هاکوریو شدم :|
+شروع به ساخت یک خونه ی مینیاتوری کردم که جونمو به لبم رسونده :|
+زندگیمو بر مبنا ی ادامه ی تضاد سیرک بنا کردم :|
+موچی درست کردم :|
+برای خانواده در زمینه ی جارو کردن حیاط و ظرف شستن و تمیز نمودن آشپزخونه مفید واقع شدم :|
+موفق به اختراع سازی نامرئی شدم که قادره صدای تمامی ساز های دنیا رو دربیاره :|
هشدار! استفاده از این ساز باعث میشود اسکل به نظر بیایید :|
همچنین باعث میشود فکر کنید در ژاپن کنسرت گذاشته اید! :|
+با طاها نشستیم تتو کردیم -_-
+به چینی بیش از پیش علاقه نشان دادم  :|
با مامانم هی میریم چینی نگا میکنیم عین گاو خرید میکنیم :|
+هیچ انیمه ای حوصلمو سر جاش نمیاره -_-
هر روز خدا میبینما! ولی فک میکنم حسش نی :|
+خبر خوش!--> بعضیا رفتن تهران -_-
+خبر خوش تر!--> حمیده خاله اینجاست *-*
+دوکیلو کم کردم -_-
+رفتم واکسن زدم -_-
+زنه چیزامونو آزمایید -_- 
برای اطمینان از این که سرطان نداریم -_-
#زنیکه_هنتای_-_-
:|
:|
:|
چیز دیگه ای یادم نمیاد فعلا -_-



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 مرداد 1397 01:06 ب.ظ

: |

دوشنبه 1 مرداد 1397 02:41 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
قیاف ظاهری بنده :
زندگیم اینقدر پوچه که هیچی نمیتونم بگم :"| 
تنها کار مفیدی که تونستنم تو این ایام انجام بدم رسیدگی به داستان تضاد سیرک بیده :|
وایی خیلی خفن شدههههه *^*
کلا اون ایده ای که اولش داشتم رو عوض کردم باو اون نابود بود :|
اصلا اولش خیلی مسخره بود :|
قرار بود این جوری باشه که یه دختر اشرافی از خونشون فرار میکنه میره توی یه سیرکی . اونجا یه مدت میمونه میفهمه تو شهر کلی قتل اتفاق میوفته :| آخرشم معلوم میشد رئیس سیرکشون قاتل بوده :|
ینی مزخرف تر از این؟ :|
باو الان کلا عوضش کردم خیلی خفن شدهههه 
کلی رفتم از تو ویکی پدیا راجب افسانه های قدیمی تحقیق اینا کردم الان کلی ایده دارم *0*
یه کتاب گوگولی هم پیدا کردم که لامصب جلد اولش 981 صفحست :"| 
لهم کرده :"|
میو :"|
تازه جلد اولش این همست 5 جلده :"|
جلد شیشمشم تو راهه :"|
ولی خیلی باحاله -.-
یااااه من برم به داستان جاسوسیم برسم باو :|
+کلی داستان مونده رو دستم ایده های همشون با هم قر و قاطی شدن :|
فقط تصور کنین ...
دارم به یه مرگ توی ارواح کابوری فک میکنم ،
یهو میگم عه قاتل که کیدو بود :|
بعد یاد کورو کیدو می افتم کلی راجب اون ایده پردازی میکنم 
بعدش میگم این خیلی طبیعیه وسطاش باید یه شیطان وارد شه :|
بعدش یاد ناناکیوجین می افتم دوساعت به اون فک میکنم کلی ایده پردازی میگم اینجا باید یه افسانه باشه :|
بعدش افسانه که میگم یاد تضاد سیرک می افتم میشینم ایده هامو بنویسم میبینم همه برا شخصیتاشون چیزای مدرن گفتن :|
بعد کل تصوراتم میره سمت چیزای مدرن برا همون یاد تئوری آرگوهیپریون می افتم :|
از اونجایی که اونم داستان عاشقانست به جاهای عاشقانش فک میکنم یاد کولاک تابستون می افتم :|
بعدش میشینم به اون که فک میکنم یاد خاطرات مدرسه می افتم دوساعت هم به اون فک میکنم :|
بعد به قسمت های نت که میرسم ، یاد سایکو می افتم میرم یه رویا های فراموش شده فک میکنم :|
به مرگ توسط اناید ها که میرسم دوباره یاد ارواح کابوری می افتم :|
و این چرخه تا ابد ادامه دارد :|
در آخرم مخم از کار میوفته وا میرم این جوری میشم :
پ.ن: اونایی که زیرشون خط کشیدم اسم داستانام هستن =|



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: دوشنبه 1 مرداد 1397 02:55 ب.ظ

مطلب رمز دار : ...

دوشنبه 25 تیر 1397 06:48 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : چی شد؟! حالا دلت خواست بهم کامنت هم بدی؟!
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 تیر 1397 06:55 ب.ظ

مطلب رمز دار : پس که این طور ...

پنجشنبه 21 تیر 1397 12:16 ق.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 7 شهریور 1397 04:42 ب.ظ

اندر احوالات یک بیچاره تبار :|

سه شنبه 19 تیر 1397 07:36 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
هر روز که میگذره این تابستون گوه تر و گوه تر میشه! 
ینی گوه ترین و عن ترین تابستون عمرمه!
الان از ظاهر نگا کنی قیافم اینه :
داخلم اینه :
اصن میخوام برینم به همچین زندگی ای که توش آدم حساب نمیشم ، همه چی بارم میشه ، سرکوفتاشم میخورم ، میوفتم میمیرم یه گوشه ، دلم شکسته میشه ، ناراحت میشم ، آخرشم همه چی میشه تقصیر من!!!
هـــاه از اول امروز شروع کنیم ... (حداقل شروع خوبی داشت ...)
صب مامانم بیدارم کرد که بریم دیوارای مدرسه رو رنگ کنیم . با هاله عضو بسیج شدیم و طی یک اردوی 10 روزه قراره دیوار های یه مدرسه رو رنگ کنیم. امروز روز سوم بود و من و هاله روز دوم و سوم رو رفتیم .  یکشنبه یکی از دیوار هارو تا نصف شفید کرده بودیم و چون بارون اومد دیگه نتونستیم کاملش کنیم . امروز مامانم بیدارم کرد طبق معمول بدون صبحانه رفتیم اونجا . بعدش وقتی که داشتم لباسامو عوض میکردم دیدم روسریمو نیاوردم =_= همونی که دفه ی پیش سر کردم و حسابی رنگی شد =_= مجبور شدم روسری اصلیمو سر کنم =_= همون طوسیه ای که عاشقشم =_= راحت ترین روسری ایه که دارم =_= خیلیم دوسش دارم =_= قیافم وقتی دیدم روسری نیاوردم :
آغا خلاصه رفتیم رنگ برداشتیم ... دیواری که برای سفید کردن انتخاب کرده بود توی نور ترین نقطه ی مدرسه بود :/ ینی آفتاب با زاویه 90 میکوبید تو کلمون :/ تازه این رنگه زیادی سفید بود چش آدمو چنان میزد که هر ثانیه به مرز کوری میرفتیم و برمیگشتیم :| پایین هاشو تموم کردیم مونده بود بالاهاش . اونم من با کلی مشقت رفتم چهارپایه آوردم نشستم رنگ زدم . منتها این دیواره جلوش سکو داشت نمیشد چهارپایه رو روش گذاشت برای همون مجبور بودم کلی خودمو دراز کنم رنگ بزنم :/ از زیرم که رنگ روغن زده بودن این رنگ پلاستیکی هاییم که به ما داده بودن مگه پوشانندگی داشتن؟ :/ ده لایه میزدی بازم نوشته های زیرش معلوم بود :/ برا همین مجبورم شدیم از رنگ غلیظ استفاده کنیم . ینی رنگ نبود که :/ اینقدر سفید بود از کت و کول افتادم ._. چنان عرق کرده بودم جلو اون آفتاب ...
آغا بالاخره با کلی سختی اون دیوار رو تموم کردیم اومدیم این طرف . بعدش مامانم داشت روی یه دیوار منظره رو تازه میکرد بهمون گفت رنگ آبی درست کنیم آسمونشو رنگ کنیم . آغا ما دوباره رفتیم اون چهارپایه رو از اون سر دنیا آوردیم تا گذاشتیم یکی از اون دختر غول ها اومد گف که من لازم دارم یعد همینجوری ورداشت رفت :/ مام هیچی نگفتیم :/ آخه مامانم گفت تا به قول خودش "یه ذره" رو تموم میکنه من و هاله استراحت کنیم . بعدش هاله از بی تی اس چن تا آهنگ ژاپنی گذاشت و یک سری آهنگ های فوق الخفن فارسی رو گذاشت :))) عین بزغاله داشتم گوش میدادم ._.
بعدش یه کم بعد گفتیم آغا این " یه ذره" تموم نشد ؟ :| رفتیم دیدیدیم همشون یه گوشی گرفتن دستشون چهارپایه هم بیکار علاف یه گوشه افتاده :/ تا خواستیم اینو ورداریم یارو عربده کشید : من که هنو کارم تموم نشده :| کجا میبرین ... ینی مدیونین اگه فک کنین "یه ذره" یعنی یه متر از بالای سه تا دیوار :/ 
بعدش رفتیم به مامانم گفتیم که این نمیده چهارپایه رو . مامانمم گفت : درک باو بیاین این گله رو تازه کنین :)) مام گفتیم چشم :)) پ.ن : حس میکنم خر شده بودیم :|
یه گل رز رنگ و رو رفته روی دیوار بود . با چه سختی ای بک گراند اینو سبز و آبی و اینا کردیم . بعدش مامانم یاد داد چجوری گل بکشیم و شروع کردیم ترکیب رنگ و رنگ کردن گل  بعدش آغا یه جایی  نوک کلاه آفتاب گیر من خورد به نوک کلاه آفتاب گیر هاله . بعد عین این فیلم هندیا دوساعت همو نگاه کردیم ، بس از مدتها چش تو چشمی همزمان گفتیم : واااای بـــبـــخشــــید!!!! بعد یهو قیافه ها پوکر شد بعدشم عین اسب دوساعت خندیدیم  صحنش خیلی باحال بود لامصب  
کل سر و صورتم دون دونی رنگ سبز شده بود :/ آغا ما اومدیم از دور این گله رو نگاهیدیم اینقده خوشمون اومد *0* بعدش برگشتیم اون یکی دیوارا رو که قبلا روش گل کشیده بودنو نگا کردیم ... ینی جفتمون این جوری شدیم :
وااای اینقدررر تفاوتمند بودن اینااا 0_0 مال اونا خیلی طبیعی بود مال ما ... :| البته چون کار اولمون بود خوب بود ولی بالاخره دگ ._. مامانم آخر سر اومد یه دستی کشید درستش کرد . این خانوم مدیره هم برامون بستنی خرید *ــ* وای اینقدر چسبید که نگو *ــ* 
آخرشم برگشتیم و اینا . آغا من دیروز داشتم به معنی "بوقلمون" فک میکردم :/ ینی بوقلمون بوی قلمون (قلم ها) هست ، یا بوقِ لمون؟ بوقل (بغل) مون؟ :| خیلی درگیرم کرده بود آخرشم به نتیجه نرسیدم :| مشکل اصلی من اینجاست که دیروز این دختر دایی های گرامم از تهران شرفیاب شدن . بعدشم که ما دیروز رفته بودیم خونه ی اون یکی داییم که اونا رو ببینیم فقط خواستم گفته باشم . روی چونیبیوییم به شدت فعال شده بود 
هعی ... از رنگشتون که برگشتیم من مستقیم گرفتم خوابیدم و بازم خواب دیدم :///: خواننده های گرامی و اعضای دربار هم خواهشا اینقدر گوه نخورن :///: بعدشم وقتی بیدار شدم ساعت 5 بود ناهارمو که ماکارونی و سیب زمینی مونده بود رو خوردم ، اومدم وب یه کم چت و اینا قالبمم الی ژان برام ساخت اینقدررر خوشگلههههه *ـ* عاشقشم *^* بعدشم مامانم هی رفت اومد سرکوفت زد که بیا بالا :| جهت اطلاع عشق هایمان از تهران اومدن که البته فک کنم قبلا هم اشاره نمودم :| خیلی اعصابم خورده که اومدن =~=
بعدش آغا من رفتم بالا اینا کارتای مارو برداشتن نشستن خودشون بازی کردن مارو راه ندادن :| من از همین تریبون قسم میخورم تو آخرت ازشون نمیگذرم -.- خیلی ناراحتم کردن یا بهتره بگم کرده!!! مثلا فک کرده چون بزرگتره هر گوهی دلش میخواد میتونه بخوره!!! دوباره جریانات عید داره تکرار میشه -_- من تازه فک میکردم آدم شده ولی خـــیر :| به هر حال در آخر همه ی تقصیرا گردن منه :) وقتی حتی مامانم حرف منو قبول نداره که من نباید انتظار دیگه ای از بقیه داشته باشم :) خلاصه الان هم ناراحتم هم عصبانی چون توی این خونه بنده اصلا آدم نبیدم =.= 
+دیروز اتفاقی خفن افتاد :| فهمستم که گای (*____*) داداش ماتسوئه .0. نمیدونستم آبجی هم داره ^.^ اوخی ^.^ 
+الانم صدای هر چهار تا **** *** *** داره میاد :| برن بمیرن **** *** *** *** :| 
+الان من :



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: سه شنبه 19 تیر 1397 08:22 ب.ظ

مطلب رمز دار : گوه نخور =_=

سه شنبه 19 تیر 1397 12:02 ق.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 19 تیر 1397 12:08 ق.ظ

هه ... (':

یکشنبه 10 تیر 1397 12:03 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
هعی روزگار (: ...
یه بار دیگه یه نفرو ازمون گرفتی (: ...
تحمل دیدن روز های خوبمونو نداری نه؟ ... 
خیلی وقت بود که ندیده بودمش (: ...
ولی پیرمرد خیلی مهربونی بود (: ...
حسن دایی ، روحت شاد و یادت گرامی (: ...




دیدگاه : نه دیگه ... هیچی نگو ...
آخرین ویرایش: یکشنبه 10 تیر 1397 12:06 ب.ظ

خواب :/

شنبه 9 تیر 1397 10:07 ق.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
آغا من دیشب یه خواب فوق الجالب دیدم :|
اون قدر خفنه که اومدم تعریفش کنم ._.
یاتو رو دیدم .-. هیوری و کوفکو هم بودن :|
 این جوری بود که یه ساختمون خیلی بلندی بود که یه عالمه پله داشت .-. بعد یه حیاط بزرگ هم داشت ، اون ور دیوارشم بوفه بود :|
بعدش انگار اینجا مدرسه بوده :/ 
من و یاتو و هیوری هم تو یه کلاس بودیم :|
بعدش زنگ که خورد هیوری و یاتو رفتن بیرون بعدش خانوم چاکر عباسی  (این جاش آدمو خفه میکنه  آخه چاکر؟  فک کنین همه با دامن کوتاه یدونه چاکر با چادر ) اومد به من دوتا کاغذ داد بعدشم روی نقشه ی اون ساختمون یه جایی رو علامت زد و گفتش که دو نفر تو این مکان قراره به یاتو حمله کنن بدزدنش :/ 
اون دوتا کاغذ دیگه هم قیمت خوراکیای بوفه بود :| 
بعدش من گفتم که آخه چرا باید یاتو رو بدزدن؟
بعد چاکر گفت چون یاتو یه الهه بید اگه مردم اعتقادشونو بهش از دست بدن یاتو میمیره . بعد اگه یاتو آیاکاشی هارو نکشه مردم اعتقادشونو بهش از دست میدن بعد یاتو میمیره ._.
بعدش از یه ور یه دختره که یادم نیست کی بود اومد بعدش با هم نشستیم نقشه کشیدیم که جلوی اون دوتا رو بگیریم و نذاریم یاتو رو بدزدن :/ 
آغا زنگ بعدی من قرار بود برم از بوفه ارزون ترین خوراکیشو بخرم بعد از من هم یاتو قرار بود به اون محل برسه و من نذارم که یاتو دزدیده بشه :/ 
زنگ که خورد من پام از پله سر خورد کاغذا موندن بالای پله . تا من برم کاغذا رو بردارم اون دوتا رفتن . آغا هی من میدوئم هی اون دوتا میدوئن . بعد آخرش همزمان به جایی که قرار بود یاتو رو بدزدن رسیدیم بعدش دیدیم که یاتو با هیوری رفته تو بوفه که غذا بخره :/ 
بعدش اون دوتا هم به من گفتن که چون تو نقشه های ما دخالت کردی تورو میدزدیم :/ 
بعدا هم میایم به حساب یاتو میرسیم :/ 
بعدش منم از این ور هی جیغ میزنم : یــــــــــــــاتـــــــــــــــــــو!!! :|||||
بعدش یهویی یاتو و هیوری و کوفکو (فک کنم بیشامون هم بود :|) وارد میشن میگن چه خبره؟ :|
بعدش به طور عجیبی اونا یاتو رو که میبنن میترسن منو ول میکنن منم میرم پشت یاتو قایم میشم :|
بعدش یاتو به من میگه اینجا چه خبره؟ :|
بعدش منم میگم که یاتو اینا میخواستن تورو بدزدن که نتونی آیاکاشی شکار کنی یعدش مردم اعتقادشونو بهت از دست بدن بعدش بمیری :|
بعد کلی رفته بودم تو فاز خفنی هی از این حرفای فلمبه سلمبه میزدم میگفتم : کار شما نابخشودنیه باید گور به گور شین باید فلان بلای آسمانی بر سرتون ظاهر بشه :|
حالا اینجا به طور عجیبی اون دوتا داشتن عین بید به خودشون میلرزیدن منم به طور فوق العاده ای میخواستم بپرم بغل یاتو  :/ 
بعد همون لحظه یاتو یهو وحشی شد چشاش سیاه شد ازش یهو نور درومد و خلاصه شد شبیه یه نره غول بیابونی :|
(یه چیزی شبیه آکیهیتو وقتی که یومه میشد :| منتها با این تفاوت که یه چیزی مثل پوزه ی گرگ داشت :/ )
بعد منم هی وواهاییی ووهوووییی را انداختم میگم حالا چه گوهی خورم؟ :|
بعدش هیوری میگه بسپرش به من :"|
بعدش همینجوری میاد میپره پوزه ی یاتو رو میبوسه :|
بعد یاتو یهویی آدم میشه میگه : اینجا چه خبره؟:|
بعدش منم که کلا نگاهم روی اون دوتاست که عین چوس دارن نگا میکنن :|
آغا آخرشم یاتو و هیوری با هم دیگه محو میشن بعدش کوفکو قیافشو یه جوری میکنه میگه : این دیگه چجورشه؟! :|
بعد منم تاسف خورده سرمو میندازم پایین از مدرسه میرم بیرون :| 
بعدش با خودم میگم بذار برم حموم عمومی حالم جا بیاد :/ 
میرم حموم بعدش دم در حموم بودم میبینم یه دونه عتیقه فروشی رو به روی حموم هست :|
بعدش میرم داخل عتیقه فروشی میبینم کلی خرت و پرت داره :/ 
یه پیرمردیم اونجا فروشنده بود :|
من یه موجود پشمالو پسندیدم که نوعی مار بید ورنگ های مختلفی داشت بعدش لاک ناخونت هر رنگی که بود همون رنگی مار میومد به دستت میچسبید :|
ولی خدایی شبیه مار نبودن عین یه نخ پشمالو بدن :/ سرشونم شبیه میمون بود :/
خوبیش اینه لاک ناخون منم سرمه ای بود ولی من مار سیاه میخواستم :/ 
بعدشم با مرده سر همین بحثم شد هیچی نخریدم :/
اومدم خونه مادربزرگم ":|
بعدش یه جا مادربزرگم داشت میرفت جایی صندلی جلوی پاش بود منم جهیدم صندلی رو برداشتم که بتونه راهشو بره :|
بعدش به مادربزرگم برخورد گفت : ینی اینقدر فک میکنی پیر شدم؟ این قدر که نمیتونم یه دونه ی صندلی بر دارم؟ میخوای از روی تلوزیون بپرم؟ (چه ربطی داشت آخع :|)
آره دگ کلی بش برخورد بعدشم رفت خوابید :/
منم دوباره رفتم عتیقه فروشی هر دوتا مار سرمه ای و سیاه رو خریدم ._.
لامصب خواب نی ک توماره :))



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: شنبه 9 تیر 1397 10:33 ق.ظ

جاست شت :|

پنجشنبه 7 تیر 1397 09:39 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
این تابستون به طور اعجاب انگیزی مزخرف داره میگذره :|
برا ملکتون اف داره اما بای بگم دوران مدرسه بیشتر خوش میگذشت :|
خا آغا دیروز عین چوس رفتم تهنایی بیرون از ساعت 4:15 تا 6 بعد از ظهر :|
بماعند برا چی |: برگشتمم دیدم زارت شیما اینا اومدن :| اینا گیر داده بودن میخوان تو تل فروشگاه بزنن به من میگفتن بیا برامون عروسک نمدی درست کن ._. 
قیافه ی من در اون لحظه :
+بیکارینا شما :|
بعد خیلی جالبه که نمیدونستن چجوری باید پول بگیرن و بفرستن سفارشا رو :| تازه میگفتن تو پشت بوم میخوایم وسایل درست کنیم :| آخه یه آدم تا چه حد میتونه خلاق باشه؟ :| آغا خِلاصه هی من میخوام با برقراری مسابقه ی تف پرونی (به این صورت که تف هر کی جلوتر افتاد برندست:|) به این بحش فروشگاه پایان بدم ، هی اینا بازش میکنن :»| دختر عموی تانکمم که به طور عجیبی فک میکنه صحبتاش برای من جذابه :| نشسته از یه پسری حرف میزنه که همیشه قهوه ای میپوشه :| وای خداااا یکی منو بگیره غش نکنم :| جالبه یه حرفو صد دفه هم میزنه و هر چی میگم اینو قبلا گفتی دوباره ادامه میده :| من کلا نمیتونم به این بشر بفهمونم که عزیز من وز وز های شما برای من کوچکترین جذابیتی نداره :| قیافه ی ظاهری من در اون لحظات :
فیاقه ی درونی من :
ینی کاری که به شدت دوس دارم بکنم :
بذگریم قرار شد که بریم خرید ._. اینا گفتن ما میخوایم برا فروشگاه خرید کنیم منم دست از پا دراز تر باهاشون رفتم ._. من ، دوتا دختر عمو هام و طاها .-. مامان بابام و زن عمو جانمان هم رفتن کاسه کوزه و وسایل خونه بخرن ._. مام رفتیم ... من قصد نداشتم چیزی بخرم روز آخر مدرسه با هانیه عین گـــــــــــــــاو همه ی مغازه های اونجا رو دید زده بودیم چیزی نمونده بود که به دردم بخوره و نخریده باشم ._. آغا این دختر عمو هام مروارید و روبان و نمد خریدن . آخرشم رفتیم همون پاساژِکه با هاله ازش مهره ی بنفش با قیمتی فوق فوق ارزان (:|× اوه شت :|×) خریدیم و من مث همیشه از اون طناب کنافی ها و کش دسبند و گیره ی کاغذ و نمد موکتی خریدم ._. بهش میگم نمد موکتی چون وقتی مامانم دید این جوری شد :
+این موکته چیههههه؟ 
پ.ن : از دور دیده بود :|
- نه مامان جان موکت چیه نمده نمد ._.
+عه :| نمد به این کلفتیو چیکا میخوای کنی اونوخ ؟ :|
- نمد :|
+ مرسی :|
اندکی سکوت ....
+ خا گیوه درست کن ^0^
 طاها : همرنگ توتوروئه *0*
من : جــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــغغغغغغ *0*
عشم توتوروووووو *0*
جانم توتوروووووو *0*
حالا اینجا دهنش بستس :)) وختی دهنش بازه خلی باحوله  آخه نگااااا *0* :
اهم :| آره دگ بعدشم یه ذره گوه خوردم و انیمه دیدم ... آغا این اوهانا خیلی شبیه منه :| دیروز انیمشو شروعیدم الان قسمت 10 عم *-* باااو ._. خیلی خوبه ._. البته اون جایی که فهمستم توهرو عاشق اوهانائه اعصابم به هم ریخت :| بدبخت مینچی این همه عاشق توهروئه اون توهرو عم ک  ..... :| بزه کلا بز :| دلم به حال این کو ی بدبختم سوخت :"| این همه راه کوبید اومد کیسویسو که اوهانا رو ببینه دقیقا همون روز اوهانا رفته بود شهر :| که چی بشه؟ که توهرو رو برگردونه :| به طرز عجیبی از مامانبزرگش و توموئه هم خوشم میادش 
این اوهانا :
پ.ن : مال جاییه که نمیتونست تیکه های میوه رو از داخل رانی دربیاره :|
این مینچی یا همون مینکو :
خ دخدر عصبیه این جوری نگاش نکنین اولین کلمه ای که تو انیمه گف "بمیر!" بید :|
این توهرو :
مال وقتی که اوهانا در حد مرگ مریض شده بید و توهرو داوطلبانه براش بهترین غذاشو پزید :| بعدشم اومد گف مجبورم کردن برا آدم مریض غذا بپزم :/
این ... کــــــــو چــــاننننن *-* خ میدوستمش :/ :
پ.ن : گیف نیافتم *----*
اینم ننه بزرگ :/ :
+ مال جایی بید که اوهانا تشک مینکو رو پرت کرده بود تو کله ی مشتریا :/ ننه بزرگشم به مینکو سیلی زد بَد اوهانا عم اومد گفت نه منم بزن :| ننه بزرگه عم گفت نمیخوام اوهانا گف نه بزن :| اونم ده تا زدش :/
اینم .... توموئههههه ^0^ :
پ.ن : اَ اینم گیف نیافتم :|
خا فردا ینی امروز هم دلمو زدم به دریا ... نه ینی چیزه زدم به اتاق و عین خر کار کردم و اتاق مرتب کردم تا علان .0. 
تمام ":|
ایماوا واتاشی :




دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 تیر 1397 10:42 ب.ظ

تربیز ._.

دوشنبه 4 تیر 1397 02:02 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
یاهی هاهی 
آغا دیروز صب ساعت 6 مامانم اومد بیدارم گفت پاشو وقتشه که بریم!
حالا بهتون بگم کیجا قرار بود بریم :))
مامانم قرار بود مدرک نمیدونم چی چی شو بگیره وقتی هم زنگ زد اداره گفتن که اینجا مدرک نمیدن باس بری تبریز! بعدشم که داشت برا من تعریف میکرد من دست از پا دراز تر گفتم که منم میام  مامانمم گف که اگه موفق بشی از بابات پول بگیری میریم اونجا خرید هم میکنیم  منم با کلی مشقت از بابا پول گرفتم و خیلاصه قرار شد که منم برم درونم :
خاب آغا ساعت شیش همین جوری پاشیدم عین جت حاضر شدیم رفتیم! آغا رفتیم نه آژانس هس نه تاکسی :/ عموم اینا هم ماشینشونو بد جایی پارک کردن نمیتونیم ماشینو در بیاریم :/ آغا با کلی مکافات تا فلان جا رفتیم بالاخره یه تاکسی گیر اومد ^^ وای خدا طلوع خورشید رو از خیابون دیدم *^* اینگده قشنگ بود *0* 
خیابون هم اینقد خلوت بود :| به قول مامانم تشک بنداز بخواب :| پشه پر نمیزد :/ 
خلاصه که لحظه آخر به اتوبوس رسیدیم و ده برو که رفتی  تو راه هم عین گاو خوابیدم و یه خواب عجیب دیدم که نمیگم چی بود =///= با توجه به توضیحات وزیرم شب پیش در سامانه همچین بعید هم نبود =////= بگذریم ... وقتی رسیدیم تبریز سوار تاکسی شدیم و رفتیم اداره . راننده یو عاقای چاقی بود به اسم "نمینی" . بعدش مامانم از این آقاهه پرسید که لاله پارک کوجاس؟  اون آقاهه عم گف که من بگم پیدا نمکنین کارتون تموم ک شد زنگ بزنین خودم بیام ببرمتون  بعدشم کارتشو بهمون داد ._.  ینی قیافه ی درونی من در اون لحظه :
احساس فلجی بهم دست داد :/ پیاده که شدیم مامانم گف باو لاله پارکو بیخیال همین جوری چن تا پاساژ میریم دگ ._. منم گفتم چش .-. رفتیم دانشگاه مدرک رو گرفتیم . مامانمم با اون زنه آشنا در اومد دوساعت حال و احوال پرسی و اینا . آغا من کلا برنامه ریزی کردم از دانشگاه تبریز قبول شم ._. از اونجایی که میدونم عرضه ی دانشگاه تهران رو ندارم . به مامانمم گفتم اونم همه جای دانشگاه رو بم نشون داد و از خاطراتش گفد *-* خاب آغا اومدیم بیرون رفتیم بازار . بعدش هی بگرد هی بگرد  از ساعت 11 تا 7 داشتیم بازارا رو میگشتیم . ـ .- خیلی خشته شدممم >ــــ< قیافه ی من پس از ساعت ها : 
داشتم میمردم از خشتگی .-. ولی خب خوبیش اینه که حداقل کلی خرت و پرت برا خونه جدیدمون خریدیم ^0^ 
مامانمم گف که بعد از این که وضعیت خونه معلوم شد یع سرویس چینی دو نفره برام میخره که بذارم تو اتاقم  ولی چینی هاش خیلی گرون بود @_@ اردبیل ازرون تره @_@ خیلیم ارزون تره @_@
من یهتون بگم 500 هزار تومن برابر با نیم میلیون خرج نمودیم :| مامانم تا از اون بامبو ها میدید میرفت میخردید چون خیلی ارزون بود  قرار بود وسایل مدرسمو چمد کوله و کفش و اینا رو از اونجا بخریم که متاسفانه تنها چیزی که برا مدرسه خریدیم کفشم بود ._. آغا یه گردنبند فیلی خریدم اینگده گشنگه *ـ* سازمان اونو برا من جاساز کرده بود چون فقط یدونش مونده بود *^* آغـــــآ یدونه فونل خریدیم *^* واییی جااانمممم *^* اهم :| من بش میگم فونل چون خیلی شبیه فونله ._. حالا شاید اصلا شبیه نباشه ها .-. ولی من میگم شبیهه :| البت مامانم برا طاها خرید چون معتقده یک عدد اسباب بازی رباتی به هیچ درد من نمیخوره ._. ولی خاب اعتراف میکنم ار وقتی اومدیم خونه فقط منم ک دارم باش بازی میکونم  لامصب یاد GC میوفتم *^* من در اون جور مواقع : 
 یه دونه هم انگشتر دیدیم شکل جمجمه بود خیلی کاکویی بود مامانم نخرید :/ اونقد هر چی جلومون اومد خریدیم واسه برگشت پول نداشتیم ._. از ته لوزالمعدمون 24 تومن در آوردیم دادیم ب اوتوبوس  برگشتنی هم خورشید در حال غروب بید ولی از تو اتوبوس چیز جالبی دیده نمیشد ._. مامانم کل راهو خوابید ولی من خوابم نمیبرد نشستم Guilty crown دیدم برا بار هزارم :||
 لاکردار هر چی میبینم سیر نمیشم .-. قسمت 1 و 3 و 7 و 12 و 17 خیلی خوبن .-. کل هیکلم بی حس میشه از خوشی وختی میبنمشون *^* واهاهی هی *^* ملکتون مررررد *^* وسط راهم تصادف شد جلومون یه شلم شوربایی به پا شده بود که بیا و ببین :| تازه وضعیت هم قرمز بود ._. روز اول .-. چه کنم من؟ .-. فلج بودم میفهمین فلججج <_> (ایموجی فلجه  <_> ) فیاقه ی من در طول راه : 
 خلاصه برگشتنی هم بابا اومد دنبالمون و خیلی پشیمون بود و گفتش که ای کاش بیشتر بهتون پول میدادم 0-0 یه کم عجیب بود بابا همچین حرفی بزنه با توجه به این که این همه خرج کردیم ._. طاها تا فونل رو دید چپه شد از خوشی  نمیدونستم اینقد به فونل عشق میورزه :| عه راستی یادم رف بگم این فونله :
پ.ن : درستش فیونرو (fyuneru) هسد ولی من میگن فونل :| بعدشم که هیچی دگ عین خر گرفتیم خوابیدیم الانم طاهیچ رفده فوتسال /._. عرضی نی .0. 
ایماوا واتاشی :




دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: دوشنبه 4 تیر 1397 03:11 ب.ظ

مطلب رمز دار : sweetest dreams ^^

شنبه 2 تیر 1397 09:02 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 5 تیر 1397 01:37 ق.ظ

جمعه 1 تیر 1397 09:02 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
من دختر خوبی نیستم .
ناز کردن و عشوه اومدن بلد نیستم .
استعدادی ندارم .
مدام غر میزنم .
زود عصبانی میشم .
زود جوش میارم .
زیاد گریه میکنم .
زود ناراحت میشم .
شاید نتونم هیچ کاری رو خوب انجام بدم .
بابت کار هام پشیمون نیستم .
معذرت خواهی نمیکنم .
گناهامو گردن نمیگیرم .
به حرف کسی گوش نمیدم .
هرکاری دلم بخواد میکنم .
ساده ام زود گول میخورم .
باهوش نیستم .
دست و پا چلفتی ام .
بی نظم و نامرتب هستم .
زود نا امید میشم .
زود خسته میشم .
اراده و پشت کار ندارم .
اما ...
من آدم خوبی ام .
چون حد خودمو میدونم .
پامو از گلیمم دراز تر نمیکنم .
توانایی های زیادی دارم .
خودمو باور دارم .
از داشته هام راضی ام .
همه چیزم رو عه .
به راحتی میتونی درونمو ببینی .
احساساتمو بی هیچ کلکی میبینی .
زود میبخشم زود گذشت میکنم .
با همه مهربونم .
دلم میخواد خیلی کارا کنم .
عاشق چیزی باشم از همه چیزم براش مابه میذارم .
هیچوقت نیخوام عوض شم .
خودمو با همه بدی ها و زشتی هام دوست دارم .
غرورمو دوست دارم .
آره شاید مغرور هم باشم .
اعتماد به نفسم بالاست .
حرف بقیه برام مهم نیست .
از همه چی لذت میبرم .
شاید زود نا امید شم ،
اما امیدم زیاده .
شاید یه وقت دیگه ،
اما کارمو دوباره شروع میکنم.
سعی میکنم خودمو بالا بکشم .
دوست دارم بچه باشم .
این منم با تمام خوبی ها و بدی هام .
با کسی که قبولم نداره یه کلمه هم حرفی ندارم .
به خاطر کسی خودمو عوض نمیکنم .
هر کی میخواد باشه .
خانواده ، دوست ، غریبه هر کی ...
خیلی خود جوش از اعماق لوزالمعدم پرید بیرون =|~



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: جمعه 1 تیر 1397 09:17 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 7 1 2 3 4 5 6 7
]