تبلیغات
خاطرات یه دخی آبانی

kinichiva

چهارشنبه 11 اسفند 1395 10:12 ق.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
سلام به همه
این وب رو فقط برای این ساختم
که خاطراتمو توش بنویسم
بنابراین اینجا هیچ قانونی نداره
هیچی 
فقط اینو بدونین که دارین با یه اوتاکو حرف میزنین
یه اوتاکو ی خیلی سر سخت ^_^
همین دیگه 
برین خوش باشین
پ.ن : لطفا شعور داشته باشین و از عکسا کاپی نکانین :|
دوزتان عزیز همه ی چیزایی که تو این خاطرات نوشته میشن رو جدی نگیرین!
من تو هر شرایطی مینویسم پس ممکنه وختی عصبانی ، ناراحت ، خوشحال یا ... یاشمم یه چیزی بنویسم پس لطفا بهتون بر نخوره! 
من کلا آدم دمدمی مزاجیم خودمم نمیدونم چی میخوام :|



دیدگاه : بوگو بوگو ._.
آخرین ویرایش: چهارشنبه 23 اسفند 1396 08:21 ب.ظ

مطلب رمز دار : ...

دوشنبه 25 تیر 1397 06:48 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : چی شد؟! حالا دلت خواست بهم کامنت هم بدی؟!
آخرین ویرایش: دوشنبه 25 تیر 1397 06:55 ب.ظ

مطلب رمز دار : پس که این طور ...

پنجشنبه 21 تیر 1397 12:16 ق.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 تیر 1397 12:28 ق.ظ

اندر احوالات یک بیچاره تبار :|

سه شنبه 19 تیر 1397 07:36 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
هر روز که میگذره این تابستون گوه تر و گوه تر میشه! 
ینی گوه ترین و عن ترین تابستون عمرمه!
الان از ظاهر نگا کنی قیافم اینه :
داخلم اینه :
اصن میخوام برینم به همچین زندگی ای که توش آدم حساب نمیشم ، همه چی بارم میشه ، سرکوفتاشم میخورم ، میوفتم میمیرم یه گوشه ، دلم شکسته میشه ، ناراحت میشم ، آخرشم همه چی میشه تقصیر من!!!
هـــاه از اول امروز شروع کنیم ... (حداقل شروع خوبی داشت ...)
صب مامانم بیدارم کرد که بریم دیوارای مدرسه رو رنگ کنیم . با هاله عضو بسیج شدیم و طی یک اردوی 10 روزه قراره دیوار های یه مدرسه رو رنگ کنیم. امروز روز سوم بود و من و هاله روز دوم و سوم رو رفتیم .  یکشنبه یکی از دیوار هارو تا نصف شفید کرده بودیم و چون بارون اومد دیگه نتونستیم کاملش کنیم . امروز مامانم بیدارم کرد طبق معمول بدون صبحانه رفتیم اونجا . بعدش وقتی که داشتم لباسامو عوض میکردم دیدم روسریمو نیاوردم =_= همونی که دفه ی پیش سر کردم و حسابی رنگی شد =_= مجبور شدم روسری اصلیمو سر کنم =_= همون طوسیه ای که عاشقشم =_= راحت ترین روسری ایه که دارم =_= خیلیم دوسش دارم =_= قیافم وقتی دیدم روسری نیاوردم :
آغا خلاصه رفتیم رنگ برداشتیم ... دیواری که برای سفید کردن انتخاب کرده بود توی نور ترین نقطه ی مدرسه بود :/ ینی آفتاب با زاویه 90 میکوبید تو کلمون :/ تازه این رنگه زیادی سفید بود چش آدمو چنان میزد که هر ثانیه به مرز کوری میرفتیم و برمیگشتیم :| پایین هاشو تموم کردیم مونده بود بالاهاش . اونم من با کلی مشقت رفتم چهارپایه آوردم نشستم رنگ زدم . منتها این دیواره جلوش سکو داشت نمیشد چهارپایه رو روش گذاشت برای همون مجبور بودم کلی خودمو دراز کنم رنگ بزنم :/ از زیرم که رنگ روغن زده بودن این رنگ پلاستیکی هاییم که به ما داده بودن مگه پوشانندگی داشتن؟ :/ ده لایه میزدی بازم نوشته های زیرش معلوم بود :/ برا همین مجبورم شدیم از رنگ غلیظ استفاده کنیم . ینی رنگ نبود که :/ اینقدر سفید بود از کت و کول افتادم ._. چنان عرق کرده بودم جلو اون آفتاب ...
آغا بالاخره با کلی سختی اون دیوار رو تموم کردیم اومدیم این طرف . بعدش مامانم داشت روی یه دیوار منظره رو تازه میکرد بهمون گفت رنگ آبی درست کنیم آسمونشو رنگ کنیم . آغا ما دوباره رفتیم اون چهارپایه رو از اون سر دنیا آوردیم تا گذاشتیم یکی از اون دختر غول ها اومد گف که من لازم دارم یعد همینجوری ورداشت رفت :/ مام هیچی نگفتیم :/ آخه مامانم گفت تا به قول خودش "یه ذره" رو تموم میکنه من و هاله استراحت کنیم . بعدش هاله از بی تی اس چن تا آهنگ ژاپنی گذاشت و یک سری آهنگ های فوق الخفن فارسی رو گذاشت :))) عین بزغاله داشتم گوش میدادم ._.
بعدش یه کم بعد گفتیم آغا این " یه ذره" تموم نشد ؟ :| رفتیم دیدیدیم همشون یه گوشی گرفتن دستشون چهارپایه هم بیکار علاف یه گوشه افتاده :/ تا خواستیم اینو ورداریم یارو عربده کشید : من که هنو کارم تموم نشده :| کجا میبرین ... ینی مدیونین اگه فک کنین "یه ذره" یعنی یه متر از بالای سه تا دیوار :/ 
بعدش رفتیم به مامانم گفتیم که این نمیده چهارپایه رو . مامانمم گفت : درک باو بیاین این گله رو تازه کنین :)) مام گفتیم چشم :)) پ.ن : حس میکنم خر شده بودیم :|
یه گل رز رنگ و رو رفته روی دیوار بود . با چه سختی ای بک گراند اینو سبز و آبی و اینا کردیم . بعدش مامانم یاد داد چجوری گل بکشیم و شروع کردیم ترکیب رنگ و رنگ کردن گل  بعدش آغا یه جایی  نوک کلاه آفتاب گیر من خورد به نوک کلاه آفتاب گیر هاله . بعد عین این فیلم هندیا دوساعت همو نگاه کردیم ، بس از مدتها چش تو چشمی همزمان گفتیم : واااای بـــبـــخشــــید!!!! بعد یهو قیافه ها پوکر شد بعدشم عین اسب دوساعت خندیدیم  صحنش خیلی باحال بود لامصب  
کل سر و صورتم دون دونی رنگ سبز شده بود :/ آغا ما اومدیم از دور این گله رو نگاهیدیم اینقده خوشمون اومد *0* بعدش برگشتیم اون یکی دیوارا رو که قبلا روش گل کشیده بودنو نگا کردیم ... ینی جفتمون این جوری شدیم :
وااای اینقدررر تفاوتمند بودن اینااا 0_0 مال اونا خیلی طبیعی بود مال ما ... :| البته چون کار اولمون بود خوب بود ولی بالاخره دگ ._. مامانم آخر سر اومد یه دستی کشید درستش کرد . این خانوم مدیره هم برامون بستنی خرید *ــ* وای اینقدر چسبید که نگو *ــ* 
آخرشم برگشتیم و اینا . آغا من دیروز داشتم به معنی "بوقلمون" فک میکردم :/ ینی بوقلمون بوی قلمون (قلم ها) هست ، یا بوقِ لمون؟ بوقل (بغل) مون؟ :| خیلی درگیرم کرده بود آخرشم به نتیجه نرسیدم :| مشکل اصلی من اینجاست که دیروز این دختر دایی های گرامم از تهران شرفیاب شدن . بعدشم که ما دیروز رفته بودیم خونه ی اون یکی داییم که اونا رو ببینیم فقط خواستم گفته باشم . روی چونیبیوییم به شدت فعال شده بود 
هعی ... از رنگشتون که برگشتیم من مستقیم گرفتم خوابیدم و بازم خواب دیدم :///: خواننده های گرامی و اعضای دربار هم خواهشا اینقدر گوه نخورن :///: بعدشم وقتی بیدار شدم ساعت 5 بود ناهارمو که ماکارونی و سیب زمینی مونده بود رو خوردم ، اومدم وب یه کم چت و اینا قالبمم الی ژان برام ساخت اینقدررر خوشگلههههه *ـ* عاشقشم *^* بعدشم مامانم هی رفت اومد سرکوفت زد که بیا بالا :| جهت اطلاع عشق هایمان از تهران اومدن که البته فک کنم قبلا هم اشاره نمودم :| خیلی اعصابم خورده که اومدن =~=
بعدش آغا من رفتم بالا اینا کارتای مارو برداشتن نشستن خودشون بازی کردن مارو راه ندادن :| من از همین تریبون قسم میخورم تو آخرت ازشون نمیگذرم -.- خیلی ناراحتم کردن یا بهتره بگم کرده!!! مثلا فک کرده چون بزرگتره هر گوهی دلش میخواد میتونه بخوره!!! دوباره جریانات عید داره تکرار میشه -_- من تازه فک میکردم آدم شده ولی خـــیر :| به هر حال در آخر همه ی تقصیرا گردن منه :) وقتی حتی مامانم حرف منو قبول نداره که من نباید انتظار دیگه ای از بقیه داشته باشم :) خلاصه الان هم ناراحتم هم عصبانی چون توی این خونه بنده اصلا آدم نبیدم =.= 
+دیروز اتفاقی خفن افتاد :| فهمستم که گای (*____*) داداش ماتسوئه .0. نمیدونستم آبجی هم داره ^.^ اوخی ^.^ 
+الانم صدای هر چهار تا **** *** *** داره میاد :| برن بمیرن **** *** *** *** :| 
+الان من :



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: سه شنبه 19 تیر 1397 08:22 ب.ظ

مطلب رمز دار : گوه نخور =_=

سه شنبه 19 تیر 1397 12:02 ق.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 19 تیر 1397 12:08 ق.ظ

هه ... (':

یکشنبه 10 تیر 1397 12:03 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
هعی روزگار (: ...
یه بار دیگه یه نفرو ازمون گرفتی (: ...
تحمل دیدن روز های خوبمونو نداری نه؟ ... 
خیلی وقت بود که ندیده بودمش (: ...
ولی پیرمرد خیلی مهربونی بود (: ...
حسن دایی ، روحت شاد و یادت گرامی (: ...




دیدگاه : نه دیگه ... هیچی نگو ...
آخرین ویرایش: یکشنبه 10 تیر 1397 12:06 ب.ظ

خواب :/

شنبه 9 تیر 1397 10:07 ق.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
آغا من دیشب یه خواب فوق الجالب دیدم :|
اون قدر خفنه که اومدم تعریفش کنم ._.
یاتو رو دیدم .-. هیوری و کوفکو هم بودن :|
 این جوری بود که یه ساختمون خیلی بلندی بود که یه عالمه پله داشت .-. بعد یه حیاط بزرگ هم داشت ، اون ور دیوارشم بوفه بود :|
بعدش انگار اینجا مدرسه بوده :/ 
من و یاتو و هیوری هم تو یه کلاس بودیم :|
بعدش زنگ که خورد هیوری و یاتو رفتن بیرون بعدش خانوم چاکر عباسی  (این جاش آدمو خفه میکنه  آخه چاکر؟  فک کنین همه با دامن کوتاه یدونه چاکر با چادر ) اومد به من دوتا کاغذ داد بعدشم روی نقشه ی اون ساختمون یه جایی رو علامت زد و گفتش که دو نفر تو این مکان قراره به یاتو حمله کنن بدزدنش :/ 
اون دوتا کاغذ دیگه هم قیمت خوراکیای بوفه بود :| 
بعدش من گفتم که آخه چرا باید یاتو رو بدزدن؟
بعد چاکر گفت چون یاتو یه الهه بید اگه مردم اعتقادشونو بهش از دست بدن یاتو میمیره . بعد اگه یاتو آیاکاشی هارو نکشه مردم اعتقادشونو بهش از دست میدن بعد یاتو میمیره ._.
بعدش از یه ور یه دختره که یادم نیست کی بود اومد بعدش با هم نشستیم نقشه کشیدیم که جلوی اون دوتا رو بگیریم و نذاریم یاتو رو بدزدن :/ 
آغا زنگ بعدی من قرار بود برم از بوفه ارزون ترین خوراکیشو بخرم بعد از من هم یاتو قرار بود به اون محل برسه و من نذارم که یاتو دزدیده بشه :/ 
زنگ که خورد من پام از پله سر خورد کاغذا موندن بالای پله . تا من برم کاغذا رو بردارم اون دوتا رفتن . آغا هی من میدوئم هی اون دوتا میدوئن . بعد آخرش همزمان به جایی که قرار بود یاتو رو بدزدن رسیدیم بعدش دیدیم که یاتو با هیوری رفته تو بوفه که غذا بخره :/ 
بعدش اون دوتا هم به من گفتن که چون تو نقشه های ما دخالت کردی تورو میدزدیم :/ 
بعدا هم میایم به حساب یاتو میرسیم :/ 
بعدش منم از این ور هی جیغ میزنم : یــــــــــــــاتـــــــــــــــــــو!!! :|||||
بعدش یهویی یاتو و هیوری و کوفکو (فک کنم بیشامون هم بود :|) وارد میشن میگن چه خبره؟ :|
بعدش به طور عجیبی اونا یاتو رو که میبنن میترسن منو ول میکنن منم میرم پشت یاتو قایم میشم :|
بعدش یاتو به من میگه اینجا چه خبره؟ :|
بعدش منم میگم که یاتو اینا میخواستن تورو بدزدن که نتونی آیاکاشی شکار کنی یعدش مردم اعتقادشونو بهت از دست بدن بعدش بمیری :|
بعد کلی رفته بودم تو فاز خفنی هی از این حرفای فلمبه سلمبه میزدم میگفتم : کار شما نابخشودنیه باید گور به گور شین باید فلان بلای آسمانی بر سرتون ظاهر بشه :|
حالا اینجا به طور عجیبی اون دوتا داشتن عین بید به خودشون میلرزیدن منم به طور فوق العاده ای میخواستم بپرم بغل یاتو  :/ 
بعد همون لحظه یاتو یهو وحشی شد چشاش سیاه شد ازش یهو نور درومد و خلاصه شد شبیه یه نره غول بیابونی :|
(یه چیزی شبیه آکیهیتو وقتی که یومه میشد :| منتها با این تفاوت که یه چیزی مثل پوزه ی گرگ داشت :/ )
بعد منم هی وواهاییی ووهوووییی را انداختم میگم حالا چه گوهی خورم؟ :|
بعدش هیوری میگه بسپرش به من :"|
بعدش همینجوری میاد میپره پوزه ی یاتو رو میبوسه :|
بعد یاتو یهویی آدم میشه میگه : اینجا چه خبره؟:|
بعدش منم که کلا نگاهم روی اون دوتاست که عین چوس دارن نگا میکنن :|
آغا آخرشم یاتو و هیوری با هم دیگه محو میشن بعدش کوفکو قیافشو یه جوری میکنه میگه : این دیگه چجورشه؟! :|
بعد منم تاسف خورده سرمو میندازم پایین از مدرسه میرم بیرون :| 
بعدش با خودم میگم بذار برم حموم عمومی حالم جا بیاد :/ 
میرم حموم بعدش دم در حموم بودم میبینم یه دونه عتیقه فروشی رو به روی حموم هست :|
بعدش میرم داخل عتیقه فروشی میبینم کلی خرت و پرت داره :/ 
یه پیرمردیم اونجا فروشنده بود :|
من یه موجود پشمالو پسندیدم که نوعی مار بید ورنگ های مختلفی داشت بعدش لاک ناخونت هر رنگی که بود همون رنگی مار میومد به دستت میچسبید :|
ولی خدایی شبیه مار نبودن عین یه نخ پشمالو بدن :/ سرشونم شبیه میمون بود :/
خوبیش اینه لاک ناخون منم سرمه ای بود ولی من مار سیاه میخواستم :/ 
بعدشم با مرده سر همین بحثم شد هیچی نخریدم :/
اومدم خونه مادربزرگم ":|
بعدش یه جا مادربزرگم داشت میرفت جایی صندلی جلوی پاش بود منم جهیدم صندلی رو برداشتم که بتونه راهشو بره :|
بعدش به مادربزرگم برخورد گفت : ینی اینقدر فک میکنی پیر شدم؟ این قدر که نمیتونم یه دونه ی صندلی بر دارم؟ میخوای از روی تلوزیون بپرم؟ (چه ربطی داشت آخع :|)
آره دگ کلی بش برخورد بعدشم رفت خوابید :/
منم دوباره رفتم عتیقه فروشی هر دوتا مار سرمه ای و سیاه رو خریدم ._.
لامصب خواب نی ک توماره :))



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: شنبه 9 تیر 1397 10:33 ق.ظ

جاست شت :|

پنجشنبه 7 تیر 1397 09:39 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
این تابستون به طور اعجاب انگیزی مزخرف داره میگذره :|
برا ملکتون اف داره اما بای بگم دوران مدرسه بیشتر خوش میگذشت :|
خا آغا دیروز عین چوس رفتم تهنایی بیرون از ساعت 4:15 تا 6 بعد از ظهر :|
بماعند برا چی |: برگشتمم دیدم زارت شیما اینا اومدن :| اینا گیر داده بودن میخوان تو تل فروشگاه بزنن به من میگفتن بیا برامون عروسک نمدی درست کن ._. 
قیافه ی من در اون لحظه :
+بیکارینا شما :|
بعد خیلی جالبه که نمیدونستن چجوری باید پول بگیرن و بفرستن سفارشا رو :| تازه میگفتن تو پشت بوم میخوایم وسایل درست کنیم :| آخه یه آدم تا چه حد میتونه خلاق باشه؟ :| آغا خِلاصه هی من میخوام با برقراری مسابقه ی تف پرونی (به این صورت که تف هر کی جلوتر افتاد برندست:|) به این بحش فروشگاه پایان بدم ، هی اینا بازش میکنن :»| دختر عموی تانکمم که به طور عجیبی فک میکنه صحبتاش برای من جذابه :| نشسته از یه پسری حرف میزنه که همیشه قهوه ای میپوشه :| وای خداااا یکی منو بگیره غش نکنم :| جالبه یه حرفو صد دفه هم میزنه و هر چی میگم اینو قبلا گفتی دوباره ادامه میده :| من کلا نمیتونم به این بشر بفهمونم که عزیز من وز وز های شما برای من کوچکترین جذابیتی نداره :| قیافه ی ظاهری من در اون لحظات :
فیاقه ی درونی من :
ینی کاری که به شدت دوس دارم بکنم :
بذگریم قرار شد که بریم خرید ._. اینا گفتن ما میخوایم برا فروشگاه خرید کنیم منم دست از پا دراز تر باهاشون رفتم ._. من ، دوتا دختر عمو هام و طاها .-. مامان بابام و زن عمو جانمان هم رفتن کاسه کوزه و وسایل خونه بخرن ._. مام رفتیم ... من قصد نداشتم چیزی بخرم روز آخر مدرسه با هانیه عین گـــــــــــــــاو همه ی مغازه های اونجا رو دید زده بودیم چیزی نمونده بود که به دردم بخوره و نخریده باشم ._. آغا این دختر عمو هام مروارید و روبان و نمد خریدن . آخرشم رفتیم همون پاساژِکه با هاله ازش مهره ی بنفش با قیمتی فوق فوق ارزان (:|× اوه شت :|×) خریدیم و من مث همیشه از اون طناب کنافی ها و کش دسبند و گیره ی کاغذ و نمد موکتی خریدم ._. بهش میگم نمد موکتی چون وقتی مامانم دید این جوری شد :
+این موکته چیههههه؟ 
پ.ن : از دور دیده بود :|
- نه مامان جان موکت چیه نمده نمد ._.
+عه :| نمد به این کلفتیو چیکا میخوای کنی اونوخ ؟ :|
- نمد :|
+ مرسی :|
اندکی سکوت ....
+ خا گیوه درست کن ^0^
 طاها : همرنگ توتوروئه *0*
من : جــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــغغغغغغ *0*
عشم توتوروووووو *0*
جانم توتوروووووو *0*
حالا اینجا دهنش بستس :)) وختی دهنش بازه خلی باحوله  آخه نگااااا *0* :
اهم :| آره دگ بعدشم یه ذره گوه خوردم و انیمه دیدم ... آغا این اوهانا خیلی شبیه منه :| دیروز انیمشو شروعیدم الان قسمت 10 عم *-* باااو ._. خیلی خوبه ._. البته اون جایی که فهمستم توهرو عاشق اوهانائه اعصابم به هم ریخت :| بدبخت مینچی این همه عاشق توهروئه اون توهرو عم ک  ..... :| بزه کلا بز :| دلم به حال این کو ی بدبختم سوخت :"| این همه راه کوبید اومد کیسویسو که اوهانا رو ببینه دقیقا همون روز اوهانا رفته بود شهر :| که چی بشه؟ که توهرو رو برگردونه :| به طرز عجیبی از مامانبزرگش و توموئه هم خوشم میادش 
این اوهانا :
پ.ن : مال جاییه که نمیتونست تیکه های میوه رو از داخل رانی دربیاره :|
این مینچی یا همون مینکو :
خ دخدر عصبیه این جوری نگاش نکنین اولین کلمه ای که تو انیمه گف "بمیر!" بید :|
این توهرو :
مال وقتی که اوهانا در حد مرگ مریض شده بید و توهرو داوطلبانه براش بهترین غذاشو پزید :| بعدشم اومد گف مجبورم کردن برا آدم مریض غذا بپزم :/
این ... کــــــــو چــــاننننن *-* خ میدوستمش :/ :
پ.ن : گیف نیافتم *----*
اینم ننه بزرگ :/ :
+ مال جایی بید که اوهانا تشک مینکو رو پرت کرده بود تو کله ی مشتریا :/ ننه بزرگشم به مینکو سیلی زد بَد اوهانا عم اومد گفت نه منم بزن :| ننه بزرگه عم گفت نمیخوام اوهانا گف نه بزن :| اونم ده تا زدش :/
اینم .... توموئههههه ^0^ :
پ.ن : اَ اینم گیف نیافتم :|
خا فردا ینی امروز هم دلمو زدم به دریا ... نه ینی چیزه زدم به اتاق و عین خر کار کردم و اتاق مرتب کردم تا علان .0. 
تمام ":|
ایماوا واتاشی :




دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 تیر 1397 10:42 ب.ظ

تربیز ._.

دوشنبه 4 تیر 1397 02:02 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
یاهی هاهی 
آغا دیروز صب ساعت 6 مامانم اومد بیدارم گفت پاشو وقتشه که بریم!
حالا بهتون بگم کیجا قرار بود بریم :))
مامانم قرار بود مدرک نمیدونم چی چی شو بگیره وقتی هم زنگ زد اداره گفتن که اینجا مدرک نمیدن باس بری تبریز! بعدشم که داشت برا من تعریف میکرد من دست از پا دراز تر گفتم که منم میام  مامانمم گف که اگه موفق بشی از بابات پول بگیری میریم اونجا خرید هم میکنیم  منم با کلی مشقت از بابا پول گرفتم و خیلاصه قرار شد که منم برم درونم :
خاب آغا ساعت شیش همین جوری پاشیدم عین جت حاضر شدیم رفتیم! آغا رفتیم نه آژانس هس نه تاکسی :/ عموم اینا هم ماشینشونو بد جایی پارک کردن نمیتونیم ماشینو در بیاریم :/ آغا با کلی مکافات تا فلان جا رفتیم بالاخره یه تاکسی گیر اومد ^^ وای خدا طلوع خورشید رو از خیابون دیدم *^* اینگده قشنگ بود *0* 
خیابون هم اینقد خلوت بود :| به قول مامانم تشک بنداز بخواب :| پشه پر نمیزد :/ 
خلاصه که لحظه آخر به اتوبوس رسیدیم و ده برو که رفتی  تو راه هم عین گاو خوابیدم و یه خواب عجیب دیدم که نمیگم چی بود =///= با توجه به توضیحات وزیرم شب پیش در سامانه همچین بعید هم نبود =////= بگذریم ... وقتی رسیدیم تبریز سوار تاکسی شدیم و رفتیم اداره . راننده یو عاقای چاقی بود به اسم "نمینی" . بعدش مامانم از این آقاهه پرسید که لاله پارک کوجاس؟  اون آقاهه عم گف که من بگم پیدا نمکنین کارتون تموم ک شد زنگ بزنین خودم بیام ببرمتون  بعدشم کارتشو بهمون داد ._.  ینی قیافه ی درونی من در اون لحظه :
احساس فلجی بهم دست داد :/ پیاده که شدیم مامانم گف باو لاله پارکو بیخیال همین جوری چن تا پاساژ میریم دگ ._. منم گفتم چش .-. رفتیم دانشگاه مدرک رو گرفتیم . مامانمم با اون زنه آشنا در اومد دوساعت حال و احوال پرسی و اینا . آغا من کلا برنامه ریزی کردم از دانشگاه تبریز قبول شم ._. از اونجایی که میدونم عرضه ی دانشگاه تهران رو ندارم . به مامانمم گفتم اونم همه جای دانشگاه رو بم نشون داد و از خاطراتش گفد *-* خاب آغا اومدیم بیرون رفتیم بازار . بعدش هی بگرد هی بگرد  از ساعت 11 تا 7 داشتیم بازارا رو میگشتیم . ـ .- خیلی خشته شدممم >ــــ< قیافه ی من پس از ساعت ها : 
داشتم میمردم از خشتگی .-. ولی خب خوبیش اینه که حداقل کلی خرت و پرت برا خونه جدیدمون خریدیم ^0^ 
مامانمم گف که بعد از این که وضعیت خونه معلوم شد یع سرویس چینی دو نفره برام میخره که بذارم تو اتاقم  ولی چینی هاش خیلی گرون بود @_@ اردبیل ازرون تره @_@ خیلیم ارزون تره @_@
من یهتون بگم 500 هزار تومن برابر با نیم میلیون خرج نمودیم :| مامانم تا از اون بامبو ها میدید میرفت میخردید چون خیلی ارزون بود  قرار بود وسایل مدرسمو چمد کوله و کفش و اینا رو از اونجا بخریم که متاسفانه تنها چیزی که برا مدرسه خریدیم کفشم بود ._. آغا یه گردنبند فیلی خریدم اینگده گشنگه *ـ* سازمان اونو برا من جاساز کرده بود چون فقط یدونش مونده بود *^* آغـــــآ یدونه فونل خریدیم *^* واییی جااانمممم *^* اهم :| من بش میگم فونل چون خیلی شبیه فونله ._. حالا شاید اصلا شبیه نباشه ها .-. ولی من میگم شبیهه :| البت مامانم برا طاها خرید چون معتقده یک عدد اسباب بازی رباتی به هیچ درد من نمیخوره ._. ولی خاب اعتراف میکنم ار وقتی اومدیم خونه فقط منم ک دارم باش بازی میکونم  لامصب یاد GC میوفتم *^* من در اون جور مواقع : 
 یه دونه هم انگشتر دیدیم شکل جمجمه بود خیلی کاکویی بود مامانم نخرید :/ اونقد هر چی جلومون اومد خریدیم واسه برگشت پول نداشتیم ._. از ته لوزالمعدمون 24 تومن در آوردیم دادیم ب اوتوبوس  برگشتنی هم خورشید در حال غروب بید ولی از تو اتوبوس چیز جالبی دیده نمیشد ._. مامانم کل راهو خوابید ولی من خوابم نمیبرد نشستم Guilty crown دیدم برا بار هزارم :||
 لاکردار هر چی میبینم سیر نمیشم .-. قسمت 1 و 3 و 7 و 12 و 17 خیلی خوبن .-. کل هیکلم بی حس میشه از خوشی وختی میبنمشون *^* واهاهی هی *^* ملکتون مررررد *^* وسط راهم تصادف شد جلومون یه شلم شوربایی به پا شده بود که بیا و ببین :| تازه وضعیت هم قرمز بود ._. روز اول .-. چه کنم من؟ .-. فلج بودم میفهمین فلججج <_> (ایموجی فلجه  <_> ) فیاقه ی من در طول راه : 
 خلاصه برگشتنی هم بابا اومد دنبالمون و خیلی پشیمون بود و گفتش که ای کاش بیشتر بهتون پول میدادم 0-0 یه کم عجیب بود بابا همچین حرفی بزنه با توجه به این که این همه خرج کردیم ._. طاها تا فونل رو دید چپه شد از خوشی  نمیدونستم اینقد به فونل عشق میورزه :| عه راستی یادم رف بگم این فونله :
پ.ن : درستش فیونرو (fyuneru) هسد ولی من میگن فونل :| بعدشم که هیچی دگ عین خر گرفتیم خوابیدیم الانم طاهیچ رفده فوتسال /._. عرضی نی .0. 
ایماوا واتاشی :




دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: دوشنبه 4 تیر 1397 03:11 ب.ظ

مطلب رمز دار : sweetest dreams ^^

شنبه 2 تیر 1397 09:02 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 5 تیر 1397 01:37 ق.ظ

جمعه 1 تیر 1397 09:02 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
من دختر خوبی نیستم .
ناز کردن و عشوه اومدن بلد نیستم .
استعدادی ندارم .
مدام غر میزنم .
زود عصبانی میشم .
زود جوش میارم .
زیاد گریه میکنم .
زود ناراحت میشم .
شاید نتونم هیچ کاری رو خوب انجام بدم .
بابت کار هام پشیمون نیستم .
معذرت خواهی نمیکنم .
گناهامو گردن نمیگیرم .
به حرف کسی گوش نمیدم .
هرکاری دلم بخواد میکنم .
ساده ام زود گول میخورم .
باهوش نیستم .
دست و پا چلفتی ام .
بی نظم و نامرتب هستم .
زود نا امید میشم .
زود خسته میشم .
اراده و پشت کار ندارم .
اما ...
من آدم خوبی ام .
چون حد خودمو میدونم .
پامو از گلیمم دراز تر نمیکنم .
توانایی های زیادی دارم .
خودمو باور دارم .
از داشته هام راضی ام .
همه چیزم رو عه .
به راحتی میتونی درونمو ببینی .
احساساتمو بی هیچ کلکی میبینی .
زود میبخشم زود گذشت میکنم .
با همه مهربونم .
دلم میخواد خیلی کارا کنم .
عاشق چیزی باشم از همه چیزم براش مابه میذارم .
هیچوقت نیخوام عوض شم .
خودمو با همه بدی ها و زشتی هام دوست دارم .
غرورمو دوست دارم .
آره شاید مغرور هم باشم .
اعتماد به نفسم بالاست .
حرف بقیه برام مهم نیست .
از همه چی لذت میبرم .
شاید زود نا امید شم ،
اما امیدم زیاده .
شاید یه وقت دیگه ،
اما کارمو دوباره شروع میکنم.
سعی میکنم خودمو بالا بکشم .
دوست دارم بچه باشم .
این منم با تمام خوبی ها و بدی هام .
با کسی که قبولم نداره یه کلمه هم حرفی ندارم .
به خاطر کسی خودمو عوض نمیکنم .
هر کی میخواد باشه .
خانواده ، دوست ، غریبه هر کی ...
خیلی خود جوش از اعماق لوزالمعدم پرید بیرون =|~



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: جمعه 1 تیر 1397 09:17 ب.ظ

ناندمو .-.

چهارشنبه 30 خرداد 1397 09:54 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
آقا این زندگی ریده بهم .-.
چه وضعشه /.-.
آسایش نداریم ما تو این خونه؟ .-.
مالان حال و روز من .-. :
میخوام بزنم جر وا جر کنم خودمو .-. اعصاب نمونده برام .-. ترو قرآن آخه برا چی این جوریه؟ .-.
صب پاشدم عین چوس .-. یدونه غالب ساختم دوساعت زحمت کشیدم گذاشتم ، بعدش به یارو گفتم بره دمو رو ببینه اومده میگه این چه عکساییه :|
آغا مگه عکسا رو خودت ندادی؟ »:| 
کلی حرص خوردم بعدش رفتم دیدم توی دمو یادم رفته کد اون قالب رو بندازم اشتباهی سفارش یه بنده خدای دیگه رو انداختم اونجا :|
آخه سوتی در چه حدددد؟ -_-
شت دیگه شت ":| 
جو گیر هم بودم رفتم تو صد تا مسابقه ی دختر کره ای شرکت کردم یه ریز دارم دنبال عکس میگردم :| 
فیلتر شکنمم به طرز عجیب الخقله ای پاک شده منم نمیدونم از کدوم قبرستونی عکس با کیفیت بیارم =_= 
ینی ریده به اعصابم این اینترنت =-= 
بـاو من هر وقت اومدم برم یه گوهی بخورم هی وصل نمیشد هی کجبور بودم تلفن رو قطع کنم :/ 
تازه اولشم نمیدونستم هی زنگ میزدم به بابا هی اونم قطع میکرد اعصابم به هم میریخت :|
بعد تازه از این ور صب الطلوع دیدم بعله سر و صدا میاد که جـــی؟ عمو جانتان تشریف آورده :/
پسر عمو جان هم که کلا فلجه بدبخت نمیدونه یه صدایی از خودش در کنه من بدونم داره میاد حداقل گم شم برم یه گورستانی :/ 
با یقه گشاد ترین و کوتاه ترین لباسم نشسته بودم اینم عین چوس وارد شد :/ 
ینی از همین الان اعلام میکنم ریده شد به تابستونم :|
به حد کافی مزخرف بود دیگه بهتر از این نمیشه واقعا! :|
تازه داشتم فک میکردم یه گوهی برا خوردن پیدا کردم ولی اونم نع :|
از صبم تا الان سامانمو باز گذاشتم هیچ کس نمیاد ریده شده به اعصابم :|
فقط یه عده که اسم نمیارم وارد میشن وز وز میکنن منم نمیتونم چیزی بگم :|
عزیز من وقتی حرفی نداری ، منو نمیشناسی ، اصلا معلوم نی چه خری هستی مجبور نیستی بیای سامانه!!
ینی نشد من یه دفه سامانمو باز کنم ت***ا نیاد :/ 
فرزندم تو هنو سنت دو رقمی نشده آخه تورو چه به این حرفا؟ به این کارا؟ چیکار کنم من تورو؟ من همسن تو بودم اوج سرگرمیم کتاب خوندن بود :/ 
برو جوجه تو کار منم دخالت نکن :/ 
حالا خوبه من به امید دو سه نفر این جهنم دره رو بازه میکنم اونام که کلا کشک :|
سرشار از کلسیوم :|
اصلا شرفیاب نمیشن ک :|
ینی کل امید و آرزو هام نسبت به زندگی توی این یک روز با پهن طویله یکسان شد :/
اصلا من هیچی نمیگم :/ 
اه :|
همین الانشم بازه به امید این بعضیا بیان :/
مرسی اه :|



دیدگاه : زر بزن :/
آخرین ویرایش: چهارشنبه 30 خرداد 1397 10:10 ب.ظ

مطلب رمز دار : تاریخ دوباره داره تکرار میشه |؛

یکشنبه 27 خرداد 1397 08:22 ق.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : ...
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 خرداد 1397 08:56 ق.ظ

اووووففف خداااا =_=

شنبه 26 خرداد 1397 06:12 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
لعنتی اعصابم خورد خورده =_=
آخه لعنتی ببین چن وقته نمیام :|؟
پ.ن : دارم آهنگ گوش میدم :|
میرایی ده آ ئو یابه ایتسومو ما ته ته اوکوراوو کونناااا مو نانی گا آته موووووو کوجییی که ناااااییییی :|
خا هر چی ^^
اونقدر اتفاق خفن افتاده که نمیدونم از کیجا باس بشوروعم :-:
خاب بذار از اون روزی که هالیش اومد ... نه خیلی دوره تازه یادمم نمیاد =_=
بذار از روز امتحان آمادگی شروع کنم *.* 
چون روز آخر بود مامان هانی کفته بود که میخواد پیاده بیاد ^0^ بعدش آینازم گفته بود که میخواد بره مصلا نمایشگاه کتاب . همونی که من و مل دوبار رفتیم ^^ بعدش این شد که آیناز گفتش که به هاله بگو به باباش بگه دنبالش نیاد ولی موبایل بیاره از مصلا زنگ بزنه بیان دنبالش ^^
منم گفتم باش *^* وایی چه خوشی بگذره من و هالی و هانی و آینی (آینی؟ :|) و ملی (-_-) بریم کتابخونه *^* 
بعدش رفتم که خونه مامان به یه دلالی قهر بید باهام =_____= هنوزم دلخوره =___= بعدشم که شب اومد خونه و موبایلشم نداد از تلگرام به هاله بگم :""| مجبور شدم از وب بگم که هاله ژان اون روز که چه عرض کنم هنوزم به اون کامنتم جواب نداده :| فردا صب اومدم آیناز گفت به هانیه نگفته که بیاد کتابخونه :| تازه یه چیز عجیبی عم بود که من به مامانم گفته بودم بیاد مدرسه روز آخری از منو بچه ها و مدرسه اینا عکس بگیره *.* ولی ما که قرار بود بریم کتابخونه؟ :| 
من هیچی نمیگم :| تازه هاله هم که روحش خبر نداشت این جوری شد وقتی فهمید تو وب گفتم : 
تا یه جایی عم حق داش  (این آهنگ میکو ایی که الان دارم میگوشم چ خفنه *.* دوچی او ماواتته .. .. *.*) خوب بعله ما امتحانو دادیم . همه موبایل آورده بودن . رفتیم تو پارکینگ بغلی کتابابرو پرت کردیم هوا همه پریدیم بعدش کلی عکس گرفتیم برگشتم دیدم مامان جان تو کمدرسه نشسته ^^ آغا دوربین رو ورداشتیم رفتیم مصلا هاله عم به مامانش زنگید گف که نیاد ^^ آغا این هانیه هی کچلمون کرده بود هی میگفت زود باشین باس زود برگردم :| چیکار کنم من این مجمدین رو؟ :| خوب رفتیم کتابخونه اونقدررر سر و صدا راه انداختیم یاروئه خودش اومد گف که خانوما یواش لدفا :| یه "میشه گورتونو گم کنید؟=_=" ــه خاصی تو صداش و چشاش بود :|
هاله یدونه بابا لنگ دراز و منم خشم و هیاهو و آیناز پیرمرد و دریا و مامانم پروین اعتصامی و هانیه عم نمیدونم چی چی ورداشت .. اووومممم راستی مل عم نیومده بید ^.^ من اصلا نفهمیدم چی شد فقط آیناز اومد که مستقیم با مامانش رفت خونه :| باهامون قهره نمیخواست با ما پیاده بیاد =_= هر اصن ب من چ :| (چقدرررر برام مهمه آخه =_=|) 
خاب بعدشم که هانیه عجله داشت و منم موخاستم منتظر بمونم که مامان هاله بیاد ولی هاینه ظاهرا خیلی عجله داشت =____= بعدش آیناز گفت که منتظر میمونه و من و هانی و مامانم میتونیم بریم . خلاصه مراسم خودافظی بغلی رو وسط خیابون اجرا نمودیم و خودافطی کردیم . یه چیزی بگم؟ :| اون لحظه ای که هاله بهم گفت : حالا بیا ماهم همو بغل کنیم شاید همو ندیدیم ... یه جوریم شد :") به خدا مامانم نبود اشکم در میومد :"| بعدش یواش خود به خود تو دلم زمزمه شدش "اونه-چان ... کونو مائه گا زتای نی واسوره نای ته کوداسای... واتاشینو کوتو ... واسونه نای ته کوداسای..."  (کیمی تو ناتسو نو او واری .. :") ) باورتون میشه اون لحظه برام مثل چند ساعت گذشت؟ :") قشنگ صدای پرنده ها و افتادن برگ ها و جریان هوا و ... رو حس کردم .... من فک میکردم این صحنه ها فقط برای انیمه عاشقانه هان مثل وقتایی که دیگه عشقشونو نمیبینن ... ولی تو واقعیت هم اتفاق میوفته ... آخرین لحظات مدرسه هرگز فراموش نمیشن .. حداقل برای من ... :")
پوووفففف بازم یاد دروغ آوریل افتادم  .... "من نمیخوام برنده باشم ... من میخوام اجرایی داشته باشم که تا ابد تو قلب تماشا چی ها بمونه ... میخوام طوری باشم که هرگز منو فراموش نکنن ... کوسِی میخوای فراموش کنی؟ ازت خواهش میکنم ... آریما کوسِی منو فراموش نکن!" 
چه جو سنگینی شد :"| بگم از بعدش ... مامانم گفتش که جای دیگه ای کار داره بنابراین رفت و من و هانیه تهنا برگشتیم . کل راهو یه ریز حرف زدیم (آآآ هانابی گا یو سورا کیره ای نا سایته ... :") ) کلی لباس فروشی رفتیم نگا کردیم ... من روبان سبز با طرح دوچرخه خریدم ... خیلی جاها رفتیم ... بعدشم  جلو تالار نشاط (جایی که بسیار خاطره داریم^^) دوساعت در مورد برنامه هامون برا تابستون حرفیدیم ... حالا که به خاطراتمون فک میکونم میبینم چقد زود گذشتن :"| یه احساس از دست دادن دارم نسبت بهشون ... خصوصا با این آهنگ کیمی گا کوره تا مونو ی لعنتی ای که الان دارم میگوشم :"| اه :"|
بعدشم اومدم خونه ول گشتم :"| 
روز بعدش برا خودم آویز نمدی درست کردم قراره تو اون یکی خونه بزنم به دیوار .
روز بعدش عروسک نمدی درست کردم ولی بهتون نمیگم مال کی بید  اصلا به شوما چه؟ -0- نه من میخوام بدونم به شوما چه ربطی داره من عروسک درست میکونم؟ -0- قیافه ی من وقتی تموم شد : 
انگار از بمباران هیروشیما ناکازاکی جون سالم به در بردم :|
یَک سیس گرفته بودم که عکس گرفتنی بود ._. خیلی سخت بود خا -0-
اون روزم که رفتم اونجا به بابا کمک کردم ^^ کل هیکلم خاکی شد :"| نمیدونین تو حموم لباسمو در آوردم تکوندم خاکش پاشید رو کاشی های حموم!! حموم کلا گلی شد لامصب =_= تازه دستامم چاهار تا تاول زدن :| منم ترکوندمشون :"| بعدشم با دندون پوستشونو کندم :|  تازه حواسم نبود ادکلن زدم بهشون :"| مازوخیسم دارم به قرآن :| ولی خدایی خیلی حال میده حتما امتحان کنین  خب داشتم چی میگفتم؟ بعله همین دیگه ^^ تابستون بی خود و بی جهت شروع شد ... "سلام تــــابـــــــســـــــــــتـــــــــــون مـــــــــزخـــــــــرف مــــــــــــــن!!!" =___= تهنا خوبیش اینه که هاله قراره بیاد خونمون ^^ به این امید دارم زندگی میکنم : | ولی کناردوستا بودن تو تابستون واقعا خوش آینده ^^ (مرسی پرفسور :|)
هام ... ارواح کابوری رو دارم تموم میکنم ^^ الان دقیقا میدونم قراره چی شه ^^ اینا میمیرن .. اونا هم همینطور بعد اون میاد بیرون بعد اون میگه بعد میره بعد میان بعد میفهمن بعد میرن بعدشم آزادی *^* داستان اسپویل شد رفت :| امیدوارم که نفهمیده باشین :| فهمیدینم به درک به من چه اصلا میخواستین نفهمین :| وای خدا من چقد شکر شدم یهو :| ... هاااااه =____= ملکتون درخواست میکنه برنامه های خیلی خاصتون رو باهاش در میون بذارین =_= 
البته میدونم شما عم برنامه ای ندارین :|×



دیدگاه : بنااااال -0-
آخرین ویرایش: شنبه 26 خرداد 1397 07:19 ب.ظ

مطلب رمز دار : しゃがわつ

دوشنبه 21 خرداد 1397 04:01 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : هیچی نگو :') به خودم مربوطه :')
آخرین ویرایش: دوشنبه 21 خرداد 1397 04:30 ب.ظ

مطلب رمز دار : ぐいlち cろお

یکشنبه 20 خرداد 1397 10:53 ب.ظ

نویسنده: ♡Mao♡ ♡Tamaii♡
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 20 خرداد 1397 11:00 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 6 1 2 3 4 5 6
]